یکشنبه بعد از ظهر در جزیره‌‌ی گراندژات

نام وبلاگ مشهورترین اثر نقاش فرانسوی ژرژ سورا است.

یکشنبه بعد از ظهر در جزیره‌‌ی گراندژات

نام وبلاگ مشهورترین اثر نقاش فرانسوی ژرژ سورا است.

یکشنبه بعد از ظهر در جزیره‌‌ی گراندژات

یک کله قارچی عاشق ابرها، قصه ها و ساز ها و نور ها
.
.

مگذار که غُصه در میانَت گیرد ..
-مولانا

خدانگهدار.

شنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۵:۴۳ ب.ظ

سلام. امیدوارم خوشحال و سلامت باشید. نوشتن برام سخته. پس کشش نمیدم. بابت همه ی دقیقه ها و روزهایی که اینجا کنارم بودین و نوشته های بی سر و تهم رو خوندین ازتون ممنونم. هیچ وقت فکر نمیکردم اینجا رو رها کنم و برم ولی دنیا همیشه اونجوری که ما فکر می‌کنیم پیش نمیره. با قلبی که پر از درده و بغضی که نمیذاره جمله هام رو بنویسم ازتون خداحافظی میکنم. امیدوارم یک روز دیگه که دنیا و ادما قشنگ تر و بهتر شدن من هم باز بنویسم. خوب باشید و خدانگهدارتون:)

+ ازتون خواهش میکنم کامنت بذارید و اگر این مدت باعث ناراحتیتون شدم بهم بگین. آخرین کامنت های یادگاری و ارزشمندتون رو برای خودم نگه میدارم. 

  • روناهی

- ابر ها

ابرها خیلی شگفت انگیزن. مگه نه؟ از بچگی خیلی دوستشون داشتم و دارم. وقتی به آسمون نگاه میکنم و ابر های سفید و چاقالو رو میبینم حس شعف و شور عجیبی بهم دست میده. همیشه آرزو میکنم کاش یه ابر سفید و تپل توی آسمون باشم و هر روز برای خورشید شعر بخونم و برای ابرهای دیگه قصه های کهکشان ها رو تعریف کنم. با یه دختر بچه از کره زمین دوست بشم و بگم هر روز ازم عکس بندازه و توی دفترش از دوستی باهام بنویسه. بنابراین همین که اسم یه فیلم ابرهاست میتونه دلیل کافی برای دیدن فیلم clouds باشه. حسابی دوستش داشتم و حس های متفاوتی رو موقع دیدنش تجربه کردم. خندیدم، نگران شدم، گریه کردم و ذوق کردم. میم گفته بود اگه حالت خوب نیست ببینش. نگاهش به دنیا مورد نیازم بود. اینکه فکر نکن قراره بمیری تا وقتی که زنده ای و قراره زندگی کنی؛ زندگی کن. موقع دیدنش داشتم فکر میکردم قلب منم سرشار از ترانه ست. ترانه ای که همه ی آدما باید بشنون. ترانه هایی که اگه توی قلبم بمونن قلبم پژمرده میشه. من کلمه های توی قلبمو دوست دارم چه داستان بشن، چه شعر، چه نمایشنامه. اما میدونی، من فکر میکنم اگه کلمه هام ترانه بشن و صدای ساز به تنشون بشینه و خونده بشن قلبم خوشحال تر خواهد بود. این منو امیدوار می‌کنه. قرار بود در مورد فیلم ابرها بنویسم ولی من هیچ وقت توی نوشتن درباره فیلم ها و کتاب هایی که خوندم خوب نیستم چون نمیتونم احساسم رو موقع دیدن و خوندنشون بنویسم. فقط اینکه ابرها و ترانه ها جادویی ترینن برای من و منم یک روزی ترانه ای خواهم نوشت و خوند که اسمش ابرها باشه. اون موقع همه ی شما به کنسرت ابرهای من دعوت خواهید بود. یادتون نره دوست ابری هم که توی آسمون دارید رو با خودتون بیارید؛) 

 

 

- شکلات داغ

الان زیر پتو، توی تاریکی خوابیدم و هندزفری توی گوشم داره برای چندمین بار آهنگ clouds رو پخش میکنه صبر کنید، فکر کنم باید برای نوشتن این قسمت یه آهنگ شکلاتی بذارم چون اون برای قسمت قبل بود. خب، عوضش کردم. داشتم می گفتم ولی من الان فکر میکنم توی یه خونه شکلاتی دارم براتون می‌نویسیم. چرا؟ چون زیر پتوم بوی شکلات پیچیده و ماگ پر از شکلات داغ جلوی صورتمه. من عاشق شکلاتم، اندازه موسیقی های کلاسیک و شخصیت های انیمه ها دوستش دارم. امروز یه مغازه قهوه فروشی جدید کشف کردم و حس کشف کردن یه گنجینه بزرگ بهم دست داد. یه خانوم مهربون صاحبش بود و کلی هات چاکلت ازش خریدم که هر روز درست کنم و وقتی غم دارم با شکلات خودمو تسکین بدم. غزال گفته بود رِین شخصیت کتاب درست مثل باران هر بعد از ظهر شکلات داغ میخوره و من آرزو کردم کاش بتونم توی آینده یه کافه ی کوچولوی زیر زمینی داشته باشم و شکلات داغ و شیرکاکائوی داغ درست کنم و عصرهای بارونی بچه ها وقتی از مدرسه برمیگردن بیان توی کافه من، شکلات و شیر کاکائو بخورن و من براشون موسیقی کلاسیک بذارم و رمان نوجوان بخونم. برای به واقعیت پیوستن اینم مصمم. من خیلی خوش خیالم؟ خودم فکر میکنم من به اندازه خوشمزگی شکلات داغ خیال های خوش دارم. 

 

- ستاره ی آبی 

دیشب از دوست هام پرسیدم من توی ذهن شما چه رنگی ام؟ چه موجودی ام؟ راستش از جواب هاشون خیلی ذوق کردم. چند نفرشون گفتن من آبی ام. آبی آسمونی. من واقعا از آبی بودن قلبم تند تند میتپه. شاید چون برای من یادآور دریا و مهربونی مامانمه. من فکر میکنم مامانم یه آدم ابیه. خیلی آبی. 

بقیه هم گفتن من صورتی و گلبهی و سبز و رنگ پاستیلی ام. جالبه. نه؟ گفتن من توی ذهنشون دیک دیک، دیوان فروغ، گربه، مارشمالو، عروسک، جوجه و ستاره ام! پرسیدم چرا ستاره؟ گفت ستاره‌ها توی خلأ هستن و ان‌قدر خودشون رو می‌شکافن که آخرش به خاطر این قضیه از بین می‌رن و تبدیل به سیاهچاله می‌شن، و جاشون انقدر خالی می‌شه که هر چیزی، حتی نور رو توی خودش می‌کشه. 

شما هم میتونید بگید من چی ام. آرزو میکنم یه ستاره ی آبی بمونم. شبیه مامانم.

 

- ردپای گربه روی برف 

میتونین حدس بزنم میخوام چی بگم؟ آره من عاشق رد پای گره روی برفم شبیه شعرهای مولانا و سهراب و فروغ برام جادوییه. تا حالا ندیده بودمش ولی خیالش کرده بودم. اصلا گاهی وقت ها آرزو کرده بودم کاش شبیه ردپای گربه روی برف خاطرات کمی ازم توی ذهن آدما بمونه و وقتی خورشید میتابه پاک شه. غزال دوست جدیدمه، اسمش خیلی قشنگه. من یه دختر بچه شونزده ساله شبیه خودم میبینمش که مثل من عاشق کتاب های نوجوانه، گربه ها رو دوست داره، شیراز زندگی میکنه و مثل من شیفته ابرها و عکس گرفتن از آسمونه. برام اهنگ های کلاسیک می‌فرسته و من براش فروغ میخونم. عکس هایی که هر روز میگیرم بهش نشون میدم و او برام عکس گربه ها و ابرهای شیراز رو می‌فرسته. یه جور قشنگی روناهی صدام میزنه که به دلم میشینه. غزال امروز وقتی وسط بوهای عجیب غریب مغازه پیرمرد عطار ایستاده بودم یه عکس فرستاد و نوشت «روی برف‌ها، پایین ردپای یه گربه، اسمت رو نوشتم.چون تو بیشتر از هر کسی برف دوست داری.🌨» از خوشحالی آرزو کردم کاش پرنده بودم و همون موقع پر میکشیدم سپیدان شیراز و وسط برف ها بغلش میکردم با هم دیگه تنه های درخت ها رو بغل میکردیم و میبوسیدیم. گفت همه ی امروز توی برف ها به یاد من بوده. از این به بعد ردپای گربه روی برف و صدای قدم زدن توی برف جزو دوست داشتنی ترین های دنیام میشه. 

 

  • روناهی

غروبه بوی قهوه ای که دم کردم پیچیده توی اتاق سردم. دو تا نارنگی، نون خامه ای و قهوه دارم و خوشحالم. خوشحالم که اینا هنوز میتونن چند ثانیه سر ذوقم بیارن. آهنگ های یک جایی که خیلی دوستش دارم رو پلی کردم و میخوام فلسفه بخونم. چند دقیقه قبل برای دوستام نوشتم هوا هوای نوشتنه منتها باید بی خیالش شم و درس بخونم. گفتن بنویس بعد بخون. اول سال میلادی جدید دفتر زرد رنگم رو که راضی نشدم توش رو پر از فرمول های ریاضی کنم برداشتم تا سال جدید رو بنویسم. مثل ال ام مونتگمری اولش نوشتم: «من در این دفتر خاطرات اصلا قصد ندارم روزی را که گذشته است توصیف کنم، مگر آنکه حداقل آب و هوای آن روز ارزش توصیف کردن را داشته باشد.»

 ال ام مونتگمری توی یاداشت هاش نوشته «فقط آدم های تنها خاطرات روزانه خود را می‌نویسند» من نوشتن خاطرات روزانه رو دوست دارم. نمیدونم آدم تنهایی هستم یا نه. ولی این اواخر تلاش کردم از تنهایی خودم لذت ببرم و نترسم. هندزفریم رو بذارم توی گوش هام صداش رو بالای بالا ببرم و پادکست گوش بدم و توی دنیای آهنگ های انگلیسی و فرانسوی غرق شم. از کتاب هایی که میخونم لذت ببرم. آنی شرلی رو تموم کردم. با بغض تموم کردم. قسمت مرگ متیو و غم آنی رو با گوشت و پوست و خونم لمس کردم و اونجا که نوشته بود : «همین موضوع که چرا می‌توانستند بدون متیو هم به زندگی ادامه دهند، آنی را رنج میداد. او به شدت شرمنده و متاسف بود؛ چون میدید هنوز از تماشای طلوع خورشید در پشت صنوبر ها و باز شدن شکوفه های صورتی درختان میوه غرق در امید و شادمانی میشد، هنوز از دیدار داینا به وجد می‌آمد و از حرف ها و حرکاتش خنده به لب می‌آورد. و خلاصه اینکه هنوز زیبایی های دنیای پر از شکوفه و عشق و دوستی، قدرت مجذوب کردن او و لرزاند قلبش را داشتند و این یعنی، او هنوز از زندگی لذت می‌برد.»

اینجا خود آنی ام. متاسفم.وقتی که دارم بابت اتفاق های کوچیکم ذوق میکنم و مثل چند شب پیش بابت دیدن چند دونه ریز برف از ته دلم ذوق میکنم غمگین میشم. دنیای بعد از سوگ پر از عذاب وجدان ها و غم های لحظه ایه که آدم رو رها نمیکنن. برای مرگ متیو اشک ریختم و به خودم فکر کردم که اون روزها مثل آنی بی حرکت بودم و گاهی اشکم در نمیومد و حسم این طور بود که: «گاهی فکر میکنم متیو نمرده و گاهی احساس میکنم سال ها از مرگش می‌گذرد و این کشمکش و سردرگمی عذابم می‌دهد.»

این روزها زیاد فکر میکنم من چقدر زندگی نکردم. من به اندازه شونزده سال و یازده ماه زندگی نکردم. خیلی چیزهارو بلد نیستم و در بین دوستام حس جودی ابوتی رو دارم که چیزی رو نمیفهمه. مطمئن نیستم بتونم عشق بورزم و آدم هایی زیادی رو دوست بدارم. آیدا خلیلی میخوند « تو رو قد شعر های فروغ دوست دارم» و من فکر میکردم آیا ممکنه حرف های کسی رو قد شعر های فروغ دوست بدارم یا نه. الان به این رسیدم که حرف های مادرم رو قد شعر های فروغ دوست دارم. نگرانی توی چشم هاش رو قد اشک هایی که با شعر های فروغ مینویسم دوست دارم.

راستی، همین الان تونستم قهوه رو بدون هیچ چیز شیرینی کنارش بخورم:) میدونی، این بهم میگه که گاهی یه چیزهای تلخی وجود داره که تو دوستشون داری و اون قدر امتحانشون میکنی که بهشون عادت کنی. به چیزهای تلخ هم عادت میکنی. آدمیزاده دیگه، کارهاش عجیب ترین خلقته.

وقتی آنی رو خوندم و عشقش رو به داینا دیدم تصمیم گرفتم عروسک موفرفری و مو بلندی که روی میز و جلومه رو داینا صدا بزنم و بهش عشق بورزم. مطمئن نیست اندازه آنی وجود من پر از عشق و ذوق باشه اما این کارو دوست دارم. اخه من دوست های واقعی کمی دارم. 

قهوه م سرد شد و بی وقفه تایپ کردم.

تصمیم گرفتم آخرین روزهای شونزده سالگی شعرهای فروغ رو دونه دونه بخونم و ضبط کنم. شاید روی نوار کاست. یه روزی توی این دنیا، وقتی که نبودم یا یه پیرزن فرتوت بودم به دست آدمایی برسه و ببینن که یه دختر شونزده ساله با تمام وجودش با شعر های فروغ زندگی میکرد. نوشته م در حالی به پایان میرسه که شاملو توی گوشم، ای آدم های نیما میخونه :) 

  • روناهی

پناه آخر اینجاست.

شنبه, ۱۱ دی ۱۴۰۰، ۱۰:۲۲ ب.ظ

وقتی به چشم هام توی عکس نگاه میکنم که چقدر ذوق زندگی داره از خودم خجالت میکشم. دیشب یه پادکست گوش میدادم که میگفت:« نوشتن شکنجه گرترین، استعداد آدمیزاد است.» من بلد نیستم بی واسطه بنویسم. خوشحالم، من بابت روناهی بودنم حداقل اینجا خوشحالم. روناهی بخش عمیق قلب منه. خود منه. من روناهی رو بیشتر از "من" دوست دارم! دارم رها کردن رو یاد میگیرم. رفتن رو. تنها بودن رو. حالا که وسط یه اتاق سرد و نمور نشستم و پاهام منجمد شده. از همه جا رفتم. از همه ی آدم ها دور شدم و فقط روناهی برام مونده. به روناهی پناه آوردم. میخوام بغلش کنم و دوستش داشته باشم. درد قلبم نمیدونم از اندوهه یا دلتنگی، شاید هم...نمیدونم. من تنها بودن رو انتخاب کردم حتی از دوست هام کسایی که تنها راه ارتباطی من به دنیای بیرونن دور بشم و با کتاب ها و آهنگ ها و درس هام تنهای تنها بمونم. مهم نیست سخته. مهم نیست اشک ریختم بابتش. مهم اینه که جسارت به خرج دادم و انتخاب کردم. برای بار هزارم میگم من بلد نیستم بی پروا بنویسم. حتی الان پشیمونم که اینو نوشتم ولی باید می‌نوشتم. آخه میدونین؟ روناهی و یکشنبه بعد از ظهر در جزیره گراند ژات آخرین پناه منن. 

  • روناهی

من میخوام زندگی کنم.

پنجشنبه, ۹ دی ۱۴۰۰، ۱۰:۳۱ ق.ظ

نشستم کنار بخاری گرم و نرم کانون، روی صندلی نارنجی های مهربون، روبه روی یه عالمه کتاب و کلمه جادویی. پس از دو سال اینجا نشستم. کیک دوقلوم رو میخورم و به باریکه های نور روی میز خیره شدم. ذوق کتاب هایی که امانت گرفتم رو دارم و قراره اینجا آنی شرلی بخونم. صدای پچ پچ مربی های کانون میاد و پرنده های کاغذی روبه روم توی هوا پرواز میکنن. دیروز خیابون های شهر رو توی هوا بارونی زیر پا گذاشتم. ماگ خریدم و کلی عکس از شهر و گلیم فروشی ها و مرد های خسته گلیم فروش گرفتم.

من کلمه هامو گم کردم. دیگه بلد نیستم بنویسم. کلمه ها مثل پرنده های کاغذی توی مغز و قلبم میچرخن و روی کاغذم فرود نمیان. این روزها آنی شرلی میخونم. برای بقا آنی میخونم. وقتی میخونمش بهم حس زندگی و شکوفه زدن میده. برای ادامه دادن بهش نیاز داشتم. نیاز داشتم آنی دستمو بگیره و ببره گرین گیبلز و برام قصه هاشو بگه. کنارش چای آلبالویی بنوشم و باهاش خیال بافی کنم.من شبیه آنی ام. قبلا یه نفر بهم گفته بود. ولی آنی بلده احساساتشو بیان کنه و بی وقفه حرف بزنه من نمیتونم. من کلی ذوق کوچولو دارم ولی نمیتونم بیانشون کنم و یا نگه شون دارم. آنی یه جای شگفت انگیز و جادویی زندگی میکنه یه جایی شبیه به خیال هاش اما من فقط خیال پردازی میکنم و جای دوست نداشتنی زندگی میکنم.

کانون برام خیلی امن و مهربونه درست مثل یه پناهگاه بهم حس آرامش میده. بیشترین قصه های عمرم رو اینجا خوندم و یاد گرفتم چطور برای بچه ها قصه بخونم. توی کلاس نجومش به کهکشان ها سفر کردم و کاردستی های رنگی ساختم. دوستش دارم. خیلی زیاد. ناراحتم که یک سال دیگه نمیتونم بیام و کتاب امانت بگیرم. ولی رهاش نمیکنم. با مربی های مهربونش دوست میمونم. شاید یه روزی اینجا برای بچه ها قصه بگم و دستشونو بگیرم و به دنیای خیال ها سفر کنیم. 

همین حالا که نشستم اینجا و کلمه های گم شده و رو مینویسم و توی آغوش کانون آروم گرفتم. خسته م ولی کلی کتاب و نمایشنامه نو برای خوندن دارم. همین حالا که آنی شرلی و ماگ انیمه ای دارم و فروغ میخونم و می‌شنوم. حالا که باریکه های نور روی دستم نشستن و سرم پر از خیاله حتی با وجود اینکه قلبم درد میکنه مینویسم :

 « میخوام زندگی کنم؛ چون خیال، نور، کلمه، احساس و موسیقی دارم» 

  • روناهی

نامه ای آغشته به عطر نارنگی و ابر

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۴۲ ب.ظ

در آخرین دقایق پاییز دلم هوس نامه نوشتن کرده است. برای تو مینویسم. برای تو که نمی‌دانم کیستی. شاید ابری، شاید نوای یک ساز شاید هم یک آدم در فردا منتظر من.

سلام، امیدوارم پاییز آرامی را پشت سر گذاشته باشی و غم های اندکی چشیده باشی. برایت از پاییز بنویسم؟

پاییز غمگین و سردی بود. خیلی سرد. از ان ها که فقط یک آغوش گرم می‌توانست تسکینش دهد. روزهای زیادی غم روی قلبم نشست و شب های بسیاری اشک ریختم. به دنیای قصه ها سر نزدم و با دریا و حنا قهر کردم و بهشان آب ندادم. آرزو کردم که یک نوازنده شوم و در خیابان ها برقصم و بنوازم. به اندازه تابستان با ماه هم صحبت نشدم اما فروغ رهایم نکرد و ثانیه هایی که از غم منجمد میشدم به آغوشم می‌کشید و آرام در گوشم زمزمه میکرد تو باید بمانی و بجنگی درست مثل من.

آدم های مهربانی را پیدا کردم و ازشان قول گرفتم رهایم نکنند. من آدم وابسته ای هستم. برایم خیلی سخت است رها کردن. موهای بلندم را رها کردم و یک دختر کله قارچی شدم.

احساس غمگین کردن آدم ها غمگینم کرد. برای آدم ها شعر خواندم. خیلی زیاد. احساسات متناقض زیادی را تجربه کردم. یک عصر آبان روی یک پل ایستادم و یک عصر آذر احساس زیستن کردم.

میدانی؟ پاییز آرام و عجیبی بود. تو احوالت چطور است؟ اگر ابر آسمان هایی چقدر لطیف و مهربانی. اگر سازی امیدوارم کوک و عاشق باشی و اگر آدمی، میخواهم بگویم خیلی تنها هستم. خیلی.یک نفر برای توصیفم گفت آبی و لطیف و نازک. آبی بودن را میطلبم. تا آخر عمرم میخواهم آبی زندگی کنم. پاییز امسال عکس های زیادی از اسمان انداختم اما ستاره های جادویی را فراموش کردم.

یکشنبه ها سر خوش و مسرور از مدرسه رفتیم و بستنی شکلاتی خوردیم. برای تولد میم فروغ خریدم و بغلش کردم.

خیلی موسیقی شنیدم. در دنیای ویولن نوازی ها غرق شدم و باخ و موتزارت شنیدم. عطر نارنگی را با تمام وجود حس کردم و آرزو کردم کاش میتوانستم آن را توی شیشه تا پاییز سال بعد نگه دارم. 

سرت را درد آوردم. زمستان لطیف و ارامی را برایت آرزو میکنم. برایم برف و شعر و موسیقی بفرست. خدانگهدارت.

  • روناهی

چون که قرعه‌ی غم به نام منِ دیوانه زدند.

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۳۱ ب.ظ

اینکه کلی کلمه توی قلبم، مغزم و گلوم رسوب کرده و بیرون نمیاد غمگین ترم می‌کنه اینکه هی میخوام بنویسم اما از نوشتن عاجزم. اینکه دلم برای آدم ها تنگ میشه اما نمیگم. اینکه از آدم ها فراری ام همه این ها غمگینم می‌کنه خیلی زیاد.

من قول داده بودم زندگی کنم. قوی باشم. بجنگم. جا نزنم.  زندگی نکردم. قوی نبودم. نجنگیدم.جا زدم و خسته تر شدم. حتی همین الان هم از اینکه دارم حرف های تکراری میزنم غمگینم. میم گفته بود خودت رو دوست داشته باش. نون هم صد بار تکرار کرده بودم خودت رو دوست داشته باش. اما من هنوز خودم رو دوست ندارم. ازش مراقبت نمیکنم و باهاش مهربون نیستم.

تصمیم گرفتم رها بشم. از همه ی چیز هایی که فکر میکنم بهشون وابسته ام. موهامو کوتاه کردم. کوتاهِ کوتاه. درست اندازه شخصیت های انیمه ای. کوتاه کردن موها برای دومین یا سومین بار توی زندگیم عجیب بود. تصمیمی که هنوز نمیتونم بپذیرم من با دوست داشتن یک چیزی تونستم ازش بگذرم.

یک نفر بهم گفته بود تو اضافی هستی و هیچ کس توی این دنیا دوست نداره. ساعت های زیادی بابتش اشک ریختم و خودم رو بابت صرفا  «وجود داشتنم» مذمت کردم. عذاب وجدان وجود داشتن گرفتم. بعد فکر کردم و دیدم من نمیتونم تا آخر عمرم این عذاب بزرگ رو توی قلبم نگه دارم و با خودم این طرف و اون طرف بکشونم پس باید انکارش کنم.

برای میم نوشته بودم من شبیه یه آدمی ام که مُرده و زندگی نکرده و مُرده. دلم خیلی براش تنگ میشه. گفته بودم اگه من بمیرم هیچ کس دلش برام تنگ نمیشه. اون برام نوشت من زندگیمو ادامه میدم اما لبخندم دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه. نون بهم گفت آدما وقتی خاطره میسازن نمیتونن اونا رو پاک کنن و برن. خاطره هاشون میمونه و میمونه. گفته بود مثلا من تا ابد با خوندن و دیدن شعر های فروغ فرخزاد یاد تو می‌افتم. اینجا جفتمون بغض کردیم و من آرزو کردم کاش هیچ خاطره ای برای آدم ها نساخته بودم. کاش براشون شعر های فروغ رو نخونده بودم. کاش بغلشون نکرده بودم و براشون نامه ننوشته بودم.اما الان من اینجا هستم با خاطره های کم و زیادی برای آدمایی که دوستم دارن یا ازم متنفرن.

یک نفر دیگه بهم گفته بود تو هیچ وقت نمیتونی آدم متنفری باشی. نفرت قلب آدمو سیاه میکنه. گفته بود قلبت رو بدون تنفر نگه دار. 

من هنوز هم آرزو میکنم که کاش تنها توی یه غار زندگی میکردم و فقط با ستاره ها و خورشید و ماه حرف میزدم و هیچ آدمی رو نمی‌شناختم. اما توی دنیای واقعی یه دخترک ساده ام که خودشو دوست نداره و با کله و موهایی که شبیه قارچه داره تقلا میکنه که زنده بمونه. زندگی کنه. نترسه و یه روزی خودشو دوست داشته باشه و با خودش آشتی کنه و غمگین نباشه.

 

 

  • روناهی

و به ادامه دادن فکر کنی

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۴۰۰، ۰۷:۳۵ ب.ظ

زندگی پدیده عجیبیه. خیلی خیلی عجیب. اون قدر عجیب که بری و اون بالا بایستی و بین ادامه زندگی و تموم کردنش انتخاب کنی. بیای پایین نور های زندگیت بیشتر بدرخشن. عکس هایی رو که اون بالا گرفتی ببینی و برق توی چشمات که همه میگن نشونه عشق به زندگیه برات عجیب باشه. نُه روز بعد در حالی که سعی میکنی آخرین تیکه های غم رو با پیتزای سرد توی دستت وسط یه اتاق تاریک قورت بدی به ادامه دادن فکر کنی. روز بعد بشینی و دوباره گریه کنی و یک نور پیدا کنی و حرف بزنی و به ادامه دادن فکر کنی. توی زندون خودت عکس بگیری و نگه داری و به ادامه دادن فکر کنی و به نور های زندگیت فکر کنی و به ادامه دادن فکر کنی و به قوی شدن و به ضعیف نبودن... 

 زندگی پدیده ی عجیبیه و من عجیب تر از اون.

  • روناهی

بوی بارون میاد. میدونی؟ من بوی بارون رو خیلی دوست دارم و از قشنگی های دنیامه. خورشید گوشه آسمونه و تا چند دقیقه پیش روزنه های نور کم جون پاییز گرمم می‌کرد اما الان آسمون ابری شد. امیدوارم بارون بباره. از اون بارون ها که زیرش بدوم و خیسِ خیس بشم.

یه آهنگی فرانسوی داره میخونه. من واقعا آهنگ های فرانسوی، عربی و اسپانیایی رو دوست دارم. 

الان که دارم این جمله رو مینویسم باز انعکاس نور های کوچولو و قشنگ خورشید افتاده روی شلوار گل منگلی نرمم. آسمون خیلی قشنگه. ابر ها توی آسمون شبیه دنیای سفیدی می‌مونن که آدم های قصه اونجا زندگی میکنن. پرنده ها اونقدر شاد پرواز میکنن که مطمئنم حالشون خوبه خوبه. 

درخت ها پاییزِ پاییزن. 

من از دیروز خواستم قوی بشم. یعنی به خودم قول دادم. نوشتم تا یادم بمونه. همه ی اشک ها رو هم ضمیمه ش کردم تا هیچ وقت یادم نره یه روزی که نودُ شیش روز مونده بود هیفده سالم بشه تصمیم گرفتم دختر قوی بشم. دال بهم گفته بود خدا دختر های قوی رو دوست داره. این برام قوت قلبه. دلم می‌خواست اینجا یه چیزی بنویسم و ستاره هام رو خاموش کنم و باهاتون حرف بزنم. نصف ستاره ها رو خاموش کردم و بقیه هم بعد از تموم شدن پست خاموش میکنم. اما بیان بدون ستاره مثل آسمون بدون پرنده ست پس لطفا بنویسید. خیلی بنویسید. 

شب ها برای میم و نون شعر میخونم. تصمیم گرفتم باز زنان کوچک رو بخونم و این بار برای میم و اون یکی نون هم بفرستم. 

دیروز یه مصراع از شعر کتاب ادبیاتم نوشته بود :

میان موج می رقصید در اب

به رقص مرگ، اختر های انبوه

اینجا یعنی تصویر ستاره ها که توی آب افتاده بود؛ انگار ستاره ها سوار بر موج می‌رقصیدند اما رقصی که باعث مرگ اون ها میشد. وقتی موج متلاطم میشد ستاره ها در حال رقص میمردند.

منم شبیه این اختر هام گاهی که دارم سوار بر موج میرقصم یهو همه چی متلاطم میشه و توی اموج دست و پا میزنم و خودم رو میکشم بالا. سعی می‌کنم نمیرم. رقص قشنگه اما مرگ هیچ وقت قشنگ نبوده. 

حالا ابر های سفید جلوی خورشید رو گرفتن و یه آهنگ فرانسوی دیگه داره توی گوشم میخونه. صدای هواپیما توی آسمون با کلاغ روی درخت در هم پیچیده. بوی صبحونه آقا جون میاد. باید برم بقیه ستاره ها رو خاموش کنم تا کلاسم شروع نشده. 

 

  • روناهی

من حاصل عمر خود ندارم جز غم*

جمعه, ۱۴ آبان ۱۴۰۰، ۰۵:۵۰ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ آبان ۰۰ ، ۱۷:۵۰
  • روناهی