لحظه های جادویی ای که باید در یادم بمانند.

توی زندگی من ثانیه‌های خیلی کمی هستن که ستاره‌ی کوچولوم می‌تونه ته آسمون لبخند بزنه و احساس کنه وسط آسمون بی نهایت تنها نیست. قدر این ثانیه‌ها رو با تمام وجودم می‌دونم. من روزمره نویس خوبی نیستم اما می‌خوام این ثانیه ها رو کلمه کنم و بذارم اینجا.
با نور خورشید روی دست هام از خواب بیدار شدم و صدای مامان رو شنیدم که داد زد من دارم میرم بیرون. چای هل دم کردم و وقتی صدای رادیو توی خونه پیچید صبحونه خوردم. برای گلدون هام یه آهنگ اروم گذاشتم و باهاشون حرف زدم. بعد تر جلد اول دزیره رو تموم کردم. مامان که برگشت برام باهار نارنج خریده بود. دوستم بهم گفت امروز روز شیرازه و من خوشحال از اینکه توی روز شیراز می‌تونم چای باهار نارنج بخورم به اپیزود "درخت شهره‌ی شیراز" رادیو دیو گوش دادم.مامان سالاد شیرازی درست کرده بود و من لبخندم کشدار تر شد.
امروز یه بچه کوچولو رو بغل کردم. راستش بچه ها خیلی بوی مهربون و نرمی می‌دن. من و اون بچه وسط کلی قبر نشسته بودیم و به آدم هایی که داشتن از سر دلتنگی اشک می‌ریختن نگاه می‌کردیم. نمی‌دونم به چی فکر می‌کرد اما من داشتم به آرزوهای چال شده فکر می‌کردم و توی دلم آرزو می‌کردم کاش وقتی مُردم یه ستاره بشم و برم توی آسمون یا یه شکوفه وسط یه درخت. اینطوری آرزوهام چال نمیشن. بهار و نور نقره ای میشن.
لحظه های جادویی امروز از اونجا شروع شد که پا گذاشتم توی کتابفروشی محبوبم و آقای کتابفروش با شنیدن سلام و دیدن چشم های خندونم از پشت ماسک بهم گفت کتابی که بارها میخواستی رو بلاخره آوردم! ذوق کردم. گفتم میذارمش اینجا. بعد از پله های لیز رفتم پایین و نگاهم افتاد به دو تا موجود جنبنده وسط کتاب ها. موجود های جنبنده ای که نور قلبشون از دور دورها دیده میشه. براشون دست تکون دادم. کیفم رو پرت کردم روی صندلی و با هیجان دویدم سمت قفسه کتاب های شعر. جایی که هر بار، بی اغراق هر بار شگفت زده و از خود بی خودم میکنه. رنگ لورکا صورتی بود. جادوی کلماتش منو به سمت خودش کشید. برش داشتم و از خوشحالی قلبم تند تند می‌تپید، چند تا از شعراش رو خوندم و به نون گفتم ازم عکس بندازه. من خوب بلدم از پشت کلمه های کتاب چطور بخندم حتی بهتر از وقتی که ماسک روی صورتم نیست. مثل هر بار که توی اون کافه کتاب زیر زمین کتابفروشی ام دست و پام رو گم میکنم و وسط کتاب ها جست و خیز میکنم، امروز هم همین طور بود. کافه کتاب زیر زمین سه تا میز و صندلی کوچولوی چوبی داره. بوی عطر و عود و کلمه میده. نمی‌دونم بوی کلمه چطوره ولی بوی کلمه و کاغذ و احساس مورد علاقه ی منه. کسی که مسئول آهنگ های کافه ست آدم خوش سلیقه ای هست.آهنگاش به دل میشینن. توی زمستون شبیه شکلات داغ و توی تابستون شبیه بستنی شکلاتی ان. قفسه های بلند کتاب های تئاتر، شعر و روانشناسی و رمان بزرگسال توی زیرزمینه. چند تا نمایشنامه پیدا کردم. نون داد زد بیا ببین شکسپیر ها رو و من پریدم سمتشون.خدای من‌! از همه ی نویسنده های مورد علاقه من نمایشنامه بود.شکسپیر، چخوف، ایبسن. از شکسپیر دنبال هملت بودم. نون زبان اصلیشو برداشته بود. میم کتاب زبان اصلی بابا لنگ دراز رو دید اما شبیه دفعه قبل که شازده کوچولو رو داد بهم این بار هم من گرفتمش‌. وای، خیلی دوستش دارم.
من همیشه عادت دارم صداها رو ضبط کنم. مثلا از روز خونه تکونی، شب های بارونی اسفند و صبح های بهار صدا دارم. صدای کافه ها جالبه. همهمه ی آدم ها، صدای موسیقی یواش و ورق خوردن کاغذ ها و ذوق ها رو ضبط کردم تا بعدا وقتی دلم تنگ شد بهش گوش بدم.
لورکا خوندم و فروغ. فروغ رو نمی‌شه نخوند. وقتی داشتم فروغ میخوندم ویدئو گرفتیم و یکی از اون دو موجود جنبنده دستشو میبره وسط موهام. میدونین، من حتی این لحظه رو هم دوست دارم. وقتی دارم میخندم و شعر میخونم و اونا خوشحالن. بهشون گفتم کاش زمان همین جا متوقف می‌شد.برای همیشه.
طبقه‌ی بالای کتابفروشی کتاب های کودک نوجوان و لوازم تحریر و این هاست. پر از رنگه، شبیه رنگین کمون. غزال بهم گفته بود کتاب مثل اب برای شکلات رو خونده یکهو یادم اومد بدو بدو از پله ها رفتم پایین پیداش کردم و برگشتم بالا. خواهرم شازده کوچولو رو برداشته بود. کتاب هام و دو تا مداد دوست داشتنی رو حساب کردیم و اومدیم بیرون. هوای عصر های اردیبهشت خیلی خنک و رهاست. توی یه کوچه بغل کتابفروشی یه خونه‌ی قدیمی هست که از دیوار هاش برگ های درخت نارنج افتاده توی کوچه. امروز درش یه ماشین قدیمی پارک بود. بدو بدو یه عکسی که همیشه دلم می‌خواست از اون جا بندازم رو انداختم و از توی کوچه های جالبی گذشتیم تا به جایی برسیم که غذا بخوریم. باورتون نمی‌شه ولی دلم می‌خواست همه‌ی اون خونه های عجیب رو کشف کنم. همه شون پر از اتفاقات عجیب و قشنگه و سبزه.میدونم.
 رفتیم تا به یه رستوران رسیدیم. با خجالت از پله ها رفتیم بالا. رستوران بزرگی بود. با میز های مربعی و صندلی های نرم و گرد. کنار پنجره نشستیم. صدای موسیقی توی سالن پخش می‌شد و گرمای مطبوعی به پوستم میخورد‌. وقتی نشستم ماه از شیشه‌ی لک دار پنجره دقیقا جلوی صورتم بود. داد زدم عه ماه رو ببینین چقدر قشنگه. فکر کردم حتی ماه هم می‌تونه به من بخنده.غذا سفارش دادیم. خوشمزه و خوشبو بود. خوردیم و موقع خوردن به یکی از خراب کاری های خانوم نون خندیدیم. ثانیه های جادویی امروز داشتن شبیه ساعت شنی تموم می‌شدن و من غمگین. با هندزفری من به یه آهنگ گوش دادیم. وسط هیاهوی آدم های گرسنه‌.از پله ها که اومدیم پایین داد زدم عکس توی آینه. بهم غر زدن‌. شبه، شب بود. صدای خیابون آدم ها رو در خودش حل کرده بود.‌ براشون دست تکون دادم و سوار ماشین شدم. داشتم به امروز فکر می‌کردم که تموم شده تا نگاهم به یه گربه ی نارنجی و زرد توی پیاده رو افتاد. چشم هاش که بهم خیره شده بود خیلی مهربون بود. یه عکس دور ازش انداختم و توی دلم گفتم تو آخرین لحظه ی خوشحال امروز بودی‌. وقتی رسیدم خونه بهشون پیام دادم شاید مسخره به نظر بیاد ولی دلم براتون تنگ شده.
 

۷ نظر

هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.*

اردیبهشت رو دوست دارم. صبح ها پرتو های نازک و ظریف نور خورشید از وسط لحاف قدیمی و مخملی میگذره و روی دستم می‌شینه.وقتی دست هامو بو می‌کنم احساس می‌کنم بوی خورشید می‌ده.چشمام به آسمون پر از ابر های پشمک و چاقالو وسط آسمون آبی می‌افته و اولین صدایی که می‌شنوم صدای پرنده های سحر خیزه.هوای این روزها طوریه که می‌تونه منو با کلمه های سهراب در خودش حل کنه. امروز صبح که از خواب بیدار شدم بعد از مدت ها توی ماگ گربه‌ایم قهوه خوردم. مدت زیادی سهراب خوندم. شعر "صدای پای اب" رو انقد دوست دارم که هر بار با صدای بلند می‌خونمش. وقتی سهراب یا لورکا می‌خونم‌ یه ذوق کوچولو بهم برمیگرده تا یه چیزی بنویسم و این وسط ذوق کور شده من غنیمته.

مدت زیادی می‌شه که دلم برای سیزده چهارده سالگیم که سرشار از ذوق نوشتن بودم تنگ شده. خبر خوب اینکه آسمون هنوز هم شگفت زده‌م می‌کنه. می‌تونم ساعت ها بهش خیره بشم و ذوق کنم. شعر خوندن هم.دوست دارم برای بچه ها قصه بخونم و صدای شخصیت های مختلفو در بیارم و به صدای خنده‌شون گوش بدم.اونقدری که کتاب کودک و نوجوان خوندن رو دوست دارم اصلا از خوندن کتاب های گنده لذت نمی‌برم.اما نمی‌تونم انکار کنم چقدررر شکسپیر رو دوست دارم! دلم می‌خواد به ستاره ها خیره بشم و با صدای بلند شکسپیر بخونم. هفته گذشته برای کنفرانس تاریخ من باید در مورد ادبیات رنسانس حرف می‌زدم وقتی تموم شد بچه ها گفتن ذوق از توی صدات کاملا معلوم بود و ما رو هم به وجد آورد.خانم گفت عشقت به ادبیات کاملا مشخصه.برای بچه ها از غزلواره های شکسپیر و دیالوگ های مکبث خوندم و از ذوق صدام می‌لرزید.
هنوز وقتی بابونه بو کنم یا پروانه ها رو ببینم که روی گل های زرد باغچه میشینن ذوق می‌کنم و می‌تونم چند کلمه بنویسم. پرواز پرستو ها رو دیدین؟ خدای من! دلم میخواد پرستو بشم و مثل پرستو هایی که انقد خوشحالم می‌کنن یک نفر رو خوشحال کنم.آفتابگردان های کوچولوی مامان سر از خاک در آوردن و دارن به خورشید نگاه می‌کنن. اون ها مثل من عاشق دیدن‌ طلوع و غروب خورشیدن و همراه خورشید می‌چرخن. برای انشا قصه‌ی چکاوک و ستاره رو نوشتم. انقد دوستش دارم که دلم می‌خواد نمایشنامه‌ی کوچولوشو بنویسم و وقتی بزرگ شدم برای بچه ها اجراش کنم. دیشب با غزال صحبت کردیم و بهم‌ چند تا کتاب گفته که برای خوندنشون سر از پا نمیشناسم.
پست های اخیرم شبیه هم شدن ولی من خبر های زندگیم همیشه همین چیز هاست که می‌نویسم. حالم شبیه شعر های سهرابه. شوق هام هم شبیه سهرابه.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می‌ریزد.
و صدای، سرفه‌ی روشنی از پشت درخت،
عطسه‌ی آب از هر رخنه‌ی سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار.

/
روح من در جهت تازه‌ی اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.


عصر امروز هشت تا کتاب کوچولو و رنگی کودک خوندم. همه‌شون به دلم نشستن اما دوست دارم "مهمانی به نام غصه" و "نخ نامرئی" رو برای همه‌ی بچه های دنیا بخونم. الان که دارم این کلمه ها رو می‌نویسم قصه‌ی "تیستوی سبز انگشت" رو تموم کردم. قلبم تند تند می‌تپه و چقدر دوستش داشتم و دارم! احتمالا شما خونده باشیدش. چقدر این کتاب جادویی بود.می‌تونم اندازه شازده کوچولو دوستش داشته باشم. کاشکی می‌تونستم برای همه‌ی آدم های دنیا بخونمش. نمی‌تونم چیز دیگه ای در موردش بنویسم اما می‌خوام انقد به تیستو فکر کنم که شب خوابش رو ببینم و بهش بگم چقدر دوست دارم منم انگشت های سبزی داشته باشم و بتونم یه کوچولو دنیا رو نجات بدم.

*از صدای پای اب سهراب سپهری

۲ نظر

قلب کوچیکت غم نبینه.

چکاوک روشنِ من آرزو می‌کنم خوشحال و رقصان باشی‌. باید بنویسم. باید کلمه هایی که توی مغزم وول می‌خورند رو تبدیل به نامه کنم و به آسمون بفرستم.شاید بعدش اروم گرفتم. قلبم درد می‌کنه.خیلی زیاد. انگار تمام اندوه‌ها و غم‌های دنیا قلب من رو احاطه کردند و قراره با دردش از پا درم بیارند.وقتی درد می‌گیره سرمو نگه می‌دارم بین دست هام و می‌خوام اشک ببارونم و خواهش کنم اروم بگیره.چکاوک نقره ای، تو وقتی قلبت به درد میاد چیکار می‌کنی؟ می‌تونی از نور ماه بنوشی تا قلبت اروم بگیره. صبح ها صدای آواز یه ستاره رو می‌شنوم؛ وقتی وسط کاج های پیر پشت پنجره کلاس آواز میخونی قلبم نور می‌گیره‌‌. تو یه ستاره‌ای که شب ها با نور نقره ای و گرمت وسط آسمون بهم امید میدی و روزها تبدیل به یه چکاوک نقره ای خوش صدا میشی و صدای آوازت فقط منو به وجد میاره. امروز در حالی که سر کلاس سرم رو روی صندلی گذاشته بودم و نزدیک بود اشک ها از توی چشمام بیوفتن روی دستم صدای یه آواز شنیدم، سرمو آوردم بالا و از پنجره دنبال تو گشتم.احتمالا توی دنیای روز هم مثل من نامرئی و تنهایی. یه قاصدک کوچولو و رنجور مثل من زیر نور پایین پنجره بود برش داشتم و فوتش کردم به سمت تو. از این روزها به جز قلب درد خبر های دیگه‌ای هم دارم. امروز برای گربه‌ای که چند روز پیش توی حیاط مدرسه پیدا کردیم و پاش آسیب دیده بود توی یه بطری شیشه ای شیر گرم بردم.اونقدر دنیا دور سرم میچرخید که من تسلیمش شده بودم و نتونستم برم اون گربه رو پیدا کنم.امیدوارم فردا ببینمش. ته حیاط یه مخفیگاه پیدا کردم! پله های قدیمی و پر از خاک های کهنه که به یه کتابخونه با کتاب های قدیمی می‌رسه.درش بسته ست. دیروز صبح رفتم از پله ها بالا رفتم و جلوی در کتابخونه چمباتمه زدم و درس خوندم.اونجا رو دوست دارم و وقتی اونجا نشسته بودم آرزو کردم ای کاش اینجا زندگی می‌کردم. به دور از آدم‌ها، پشت یه عالمه درخت و وسط یه عالمه کتاب‌. از آدم ها دور شدم.دوست دارم دور بمونم. چکاوک، راستشو بخوای اکثر اوقات از حرف زدن باهاشون پشیمون و ناراحت می‌شم. اونا فقط ناامید و غمزده‌م میکنن.یک شب از یه آدم ناآشنا اهنگ ستاره ای خواستم و اون بهم داد. این شب ها پلی‌ش می‌کنم و چشمامو میبندم و تصور می‌کنم که دارم پرواز می‌کنم و به طرف تو میام.باد خُنک شب به صورتم می‌خوره و من از بین نور ستاره های بزرگ و درخشان و سرمای نفسشون می‌گذرم و به یه ستاره کوچولو و طفلکی ته آسمون می‌رسم. اون تویی! بغلت می‌کنم‌ و قلبم به قلب گرمت میخوره اون وقت درد قلبم یادم میره و میخوام تا ابد تورو بغل کنم و اشک های تپل ببارونم. وقتی که غم هامون کمتر شد دست های سرد و بی پناهت رو می‌گیرم و با هم وسط ستاره‌ها می‌رقصیم‌.اینجا نت های موسیقی باشکوه ترین همراهی رو می‌کنه‌.انگار یه گروه نوازنده منو و ستاره‌م رو میبینن و برامون می‌نوازن‌.اینجا خوشحال و رها و شجاعم.من کم کم به سمت زمین دوست نداشتنی فرود میام و تو اونجا باز غمت میگیره.من باز درد قلبم برمیگرده و ما باز دور می‌شیم‌‌.الان اون لحظه ست‌.من دست به قلم می‌شم و برات کلمه های قلبمو می‌نویسم و می‌فرستم‌.
چکاوک من، این روزها دارم می‌فهمم داشتن یه ستاره شبیه خودِ آدم در دل آسمون چقدر دلگرم کننده ست‌. ستاره‌ای که روزها تبدیل به چکاوک نقره ای می‌شه و آواز هاش نور به قلبم می‌رسونن و باعث میشن درد و اندوه های قلبم از پا درم نیارن. وقتی نت های موسیقی به گوشم میخوره به دونه های اشک کوچیک تو فکر می‌کنم و دونه های اشک منم غلط میخوره زیر ماسکم یا می‌افته توی دستم پس غصه ت نگیره‌ و قلب کوچیکت غم نبینه‌.

۱۱ نظر

برای چکاوک کوچک من.

ستاره ی من این اولین باره که صُبح دارم برات نامه مینویسم.وقتی چشمامو باز کردم‌ ناخودآگاه دلم خواست برای یه نفر نامه بنویسم و همیشه اولین نفر تویی.
دیشب خواب میدیدم که وسط یه پارک پنج شیش تا گربه ی کوچولو پیدا کردم و یه گربه ی پشمالوی بزرگ، اونا رو با خودم به خونه آوردم.اولش میترسیدم به گربه ی بزرگ‌ نزدیک شم. یک بار که خودشو چسبوند بهم و دستم بهش خورد شروع کرد به حرف زدن. من دیگه تنها نبودم یه گربه داشتم که درست مثل یه آدم بغلم می‌کرد و باهام حرف می‌زد و من میترسیدم که یهو بره. الان آرزو میکنم کاش به جای گربه یه ستاره داشتم که باهام حرف می‌زد و بغلم می‌کرد. تو توی جیبم جا میشی. با خودم میبردت مدرسه و وقتی احساس بدی داشتم و اشکام میخواست بریزه میذاشتم رو قلبم ولی میدونی بیا شبیه ادم بزرگای بی روح فکر کنیم اینا توهمه.
من خسته ام و از یه روح خسته همین بر میاد. ستاره ی من، خیلی عجیبه یهو قلبم درد میگیره و دنیا دور سرم میچرخه. دیشب که کلاس داشتم فقط میخواستم زودتر تموم شه تا برم اشک ببارونم. تو میدونی چرا اینطور شدم؟ میم دیشب گفت اشکال نداره.خسته ای. نمیدونم.
من دیده نمیشم و دارم سعی میکنم اینو بپذیرم. تو ستاره ی منی، تو هم وسط اون آسمون بزرگ کسی درخشیدنت رو نمیبینه؟ امیدوارم بابتش غصه نداشته باشی. من دارم بهش عادت میکنم.به اینکه هیچ کس  منو نبینه و تنها باقی بمونم.

ستاره ی من، میخوام برات یه اسم بذارم تا راحت تر صدات کنم. چکاوک چطوره؟ بده اسم یه ستاره چکاوک باشه؟ تو بیا ما کارهای عجیب و غریب کنیم. یه جا خونده بودم "هر نت موسیقی برابر میشه با هر دونه ی اشک چکاوک کوچک سبز."تعبیر قشنگ و غم انگیزیه، نه؟ ما با هم اشک میریزیم و این دلیل کافی برای چکاوک بودنه. 
چکاوک، صبح های زود پاک و معصوم ان. پرنده های پرانرژی وسط آسمون آبی پرواز میکنن و ریه هاشون رو پر از بوی بهار میکنن. جوونه های کوچولو و تازه ی گلدون آبی نور رو بغل میکنن و من با خودم‌ میگم‌ امروز یه روز دیگه ست. پاشو و غم ها رو خاک کن. به گلدون ها آب بده و زنده بمون.
چکاوک کوچولوی من امیدوارم قلب کوچیکت غم نداشته باشه و نامه ی من ناراحتت نکنه.من‌ یه درنا می‌سازم و روش عکس تورو نقاشی میکنم بعد خیال میکنم تویی.میذارم توی جیبم و وقتی دنیا زشت شد میذارم روی قلبم و فکر می‌کنم داشتن‌ یه ستاره که اسمش چکاوکه و گوشه ی آسمون زندگی میکنه میتونه منو از تنهایی در بیاره.
مراقب خودت و نور های نقره ای کوچیکت باش.
 دوست تو روناهی؛

when you feel sad I really want to help and sometimes not even a cookie or even a hug make you feel any better so the only I think of to say is my hugs and cookies will still be here when you are ready :))*

۲ نظر

هر شب که پُر شکوفه شود روی آسمان*

بوی بهار میاد! وقتی نمیدونم چطور پستم رو شروع کنم با قاصد بهار بودن شروع میکنم و شروعم رو دوست دارم. وقتی نفس میکشم ریه هام پر از بوی بهار میشه. انگار شکوفه ها، نور ستاره ها، جوونه های تازه ی درخت ها، قاصدک ها و کلمه های زیر نورِ زنده ی خورشیدِ بهار، صدای پری های مهربون قصه ها و آواز خوندن چکاوک ها با هم دیگه معجون بوی بهار رو ساختن و من با هر بار نفس کشیدن جادو میشم.توی بهار نباید غمگین باشم. وقتی غمگین میشم میگم بوی بهار رو حس میکنی پس غمگین نباش.

بهار مدرسه خیلی زیباست. پر از درخت های بلند و عجیب و غریب که رنگ سبزشون قشنگ ترین سبز دنیاست. هر روز کشف های جدید میکنم. روی برگ سوزنی درخت ها شکوفه های کوچولو شبیه ستاره های تپلی پیدا کردم؛چیزی که هیچ بهار دیگه ای ندیده بودم. توی مدرسه بوته های گل زیادی داریم. گل های سرخ و بنفش و صورتی.‌ روی شاخه های درخت های عجیب غریب پر از لونه ی پرنده هاست که من حدس میزنم برای پرستو ها باشه. صندلی من کنار پنجره ست و بیرون درخت کاج و چند تا درخت دیگه مستقیم جلوی چشم هامه و من بهشون خیره میشم و میوه های درخت کاج رو نگاه میکنم. اگه پرنده ها روی درخت های جلوی من بشینن همه ی تمرکزم میره و دیگه تنها صدایی که می‌شنوم صدای آواز خوندن پرنده های روی درخته. چند روز پیش وسط صدای تقطیع کردن شعر بچه ها وقتی فنون داشتیم یه قاصدک کوچولو و تنها دیدم که بین سیم های پشت تخته گیر افتاده بود. تمام حواسم پیشش بود.خانم رفت موبایلش رو جواب بده که پریدم برش داشتم و دادم به دوستم. گفت آخه چطور میدیدی اینو؟ بعد پرواز کرد و رفت‌. بوته های قاصدک وسط علف های سبز خیلی زیاد بودن اما بچه ها همه شون رو به خاطر آرزو هاشون پرواز دادن‌. من یه دسته رو که دوستم چید گذاشتم وسط کتاب آنیم.حالا هر وقت بهش نگاه میکنم دلم میخواد یه قاصدک باشم وسط کلمه های انی‌.
امروز یه قاصدک نشست روی چشم دوستم و روی مژه هاش گیر افتاد‌. برش داشتم. دوستم گفت قاصدک من بود، پس آرزو کن امتحان خوب بشم؛ منم همین کارو کردم و فوتش کردم. پرواز قاصدک ها توی حیاط برای من واقعا صحنه خیال انگیز و دلنشینیه.ببخشید انقدر طولانی شد اما دوست داشتم بهار مدرسه رو اینجا هم بنویسم :)*

من بچه ها رو واقعا دوست دارم. دلم میخواد اشک های همه شون رو پاک کنم و بغلشون کنم. دیروز وقتی که داشت اشک می‌ریخت، بغلش کردم و گفتم لطفا گریه نکن.بعد فکر کردم کلی بچه ی دیگه توی دنیاست که کسی نیست بغلشون کنه و اشکشون رو پاک کنه. این قلبمو به درد آورد. دیدن غم بچه ها واقعا غیر قابل تحمله. کاش میتونستم برای همه ی بچه های دنیا هر شب قصه بخونم و ببوسمشون و بگم شما باید از ته دلتون ذوق کنین و بخندین. باید دوست داشته بشین.خیلی زیاد. فعلا مهم ترین قدرت جادویی که بهش نیاز دارم برآورده کردن همین ارزوئه.

دیروز آسمون غروب خیلی باشکوه بود! اینکه من هر ثانیه توی زندگیم نگاهم به آسمون میافته و دلم میخواد به هر کس که میتونم بگم ئه اسمووون! فکر کنم کاملا مشخص شده باشه. دیروز وسط ویس فرستادن برای دوست هام با صدای بلند داد زدم ئه اسمووون!! و الان برای چندمین بار دارم اینجا میگم آسمون.هر بار همین قدر تعجب می‌کنم. آسمون طلوع، غروب، نصف شب و هر ثانیه.

شب هایی که حس میکنم باید آدما رو بغل کنم و بهشون بگم غصه نخورین براشون شعر های فروغ رو با تمام حسم میخونم.برای دوست های ستاره ای دورم.بعد توی قلبم آرزو میکنم غمشون کمتر بشه. امشب هم زیر نور ماه پس از مدت ها فروغ خوندم و قلبم پر از ستاره های نقره ای شد. غمی که کلمه های فروغ برای من میاره غم دوست داشتنیه.

کتاب های قصه ای که میبرم مدرسه تا سر زنگ ها قایمکی بخونم و یا زنگ تفریح پر از گل های بنفش و برگ های ستاره ای و بوی بهار شده. انقدر که دوست هام هر وقت گلی بچینن میدن من بذارم لای کتابم. از بهار امسال کلی بوی بهار وسط کتابام جا میمونه.منتظر نامه هایی ام که قراره از سرزمین های دور بهم برسه.این خیلی هیجان انگیزه.راستی، یه انجمن شاعران نیمه مرده زدیم و با همدیگه برای شعر ها ذوق میکنیم.
زنگ های تفریح برای کشف شکوفه های جدید ذوق میکنم و شب ها به ماه و ستاره های دورش خیره میشم تا خوابم ببره فکر کنم همین دو تا دلایل کافی ای برای زنده موندن باشن.

+ غزال گفت وقتی درس میخونده با دیدن  این بیت خاقانی یاد من افتاده:

هر شب که پُرشکوفه شود روی آسمان

در چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار

۲ نظر

گریزی در نور - قسمت دوم

از بچگی‌ دلم میخواست یه شب تا صبح کتاب بخونم.خب فکر کنم بهش رسیدم. دیشب نخوابیدم تا میتونستم قلپ قلپ قهوه خوردم و کلمه خوندم‌. مغزم پر از کلمه ست. از وقتی ستاره ها توی آسمون می‌درخشیدن تا الان که پرتوهای نور دارن دنیا رو روشن میکنن با قصه‌ها زندگی کردم‌. و اینکه اینم قسمت آخر گریزی در نور، خیلی خوش گذشت. خوشحالم که تونستم انقد بخونم. اگه اشتباه تایپی و اینا داشت ببخشید، با عجله تایپ کردم. از مدرسه که برگردم درستش میکنم الان باید بدو بدو برم مدرسه، فقط امیدوارم خوابم نبره سر کلاس:"

 

۶. |آنی شرلی در اینگل ساید، ال.ام. مونتگمری|

و جلد ششم آنی، قصه ی زندگی آنی و خانواده ش در یه خونه ی دوست داشتین درست مثل خانه ی رویاها که اسمش رو گذاشتن اینگل ساید.

*خطر اسپویل*
این کتاب فراز و نشیب های زندگی آنی در ده سوم زندگیش رو میگه. ماجراهایی که برای بچه ها اتفاق میافته و ویژگی های هر کدوم از بچه ها که کاملا با هم متفاوتن.خنده، ذوق، ناامیدی، ترس، تنهایی، شجاعت و همه ی کلمه های قشنگ دنیا این کتاب رو ساختن.ممکنه یه خورده یه جاهایی حوصله سر بر بشه. یه جاهای خیلی کوتاه. مثلا اونجا که صحبت های همسایه ها رو کامل توضیح میده اما میدونین تصویر سازی کردن این کتاب و بقیه جلد ها فوق العاده ست میتونین با جادوی کلمه ها به خونه ی اونا برین و لحظه به لحظه رو از ته دل تجربه کنین.
جمله های جادویی:

همیشه دوست داشت به حرف های بزرگ تر ها گوش دهد.چیزهای مرموز و عجیبی می‌گفتند؛ چیزهایی که پس از شنیدنشان می‌توانستی مدتی به آن ها فکر کنی و از ترکیبشان یک نمایشنامه بسازی، چیزهای تاریک و روشن، طنز آلود و غم انگیز، خنده دار و اندوهناک.

چه لذتی دارد که بدانی یک نفر مراقب توست، دوستت دارد و تو برایش مهمی.

"به دنیا آمدن زیر ستاره ها! حتما باید خصوصیات ستاره ها را داشته باشد...درخشان، زیبا، شجاع، راست گو و با اندکی شیطنت."

 

۷.‌ | درست مثل باران، لیندزی استودارد|

کتابی که همیشه توی قلبم میمونه! من چند روز رِین بودم، یه دونده. زندگی قشنگ تر بود. با وجود غم های گنده ی رِین.این کتاب قصه رِین رو تعریف میکنه، کسی که بعد از مرگ برادرش یه غصه ی بزرگ توی قلبش داره و حالا میخوان از ورمانت به ۴۶۳ کیلومتر که یه دنیای کاملا متفاوته مهاجرت کنن تا یه زندگی جدید رو شروع کنن. قطعا جا گذاشتن تعلقات آدم، هر چند کوچولو سخت و عذاب اوره و رِین این سختی رو به جون میخره.
این کتاب رو خیلی دوست داشتم. نثر ساده اما دلنشین با جزئیات دوست داشتنی یه آدم به دلم می‌نشست. این کتاب رو دوستم خونده بود و من بارها و بارها کتابفروشی شهرمون رفتم تا بلاخره آوردن و من خریدمش.ارزش این همه انتظار رو داشت.
رین توی یه کافه که زیرزمین بود تکالیف کلاس انگلیسیش رو انجام می‌داد و شکلات داغ میخورد و این جاش کاملا به من می‌خورد. منم توی کافه ی که زیرزمین یه کتابفروشی خوشبوعه وسط کلمه ها میچرخم و خوراکی های خوشمزه میخورم.
رین برای نوشتن شعر های کوچولو تلاش می‌کرد و فکر میکرد هیچ وقت موفق نمیشه شعر بنویسه اما در نهایت تونست! منم فکر کردم پس منم با تمرین میتونم شعر کوچولو بنویسم و همراهش شکلات داغ بخورم.
بعد از خوندن این کتاب دلم میخواد دونده شم. رین با دویدن مغزش رو خالی می‌کرد نمیدونم شاید منن بتونم با دویدن مغزمو خالی کنم.

میگویم:" برات نامه مینویسم. نامه های واقعی، با کاغذ و پاکت و تمبر و همه چی." مامانم می‌گوید وقتی میتوانیم همدل شویم که وسایل ارتباطی مان را خاموش کنیم، با هم گفت و گوهای واقعی داشته باشیم، کتاب های کاغذی بخوانیم و نامه های طولانی برای کسانی بنویسیم که دلمان برایشان تنگ شده؛و در تمام طول نوشتن نامه بهشان فکر کنیم.

شعر زاده ی احساسه!
شعر یعنی رهایی از قانون. نه جمله ای، نه نقطه ای، خط ها می‌توانند کوتاه یا بلند باشند یا هر طور که بخواهی.

وقتی دیسی در را می‌بندد، بغض بزرگی راه گلویم را می‌گیرد و بی آن که دست خودم باشد فکر میکنم به در بسته ی اتاق خواب بابا و اینکه همه ی آدم هایی که باعث می‌شوند حال من خوب و روبه راه باشد دارند درهای بزرگ و سنگینی را درست توی صورتم‌ می‌بندند.

من ته کتاب با قلم جادوییم برای رین نامه نوشتم‌ و یه شعر کوچولو:
باران* میدود
و شکوفه ها میدرخشند
مامان باغچه را برای بهار آماده می‌کند
و رین در قلبم ماندگار می‌شود
من باید دردهایم را خاک کنم
درست مثل باران*

*معنی اسم رِین یعنی باران و به خاطر همین بعضی جاها باران گذاشتم:دی.


۸ .| سوکوروتازاکی بی رنگ و سال های زیارتش، هاروکی موراکامی|

این اولین کتابی بود که از موراکامی خوندم. دوستش داشتم و بر خلاف تصورم با اشتیاق تا تهش خوندم‌. قصه ی سوکورو که دوستای دبیرستانش رو از دست میده و تنهایی و مرگ‌ رو میچشه. به توکیو میره و به آرزوی بچگیش که ساختن ایستگاه قطار میرسه.دوستای سوکورو همه توی اسمشون یه رنگ دارن: خاکستری، قرمز، ابی، سفید اما سوکورو از همون اول بی رنگه و این بی رنگی رو به خودش تلقین میکنه.

توصیف های موراکامی بی نظیره!
تصویر سازی و پایان و انتهای دقیق و بی نقص و فنونی که فقط خودش بلده یه داستان دلنشین ساخته.
اینقدر قدرت قلم ایشون جادو داره که من موقع خوندن این کتاب مدام بوی قهوه حس میکردم و دلم میخواست هی قهوه بخورم، موسیقی کلاسیک گوش بدم و شنا کنم :))

زنده بودن- این مفهوم اساسی در دنیا که فقط با موسیقی می‌شود ابرازش کرد.

اگر بگم‌ با این جمله مسحور شدم که این کتاب رو بخونم دروغ نگفتم‌:

“طولی نکشید که بوی تازه‌ی قهوه در آپارتمان پیچید. بویی که شب را از روز جدا میکند.”

سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک اینکه هیچ قلبی صرفاً به‌ واسطه‌ی هماهنگی، به قلب دیگری وصل نیست. «زخم»است که قلب‌ها را به هم پیوند می‌دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی.
تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنا ندارد.

لو مل دو پی. غمی بی‌دلیل که با تماشای دشت به دل می‌افتد. غم غربت. سودازدگی.

 

۹. |روز بعد از معمولی بودن دنیا، زیتا ملکی|
خوندن وبلاگ زیتا ملکی و نخوندن هیچ کتابی ازش و ژانر تخیلی این کتاب باعث شد برم سمتش‌.
یه موجود تخیلی که اسمش دور و درازه و روی شاخه درخت گردو زندگی میکنه یه بچه رو میبینه که بر خلاف همه ی مردم تیتراژ فیلم سینمایی رو تا ته میبینه و دور و دراز فکر میکنه میتونه برای برآورده کردن آرزوهای این نوجوون بره پیشش و آرزوهایی که داره رو برآورده کنه.
این اتفاق میافته و میشه کادوی تولد چهارده سالگی بچه ای که با مردم معمولی متفاوته.
سفر به فرانسه، استانبول، خلبان شدن و زندگی بالای ابر ها و کلی آرزوی دیگه رو می‌خونیم و توی ذهنمون می‌سازیم.
نثر این کتل خیلی شبیه ما بود. قصه خیلی مدرن بود و ما میتونستیم کارهای روزمره رو ببینیم و با نثری که با دوستامون حرف میزنیم کتاب رو بخونیم این باعث می‌شد قصه بیشتر به آدم بچسبه. یه جور صمیمیت دلنشین.

خب آرزو باید آرزو باشه، اگه کوچیک باشه و زود برآورده شه دیگه چه فایده؟

تمام آرزوهای دنیا با هر شکلی که داره همینه: تبدیل شدن به چیزی که نیستی.

قطارها هم درست مثل آدم هایند؛ شب که می‌آید ایستگاه می‌شود غم انگیز ترین نقطه ی دنیا.

۱۰. | پنج نمایشنامه عروسکی، لورکا|
من اشعار لورکا رو میپرستم! 
این کتاب هم همون طور که از اسمش مشخصه، پنج تا نمایشنامه کوتاه و کودکانه ست. تبحر شاعری لورکا توی اشعار کاملا مشهوده و شخصیت های جالبی داره. دلم خواست ببینمش.

+انقد با عجله بوده که عنوان هم غلط داشت:(متاسفم.ببخشید:"

۳ نظر

گریزی در نور- قسمت اول

سلام! عیدتون مبارک :)
امیدوارم سال جدید براتون پر از نور باشه.
خب، خب من اومدم با یه پست چند منظورهD:

ستاره منو یادتونه؟ همون که براش نامه مینویسم. میخوام اول این پست چند پاراگراف از یه نامه رو که توی دفتر آبیم براش نوشتم بنویسم شما هم بخونید.

ستاره ی من، باید بهت خبر بدم که برای تولدم یه قلم ردپا گربه ای و نرم صورتی هدیه گرفتم که الان دارم باهاش برات مینویسم شبیه چوب جادو میمونه وقتی دستمه احساس میکنم تمام کلمه هایی که بلدم رو به اختیار خودم در آوردم و میتونم شعر و قصه های جادویی بنویسم. تو میتونی از جادوی ستاره ای خودت براش بفرستی تا هیچ وقت جوهرش تموم نشه و من همیشه برات نامه های زیبا بنویسم.

میدونی، غروب ها، عصر ها و گاهی صبح ها آنی میخونم. بزرگ شدنش غمگینم میکنه. انگاری تمام لحظه های زندگیش رو از بچگی کنارش زندگی کردم. توی گرین گیبلز دریاچه آب های درخشان و کوچه های عاشق ها رو دیدم؛ کنارش درس خوندم و دانشگاه رفتم. اونلی بودم.
گرما و صمیمیت خونه ی پتی رو چشیدم، همراهش به خونه ی رویاها رفتم و به قصه های کاپیتان جیم گوش دادم و حالا با هم به اینگلیساید رسیدیم.
مطمئنم وقتی به پاراگراف آخر، کتاب آخر برسم بغلش میکنم و اشک میریزم و بهش میگم دلم براش تنگ میشه. اونم عاشق ستاره ها و آسمونه.

وقتی که تو آماده درخشیدن توی آسمون ما میشی و نورها کم کم پرواز میکنن سهراب میخونم. شعر های هشت کتاب سهراب قد نور ماه و ابرها قشنگن.
یه چیز دیگه که باید برات بنویسم اینه که من توی هوای بهار شاعر میشم. شبیه شاعر ها. دست خودم نیست فقط سعی میکنم موقع پرواز پرتو های نور توی آسمون کلمه های قلبم رو توی کاغذ بنویسم و قایم کنم. راستش بعضی وقت ها فکر میکنم احتمالا بعد از مرگ منم شبیه امیلی کلی شعر ازم پیدا میکنن که توی یه صندوقچه قدیمی پنهان شده. اون وقت دیگه بابت خوندن احساساتم که توی شعر ها نوشتم توسط ادما خودمو ملامت نمیکنم. شاید وقتی بهار تموم شه جادوی شعرهای کوچولوی منم تموم شه ولی کاش این اتفاق نیوفته.

راستی! باید بهت خبر بدم من حالا صاحب سه تا لباس چارخونه ام. لباس های چارخونه واقعا دوست داشتنی ان.کاش میتونستی توام چارخونه بپوشی مطمئنم خیلی بهت میاد. من چارخونه آبی رو خیلی دوست دارم رنگش مثل اقیانوس میمونه ولی باید اعتراف کنم‌ که امروز چارخونه صورتی پوشیدم و بیشتر بهم میاد. به قلم ردپا گربه ای هم میاد. کاش یه قدرت جادویی داشتم که هیج وقت خواب به چشمام نیاد و همه روزها و شب ها کتاب بخونم. همش فکر میکنم وقت زیادی ندارم و قد یه کهکشون کلمه نخونده دارم. کتاب خوندن تنها کاریه که حوصله مو سر نمیبره. راستش من توی انیمه و فیلم دیدن زیادی تنبلم.

تصمیم گرفتم توی سال جدید کلی درنا بسازم. حالا دیگه کاملا بلد شدم.یه شیشه برداشتم و هر روز درنا های سبز و صورتی می‌سازم و میندازم اون تو. وقتی عصبانی، خوشحال یا غمگینم. احساسمو میدَمم توی درنا ها و اونا زنده میشن. دلم میخواد وقتی بزرگ شدم قد آسمون درنا داشته باشم.

امروز ظهر که مثل همیشه توی آفتاب نشسته بودم و کتاب میخوندم به یه کشف جدید رسیدم. وقتی نور خورشید میتابه رنگ‌ موهام به رنگ‌ چشمام در میاد. من چشمام رو خیلی دوست دارم و حالا موهام که گرفتار جادوی نور میشن و شبیه چشما بیشتر از قبل دوست دارم.
هر وقت غمگین شدی به این فکر کن تو ستاره ای! قلب من برای تو میتپه و از دور هر شب بغلت میکنم.

__
بریم سراغ گریزی در نور قسمت اول ^-^
خب،اول باید بهتون بگم من اصلا بلد نیستم در مورد کتاب هایی که خوندم چیزی بنویسم و تمام تلاشمو میکنم.

اگه از قبل انیمیشن/سریال آنی رو ندیدین و قصد دارین کتاب های آنی رو بخونین و فکر میکنین ممکنه اسپویل شه این قسمت رو نخونین. با تشکر :"
۱. |آنی شرلی در ویندی پاپلرز|
این جلد چهارم از مجموعه هشت جلدی آنی شرلی نوشته مونتگمری و ترجمه سارا قدیانی برای انتشارات قدیانیه. این جلد به زندگی سه ساله آنی شرلی پس از فارغ التحصیلی میپردازه. سه سالی که توی یه خونه به اسم ویندی پاپلرز میگذره و کلی خوشی و ناخوشی، اتفاقات هیجان انگیز و دوست داشتنی همراه خودش داره. بیشتر این جلد رو نامه های آنی به گیلبرت به خودش اختصاص داده که تا جلد ششم تنها جلدیه که سرشار از نامه ست. اگه عاشق نامه نوشتن و گرفتن هستین و بابا لنگ دراز رو دوست داشتین مطمئنا کتاب به دلتون میشینه. میدونین من واقعا حرف زیادی برای گفتن درباره قلم این نویسنده و کتاب های آنی ندارم‌. فقط میتونم بگم که با کلمه هاش زندگی میکنم. تک تک صحنه هاشو با تمام وجودم میچشم و همراه شخصیت ها میخندم، گریه میکنم و امیدوار میمونم.
توی این جلد شبیه بقیه کتاب ها آنی به دل مردم میشینه و با اومدنش مدرسه سامرساید رو پر از نور میکنه. تلاش میکنه سه سال به یاد موندنی برای خودش و اهالی اونجا می‌سازه و با بچه ها دوست میشه. توصیفات این نویسنده بی نظیره و واقعا دیگه نمیدونم چی بگم!
چند تا جمله جادویی شو براتون مینویسم:

هیچ کس برای خیالبافی کردن پیر نیست و خیالات هم هرگز پیر نمی‌شوند.

فکر کردم شاید خدا به نامه بیشتر از دعا اهمیت بدهد.خیلی وقت است که دعا میکنم، ولی مثل اینکه تعداد دعاهایی که خدا باید به آنها رسیدگی کند خیلی زیاد است.

به هر حال گاهی اوقات بهتر است دنیا را به حال خود بگذاریم و همان طور که هست، قبولش کنیم.

الیزابت گفت: "توی دنیا شما تنها کسی هستید که مرا دوست دارید. وقتی حرف می‌زنید احساس میکنم بوی بنفشه می‌آید."

 

۲. |آنی شرلی در خانه رویاها|
همون خطر اسپویل و این چیز ها :"

جلد پنجم آنی و یه دنیا رویای به واقعیت پیوسته! شیرین و گرمه شبیه عصر های تابستون که بستنی میخوری و گیلاس. صمیمی و مهربون.
توی این جلد قصه ی زندگی مشترک آنی و گیلبرت توی خانه ی رویاها تعریف میشه. پیش یه عالمه همسایه آبی.
آنی ازدواج میکنه و به سراغ خانه ی رویاها در بندر فور ویندز میره. اونجا با همسایه های کم اما دوست داشتنیش آشنا میشه و بهشون کمک میکنه.کنارشون زندگی میکنه و همسایه ها خانم بلایت رو میپرستن‌. ماجراهای هیجان انگیزی اتفاق میافته. من خودم شیفته شخصیت کاپیتان جیم شدم‌ و آرزو کردم کاش پسر بودم و دریانورد میشدم‌. توی این جلد تعجب میکنین، میخندین و غصه میخورین‌.‌ در نهایت به جمله "حقیقت ازادی به دنبال می‌آورد " ایمان میارین‌.
و چند تا جمله جادویی:

 

او با گل هایش دوست بود. آنها را تماشا می‌کرد.. لمسشان می‌کرد.. لمسشان‌ می‌کرد... و گل هایش‌ به سرعت رشد می‌کردند. بعضی از آدم ها چنین مهارت هایی دارند.

وقتی چیزی آزارمان می‌دهد سعی میکنیم علت ناراحتی مان را از دیگران پنهان کنیم و اجازه ندهیم کسی به آن نزدیک شود. همه همان طور که بدنشان را از یکدیگر می‌پوشانند، دوست ندارند روحشان در برابر هم برهنه شود.

 

ولی فکرش را بکنید اگر همه عاقل بودند،چه دنیای کسل کننده ای میشد.

 

عاشق موسیقی ام. وقتی موسیقی در رگ هایم جاری می‌شود، همه چیز را فراموش میکنم. همه چیز به جز لذت داشتن چنین لحظه ای را. احساس می‌کنم نه زمینی زیر پایم‌ است و نه سقفی بالای سرم. انگار میان ستاره ها معلق مانده ام.

 

۳. |بیگانه|
کتاب بیگانه از آلبر کامو. برای من که به ندرت کتاب بزرگسال میخونم و زیاد تا حالا نخوندم بیگانه خوب بود. تا حالا از کامو چیزی نخونده بودم و قلمش جالب بود. اول این کتاب و توضیح مترجم نوشته:


" این داستان خودش هم یک بیگانه ست.داستان از ان سوی سرحد برای ما آمده، از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب و از بهار خشن و بی سبزه آنجا سخن می‌راند."


بیگانه یه شروع طوفانی داره. یه شروع که هر خواننده ای رو به دام خودش میکشه. اول کتاب کامو مینویسه:


مادرم امروز مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم.

اواسط کتاب نوشته:
این مرد فردای مرگ مادرش، برای شنا به کنار دریا می‌رود، رابطه نامشروع با زنی را شروع می‌کند و برای خندیدن به دیدن فیلم مضحکی می‌رود.

توصیف صحنه ها شبیه بقیه نویسنده های شاهکار، بی نظیره مثلا یه جا مینویسه:


به او گفتم زمانی در پاریس زندگی کرده ام و او از من چگونگی آنجا را خواست. به او گفتم: "جای کثیفی است، کفتر زیاد دارد و حیاط های تنگ و تاریک، مردم پوستشان سفید است."

در نهایت:


همه ی انسان ها به طور یکسان محکوم اند روزی بمیرند.

 

۴. |شرق بنفشه|

یه داستان تقریبا کوتاه از شهریار مدنی پور .
دوستم چند روز پیش بهم گفت تو که انقد عاشق شیرازی این داستان رو خوندی؟ و این شد که به خاطر شیراز خوندم.
یه قصه عاشقانه که توی شیراز اتفاق میافته و نویسنده به خوبی تونسته از عنصر شهر بهره بگیره.
نمیدونم در موردش چطور بگم ولی به دل من نشست و موقع خوندنش احساس کردم حافظیه ام و بوی باهار نارنج به مشامم میرسه و دلتنگ شیراز شدم.
آخرش غافلگیر خواهید شد بابت راوی. انگار راوی یه جورایی پنهانه. نثر کتاب یه خورده به شعر نزدیکه و حافظ گونه ست. از مجموعه کتاب ها توی وقت اضافه ست و یه نیم ساعت میتونین باهاش سفر کنین شیراز.
و در نهایت :


سرو ها و نارنج ها، پاییز ها تیره تر می‌شوند.

 

۵. | پسرک، موش کور، روباه و اسب|
یه کتاب کوچولو و مصور از چارلی مَکسی.
راستش خواستم برای خواهرم بخونمش ولی به قول نویسنده فرقی نمیکنه هشتاد ساله باشین یا هشت ساله این کتاب برای همه ست.  مفاهیم زندگی رو خیلی کوچولو موچولو و جالب میگه. پر از جمله های جادویی و عکس های جادویی تره.

 

پسرک پرسید: "اگه قلبمون زخمی شد چی کار کنیم؟ "
"با دوستی و همدردی و زمان باند پیچیش میکنیم، تا اینکه دوباره با امید و خوشحالی بیدار بشه."

 

گاهی تمام چیزی که میشنوی فقط تنفره ولی توی این دنیا بیشتر از هر چیزی که بتونی تصور کنی عشق هست.

 

یه چیزی کشف کردم که از کیک بهتره.
پسرک گفت :"خالی نبند."
موش کور جواب داد: "راست میگم."
خب، چیه؟
"بغل.موندگاریش بیشتره."
 

بازم با کتاب های جدید پیشتون برمیگردم ^^
خیلی پست طولانی ای شد ولی باید می‌نوشتمش تا بمونه، اگه تا آخرش خوندین خیلی مچکرم و بهم‌ بگین نظرتون رو:))3>

۶ نظر

در نور گریز

باهار اومده! درخت همسایه شکوفه های سفید و تپلی داده. شب ها وقتی به آسمون نگاه میکنم شکوفه هارو میبینم که زیر نور ماه میدرخشن. صبح ها وقتی بیرون میشینم تا کتاب بخونم پرنده ها آواز میخونن.اوازی که قاصد باهاره. هر روز دنبال جوونه های نو میگردم تا نوازششون کنم و ازشون عکس بگیرم. یه درخت بزرگ داریم که تنه ی بزرگش خشک شده اما الان هر روز یه جوونه ی سبز از دل چوب های خشک سرک میکشه. انگاری جوونه ها توی زمستون وسط غار درخت قایم شده باشن و الان که خورشید بهشون میتابه چشم هاشون رو باز میکنن و دنیای باهار رو میبینن.اسمون خیلی باشکوه و زیباست. ابرهای پنبه ای دمِ صبح موقع غروب که میشه با نورها یه منظره جادویی میسازن.چند روز پیش موقع غروب آسمون واقعا قشنگ ترین بود. بین عکس هایی که دوستم گرفته بود یه عکس جادویی پیدا کردم. وسط تلالو نورها و ابرهایی که به رنگ سرخ در اومدن یه قصر وسط ابرها دیده میشه. چقدر اون قصر وسط ابرها رو نگاه کردم و به آدم هاش فکر کردم. آدم هایی که وسط یه عالمه ابر و نور زندگی میکنن. میتونن صبح ها صبحانه ابری بخورن و شب ها نور ماه رو بنوشن. خورشید هر روز صبح از وسط قصر طلوع میکنه و پرنده ها ناقوس کلیسا رو به صدا در میارن. تلاش می‌کنم براش یه شعر بنویسم و اسمش رو بذارم قصر ابر ها و نورها. من کلا از هر ترکیبی با کلمه نور خوشم میاد. مثلا یه شعر نوشتم و اسمش رو گذاشتم کلمات، نور، غم ستاره.

 

دیشب کتاب پی پی در دریاهای جنوب رو تموم کردم. من واقعا به پی پی غبطه میخورم آخه اون واقعا آزاد و رهاست.من عادت دارم وقتی کتابی رو تموم میکنم اونو به قلبم می‌چسبونم و به تمام لحظه هایی که  باهاش تجربه کردم فکر میکنم. مثلا وقتی مردی به نام اوه تموم شد دلم برای اوه تنگ شد و حتی براش اشک ریختم.وقتی این جلد پی پی تموم شد برگشتم و به چهره ی پی پی روی جلد نگاه کردم. گیس های بافته شده ی توی آسمونش و لبخندش‌.
اونجا که نوشته بود:
ناگهان قیافه تامی در هم رفت. او خیلی محکم  و جدی گفت: "من نمی‌خواهم هیچ وقت بزرگ بشوم."
انیکا گفت: " من هم همین طور"
پی پی گفت: "درست است.بزرگ شدن چیزی نیست که کسی دلش برای آن تنگ‌ بشود. اصلا چیز خوبی نیست. همه آنهایی که بزرگ شده اند، کارهای کسل کننده می‌کنند، لباس های مسخره میپوشند، پاهایشان میخچه می‌زند و مالایات می‌دهند."
انیکا گفت: "مالیات می‌دهند!"
با خودم فکر کردم واقعا منم نمیخوام بزرگ شم.هیچ وقت. بچه ها از لطیف ترین و دوست داشتنی ترین موجودات دنیان. رها و مهربونن و صادقانه عشق میورزن پس بچه موندن باید خیلی کار شگفت انگیزی باشه. پی پی تنها به شمعش نگاه کرد و تامی و انیکا تنهاییش رو حس کردن.منم تنهایی پی پی رو حس کردم‌ و دلم خواست بغلش کنم و دم گوشش بگم شاید منم به اندازه ی تو تنها باشم ولی کاش همون قدر هم رها باشم.تو واقعا مثل پرنده های آسمون آزاد و سفیدی.

 

داشتم فکر میکردم در مورد ۱۴۰۰ چی میتونم بنویسم و بگم چی کارها کردم. کتاب خوندم، دوست های جدید پیدا کردم، از ابرها و ستاره ها عکس گرفتم، برای دوستام شعر و برای بچه ها قصه خوندم، مدرسه رفتم، غصه خوردم ولی بعضی وقت ها هم خندیدم، امیدوار شدم، ناامید شدم، آرزو کردم، خیال کردم، رویا بافتم، شب های بهار شکوفه های صورتی درختو بو کشیدم، شب های تابستون تا دور شدن ماه بهش نگاه کردم، توی پاییز خسته و درمونده شدم، شب های زمستون به صدای بارون گوش دادم و ضبطش کردم و شکوفه های اسفند رو دیدم. زندگی همینه دیگه.همه ی این دقیقه ها، شادی ها و غم های کوچولو.

 

برای سال جدید میخوام طلوع و غروب رو نگاه کنم.کلمه های بیشتری بخونم و بنویسم.عکس بگیرم‌ و تلاش کنم شعر و قصه بسازم. زبان های جدید بخونم. نقاشی بکشم. گربه ها رو نوازش کنم.آسمون رو نگاه کنم. به موسیقی های جادویی گوش بدم و شاید یاد بگیرم ساز بزنم. فیلم ببینم. جدی تر هنر و ادبیات بخونم.شجاع تر شم. خودمو قد ستاره هام دوست بدارم. مثل یه دونه برفی امیدوار و رقصان زیر پرتو های نور برقصم و به فرود اومدن فکر نکنم. مولانا یه بیت شعر داره که میخوام مدام بخونمش، بنویسمش و بهش عمل کنم.

اگر خواهی که در زیر خاک نروی،

در نور گریز، که نور زیر خاک نرود

۳ نظر

دانه ی رقصان برف، معلق وسط پرتو های نور

کلمه های زیادی توی سرم پرواز می‌کنن.امشب قراره دستشون رو بگیرم و بیارمشون اینجا.پر رنگ ترین این کلمات "زندگیه" این روزها زیاد فکر میکنم، زیاد غمگین میشم و زیاد دنبال زندگی میگردم.وقتی شعر میخونم، به آسمون نگاه میکنم یا اشک میریزم.پرت شدن وسط یه دنیا که خودت هیچ نقشی توی انتخاب کردنش نداشتی ترسناکه ولی رها شدن ازش و فراموش کردنش ترسناک تر‌.

قبلا یه عکس دیده بودم؛ عکس نوت های موسیقی زیر نور خورشید و چقدر فکر میکردم من شبیه به اون عکسم‌. نوت های زندگی من نشستن زیر نور خورشید، یه وقت هایی مینوازم و عاشق صدای بر اومده ازشون میشم. دلم میخواد تمام دنیا رو بغل کنم و به زندگی عشق بورزم.یه وقت هایی هم هست که خسته میشم‌. میشینم روی زمین و زل میزنم به نوت های زیر نور، اشک میریزم و دلم میخواد زندگی رو بالا بیارم‌.

امروز دوستم یه عکس برام فرستاد. عکسی که ساعت هاست دارم نگاهش میکنم و بهش فکر میکنم. اون عکس، عکسِ رقص دونه های معلقِ برف وسط پرتو های نور بود‌. حتی کلماتش هم به اندازه تصویرش زیباست. از اون موقع بیشتر به دونه های رقصان برف زیر نور خورشید احساس شباهت میکنم حتی بیشتر از نوت های موسیقی زیر نور خورشید. من به اندازه دونه های برف عجیبم. نمیتونم بگم‌ چطور ولی عجیب مثل دونه های شیش ضلعی برف که شبیه ستاره کوچولوهای درخشان اروم میتابن و فقط بعضی ها میتونن ببینن؛ و رها شبیه قاصدک ها که پرواز میکنن.
دونه های برف بیشتر وسط دونه های برف دیگه میرقصن و روی زمین میشینن اما به ندرت خورشید در میاد، نور ها توی هوا معلق میشن و دونه های برف با شکوه وسط بارش پرتو های نور میرقصن و قاصد بهار میشن.عمر دونه های برف به اندازه ستاره ی یه نوزاد که خیلی سریع میمیره کوتاهه اما شکوه لحظه ی رقص با نور، شکوه شباهت به یه قاصدک رها و رشد یه جوونه توی زمین، برف معلق وسط زمین و هوا رو خوشبخت و عاشق نگه می‌داره.
ممکنه یه دونه برف دیگه بغلش کنه و بهش بگه وقتی یه دونه برف بزرگ تر بشیم بیشتر زندگی می‌کنیم و بیشتر زیر نور میرقصیم و اون یه دونه برف عاشقِ دلبسته بشه. شاید هم‌ یه قاصدک از کنارش رد شه و بهش دست بده و بگه بیا دوست شیم؛ قول میدم تا وقتی به زمین میرسی با هم شعر بخونیم و ستاره های بیشتری رو بشماریم. اینجوری دونه برف یه برف میشه که دوست پیدا کرده و میدونه وقتی به زمین برسه قاصدک تا همیشه وقتی به ستاره ها نگاه میکنه و یادش میوفته، با خودش میگه دوست کوچولوی ستاره ای طفلکی من.

دونه برف ممکنه وسط راه یکی از بال هاش بشکنه یا قلبش غم های کوچیک و بزرگ زیادی رو بچشه، ممکنه از برف های دیگه که فکر میکنن قدرتمند ترین برف های کره زمین هستن بترسه و فرار کنه حتی ممکنه ذره ذره قطره های ریز ازش روی زمین بچکه و وقتی به زمین میرسه ازش هیچ نهالی جوونه نزنه‌ اما میدونی، اون خالصانه با قلب کوچیک برفی که داره هست، هست به معنای بودن‌. زیر نور میرقصه و وسط برف میچرخه، آرزو میکنه یه دونه برفی شجاع بشه و ازش گل های خوشبو رشد کنه؛ آرزو میکنه روی دست گرم یه بچه کوچولو بشینه و گرمای دست هاش رو حس کنه؛ آرزو میکنه یه روزی یه ابر نرم و چاقالو شه و برف های زیادی به دنیا بیاره؛ اون میخواد یه دونه برف عاشق باشه و شکوفه ها، قاصدک ها، ستاره ها و درخت ها رو دوست داشته باشه حتی اگه یه دونه برف معمولی بمونه. چون در نهایت زیر نور رقصیده و با ستاره ها دوست شده. مهم نیست ابر نشه، گرمای عشق بچه های زمین رو نچشه، گل خوشبو نشه و بهار رو نبینه. مهم اینه صادقانه برقصه، اشک بریزه، بخنده، ببوسه، زندگی کنه و در نهایت اروم روی زمین فرود بیاد. منم اون دونه برف رقصان وسط پرتو های نور معلق بین زمین و هوا.

از آدم های زیادی پرسیدم زندگی چیه و جواب های متفاوتی شنیدم. همه ی آدما میدونن زندگی چیه و دوستش دارن حتی اگه بعضی هاشون ازش بگریزن. زندگی برای یه نفر شبیه دریاست، برای ادم های دیگه تمام جزئیات و حس ها و غم ها و رنج های کوچیک، شناخت، پازل و بودن‌. برای منم زندگی صادقانه رقصیدن، اشک ریختن، خندیدن، ترسیدن و زندگی کردن وسط پرتو های نور و دونه های برفه‌ آخه من دونه برف رقصان، معلق وسط پرتو های نورم.

۲ نظر

Whisper of the heart to stars

من شب های زیادی به آسمون خیره میشم و برای تک تک ستاره ها قصه میبافم. مثلا همین الان ستارهی کوچولویی که لبه سقف ساختمون ابیه هیجان زده به نظر میرسه یا اون ستاره ی بالای سرم که اروم‌ چشمک‌ میزنه خسته و بی رمق اما امیدوار به نظر میرسه درست مثل من.من تابستون برای ستاره م نامه می‌نوشتم اما بعد گمش کردم و دیگه براش نامه ننوشتم. تابستون فکر میکردم اون ستاره ای که درخشان تر از همه ی ستاره هاست ستاره منه اما الان فکر میکنم ستاره ی من درخشان نیست اما امید داره یه روزی با تمام قدرتش تا طلوع خورشید بدرخشه.
وقتی غمیگنم آسمون برام‌ التیام بخش خوب و مهربونیه همون طور که انی شرلی میگفت:" دیدن آسمان و ستاره ها همه ی ناامیدی ها و غصه های کوچک را از ذهن پاک می‌کند این طور نیست؟"

 

امشب انیمه whisper of the heart رو دیدم‌. از انیمه هایی بود که غزال گفت هزار بار دیده و خیلی دوستش داره . درست جایی که فکر میکنم دیگه قرار نیست شخصیت شبیه تری به خودم توی دنیای انیمه ها پیدا کنم یه شخصیت جدید پیدا میکنم. یک جور عجیبی احساس تعلق به اون دنیا میکنم. با اکثر انیمه هایی که میبینم ناخودآگاه اشک میریزم. فکر می‌کنم من توی دنیای واقعی عشق های خالصانه زیادی ندیدم و شاید به همین دلیل انیمه ها منو به وجد میارن‌‌. اونا یک جور دیگه ای و خالصانه تر شاد یا غمگین میشن‌. من آدم خیال پردازی ام و خوب میتونم توی دنیای واقعی شبیه شخصیت های انیمه ای خالصانه عشق بورزم حتی اگه بابت خیال پرداز بودنم ملامت بشم و بهم بگن متوهم. دلم میخواد اینو همه جا فریاد بزنم که من یه خیال پرداز متوهم عاشق دنیام‌ که سعی میکنم با توهم خوب بودن به آدم های بد دنیا هم عشق بورزم‌ حتی اگه آدم بدی باشم.
 
این روزها کمتر حرف میزنم. ادم هایی کمتری میبینم اما در عوض کتاب ها و شعر های بیشتری میخونم‌. نمیدونم دارم به تنها بودن عادت میکنم یا چیز دیگه ای. من واقعا با شخصیت های کتاب هام مثل آنی شرلی و اوه بهم خوش میگذره. صبح ها و ظهر ها زیر نور خورشید وقتی قهوه م رو بو میکشم شعر های امیلی رو میخونم و جادوی کلماتش رو با تمام وجودم درک میکنم. وقتی توی تاریکی چشم ها رو میبندم و نوت های موسیقی کلاسیک وارد قلبم میشه، توی ذهنم یه کنسرت بزرگ با نوازنده های شگفت انگیز نقش میبندن و انگار یکی از نوت ها دست منو میگیره و بهم امیدواری میده برای رسیدن به اون ساز های جادویی و نواختن.

 

امروز عصر نگاهم به گلدون آبی رنگی که نوروز امسال خریده بودم و خود آقای گل فروش برام توش گل کاشته بود افتاد. تمام برگ هاش خشک شده بود. اولش اونقدر ناراحت شدم که نزدیک بود بزنم زیر گریه و خودم رو برای مراقبش نبودن نبخشم اما وقتی بهش نزدیک شدم و به ساقه ی نحیفش دست کشیدم چشمم به یه جوونه خیلی ریز افتاد. انگاری تنها پنجره زندگی گیاهم رو به دنیاست و قراره با اومدن بهار نجاتش بده.


همون موقع داشتم به یه اپیزود پادکست گوش میدادم و تلنگر صدای پادکست، حرف هاش و جوونه گیاهم بهم امید داد. تصمیم گرفتم تلاش کنم مثل خیلی از آدم ها از آدم بودن تهی نشم. من واقعا شیفته آسمون و ابر ها و ستاره هام پس میخوام جدی تر نجوم بخونم و چیز های بیشتری در مورد این شگفتی عظیم بدونم.
دلم میخواد سینما برام در حد یه علاقه باقی نمونه. فیلم های شاهکار ببینم و در موردش کتاب بخونم.‌هنر واقعا روحمو جلا میده درست مثل ادبیات. نقاشی های کلاسیک و موسیقی باعث میشن پژمرده نشم. درسته من ادبیات میخونم اما هنر رو به اندازه ادبیات و حتی بیشتر دوست دارم و عمیقا دلم میخواد جدی تر بخونمش. فلسفه و تاریخ هم همین طور! منو به شگفتی وا میدارن. اصلا حس میکنم باید دانش های مختلف رو ببینم، بشنوم و بخونم.

الان که به ستاره ها خیره شدم و این شعر امیلی دیکنسون رو خوندم خواستم اینجا هم بنویسمش:

Lightly stepped a yellow star
To its lofty place
Loosed the moon her silver hat
From her lustral  Face

All of evening softly lit
As an Astral hall
Father, I observed to Heaven
You are punctual! 

 

+ انگاری عادت کردم همه ی پست های وبلاگ رو، رو به آسمون بنویسم شبیه یه قانون نانوشته ست برام.

++ امیدوارم نوشته های whisper of the heart to stars ادامه داشته باشه و برای ستاره م بازم نامه بنویسم. عنوان ترکیبی از اسم همین انیمه whisper of the heart و ستاره های منه:)

 

 

۳ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان