قلب‌های سرگردان

فکر می‌کنم باید بنویسم اما کلمه‌هامو دوباره گم کردم و حرف‌های قلبم نمی‌شه تبدیل به کلمه بشن. این روزها تقریبا نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. خب البته مثل بقیه روزهای زندگی. کتاب می‌خونم. فکر می‌کنم و از دنیا خودم رو قایم می‌کنم. چند روز گذشته یه کتاب نوجوان خوندم که جادویی و خیال‌انگیز بود. اون‌جا درباره قلب سرگردون داشتن صحبت می‌کرد. نوشته بود او همیشه به فکر رفتن بود. هیچ‌وقت به ماندن فکر نمی‌کرد. از زبان او می‌گفت ولی بعضی وقت‌ها حس می‌کنم اگر به رفتن ادامه ندم دیوونه می‌شم. اون شخصیت قلب سرگردونی داشت که هیچ‌جا اروم نمی‌گرفت. من به خودم فکر می‌کردم و اینکه شاید تمام مشکل همین باشه که منم قلب سرگردونی دارم. نمی‌تونم بفهمم خونه کجاست. انگاری گم شدم و هیچ‌وقت قرار نیست جایی قلبم اروم بگیره و به خونه بودن فکر کنه. در نهایت نمی‌دونم. مثل همیشه هیچی نمی‌دونم. 

۲ نظر

درختِ پشت پنجرهٔ ادبیات

خیلی وقته کلمه‌ها توی سرم وول می‌خورن و فکر می‌کنم باید چیزی بنویسم. اما نشد تا الان. امروز آخرین امتحانم رو دادم. قصائد ناصرخسرو بود. حس می‌کنم نوشتن اون‌طوری که بلد بودم از خاطرم رفته. قدیم‌ها بهتر می‌دونستم‌ چطور باید از احساسم بنویسم. اما بعدتر فکر کردم تکراریه. کل وبلاگم شده یه سری احساس دست نخورده از شونزده هفده سالگی تا همین الان. اما می‌دونی، این وبلاگ اون ریسمان اتصال باریک من به رویای قدیمی‌م یعنی نویسنده بودنه. اونی که نمی‌دونم دقیقا کجا جاش گذاشتم و ازش همین وبلاگ موند. از طرف دیگه من روناهی بودن رو دوست دارم و این تقریباً تنها چیزیه که درباره خودم دوست دارم. اون آدمی که کلمات رو بلده، شیفته قصه‌هاست و با بقیه‌ی آدم‌هایی که می‌بینه یه تفاوت‌هایی داره. به قول حنا همیشه چشماش ناراحته و نمی‌دونه چرا هست. یه کم منطقی به نظر نمیاد آدم از نسخه غمگین خودش خوشش بیاد که خب هیچی از زندگی من منطقی به نظر نمیاد اگه درست نگاه کنیم. هیچکس تا بهم نزدیک نشه نمی‌فهمه تو مغزم چی می‌گذره یا چه شکلی‌ام. این وبلاگ اما همون بخشی از منه که داره داد می‌زنه: ببینید منم هستم! پس بیشتر از هر کس دیگه‌ای می‌خوام روناهی باشم و‌ نباید این‌جا رو رها کنم.
یه عالمه جزئیات بود که باید می‌نوشتم و حالا یادم نمیاد. مثلاً درخت‌های توت و طعم توت‌هایی که خوردیم، درخت‌های سیب سبز کوچولویی که توی دانشگاه پیدا کردیم، درخت‌های شگفت‌انگیز و متفاوتی که این مدت بیشتر بهشون توجه کردم، حکایت‌های کلیله و دمنه، رستم و اسفندیار خوندن برای امتحان، ابرهای پنبه‌ای، بارون تابستونی، چهره‌‌ی خسته‌‌ توی تابلوهای شعر کتابخونه، یک عالمه چایی و تابیدن مهتاب از پنجره‌ی اتاق و هزارتا چیز دیگه که حافظه‌ی ماهی‌ شده‌م الان یادش نمیاد.
امروز که امتحانم تموم شد بیشتر از هر وقت دیگه‌ای احساس سردرگمی می‌کردم. توی دانشکده نشسته بودم نمی‌دونستم باید چیکار کرد یا کجا رفت. همه‌چیز انگار همین‌جوری خالیه. یه عالمه خالی و قلبی که این چیزها تاثیری روش نداره. بلاخره بعد از ساعتی وقتی پا شدم برم نور سبزی از یکی کلاس‌ها می‌تابید روی تخته، رفتم اون‌جا و از درخت پشت پنجره عکس انداختم. اون موقع آرزو می‌کردم کاشکی من این درخت پشت پنجره کلاس‌های ادبیات بودم. همین درخت و شنونده ادبیات. نمی‌خواستم با آدم‌ها که ادبیات رو شبیه خودش بهمون نشونش نمی‌دن روبه‌رو بشم. یه درخت بودن اما انگار خواسته زیادی بود چون من حالا یکی دیگه بودم. نمی‌دونم اگه درخت بودم هم شیفته‌ی ادبیات بودم یا فقط یه درخت پشت پنجرهٔ ادبیات. 

۳ نظر

کلماتی که از سر دلتنگی می‌نویسی.

بین نوشته‌ها به نوشته‌ای که پارسال همین روزها نوشتم برخوردم. دلم خواست این‌جا باشه:

«حنا می‌گه برام لالایی بذار تا بخوابم و حالا گنجیشک لالا، سنجاب لالا داره می‌خونه. حنا هم کنار من چشم‌هاشو بسته و خوشحاله که مامان بهش اجازه داده تا روی حیاط، زیر سقف آسمون پیش من بخوابه. چند دقیقه پیش سرم رو روی پاهاش گذاشتم و گفتم می‌دونی درد‌و‌دل یعنی چی؟ گفت نه. گفتم یعنی آدم غصه‌ها شاید هم قصه‌هاشو برای یه آدم دیگه تعریف کنه. می‌پرسه حالا چرا تو همیشه ناراحتی و توی همه‌ی نقاشی‌ها باید ناراحت نقاشیت کنم؟ بعدش می‌گه آها فهمیدم! چون کنکور داری. بعد از چند ثانیه باز می‌گه نه یه چیز دیگه‌ست گمونم. ناراحتی چون دوست نداشتی خدا اختراعت کنه. اصلاً دوست نداشتی اختراع بشی. حنا راست می‌گه. لالایی می‌خونه: لالایی گل لالا، مهتاب اومده بالا. خواب‌های خوب ببینی، پیش مهتاب بشینی. فکر کنم هر شب باید با هم لالایی گوش کنیم تا ستاره‌ها رو احساس کنیم. درخت انار مامان هم با نوای باد و لالایی ما می‌رقصه.»

دلم براش تنگ شده و حالا خیلی دور هستیم. بعداز ظهر زنگ زده بود و می‌گفت می‌خوام وقتی برگشتی واسه‌ت دسر درست کنم. خودت بلد نیستی دسر درست کنی. مگه نه؟ پرسیدم از کجا یاد گرفتی؟ گفت از توی مجله‌م. بذار بیارمش و برات بخونم. آورد و خوند. بدون اینکه توی خوندن کلمه‌ها گیر بیوفته برام خوند و باسواد شده. اون‌قدری باسواد شده که برام دستور دسر از روی مجله‌‌ش بخونه و بگه برات یه عالمه نامه و شعر نوشتم! تازه کتاب قصه جادوگر شهر اُز هم کل کل‌‌شو تنهایی خوندم. چقدر دلم براش تنگ شده. انقد تنگ که بیام این‌جا بنویسم. دلم برای کل زندگی‌م، مادرم، خونه، آسمون، امید و خودم تنگ شده. 

۲ نظر

سفرنامهٔ اصفهان، خاطرات جوانی،‌ بارون اردیبهشت

یادم میاد توی کتاب‌های مدرسه یه روانخوانی بود به اسم «سفرنامهٔ اصفهان» از کتاب قصه‌های مجید آقای مرادی کرمانی بود. مطمئن نیستم اما فکر می‌کنم اولین مواجهٔ مجید با اصفهان به طور کاملی نوشته شده بود. منم خوشم میاد همچین کاری کنم. پس بذار از اصفهان بنویسم.

برای اولین‌بار بود که به اصفهان می‌رفتم. اون هم برای مدت خیلی خیلی کوتاهی. در بدو ورود اولین بویی که احساس کردم بوی خوش گل‌های مختلفی بود که دقیقاً نمی‌دونستم چی هستند. از بین همه‌ٔ اون‌ها شاید فقط بوی یاس رو متوجه می‌شدم که روز قبلش هم حوالی بلوار کشاورز بوش کرده بودم. آسمون پر از ابرهای سفید با شکل‌های مختلف بود و هوا تقریباً مطبوع. اولین تصویری که توی ذهنم مونده یه صندلی برعکس بین سبزه‌هاست. یه صندلی چوبی تنها که نمی‌دونم چه سرنوشتی داشته. رها شده و خسته به نظر می‌اومد. دیدن مهتاب بعد از مدت زیادی خوشحالم کرده بود. برای اولین‌بار غذایی رو خوردم که خودش برای ما پخته بود و دوستش داشتم. 

بارون باریدن گرفته بود. بارون اردیبهشتی همیشه برای من خوشاینده. شب بارونی‌ای که توی چهارباغ باشه دوست‌داشتنی‌تر هم می‌شه. آدم‌ها لباس‌های گرم پوشیده بودند و زیر بارون راه می‌رفتند. همه‌چیز شبیه پاییز بود نه بهار. انعکاس نور رنگی مغازه‌های مختلف روی زمین خیس و بارون نم‌نم، بوی خوش سبزه‌ها و‌ درخت‌های خیس و‌ جادوی دوستی همه دست به دست هم دادند تا چهارباغ در اولین دیدار برام جای خاطره‌انگیزی بشه. بعد از راه رفتن و خیره شدن به اطرافم به کتاب‌فروشی‌هایی توی پاساژ که کتاب دست دوم می‌فروختند رفتیم. یه کتابفروشی کوچیک‌ و خالی از آدم با یک عالمه کتاب قدیمی توی یه شب بارونی هیجان‌انگیز به نظر می‌اومد. یاد یه سکانس از فیلم شب‌های روشن می‌افتم. همیشه آینده‌ی‌ خودم رو شبیه به اون استاد ادبیات تنها تصور می‌کنم. خلاصه، بین کتاب‌ها چرخیدیم و با دیدن هر کدوم ذوق کردم. از دیدن خاطرات جوانی رومن رولان بیشتر. پیش خودم فکر کردم من هم الان در حال گذروندن‌‌ خاطرات جوانی هستم؟ یعنی یک وقتی می‌تونم بگم وقتی جوون بودم... این‌طور؟ پس چرا عمیقاً احساس جوونی نمی‌کنم؟‌ شاید همین لحظه‌ست. دقیقاً همین لحظه. راه رفتن زیاد. چهار روز گذشته خیلی زیاد راه رفتم. یک عالمه پیاده‌روی توی خیابون‌های مختلف. از کریمخان و بلوار کشاورز تا چهارباغ و‌ نقش جهان. راه رفتن اون‌قدری که توی‌ پاهات درد رو احساس کنی و بفهمی زنده‌ای و‌ جسم داری.

بعد از بارون شب گذشته حالا آفتاب در اومده بود و نسیم ملایمی می‌وزید. خیابون‌ها پر از درخت و سبز بودند و آدم‌ها با لباس‌های رنگی راه می‌رفتن. مسیری رو پیاده رفتیم تا به نقش جهان برسیم. نزدیک‌تر که شدیم مهتاب گفت حالا داریم به یکی از شاهکارهای معماری می‌رسیم. برای اولین‌بار‌ بود می‌دیدمش. گنبدهای کاشی‌کاری شده، ایوان و صدای درشکه‌ها توی میدون‌ اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد. ابرهای کومولوس توی آسمون و پرواز بادبادک‌های رنگی‌ بین‌شون چیز شگفت‌انگیز بعدی بود. از جلوی مغازه‌های قلم‌کاری و صنایع‌دستی رد می‌شدیم تا به مسجد امام برسیم. دوچرخه‌های قدیمی پارک شده گوشه‌ی دیوار جلوی دکان‌‌های میناکاری، مس‌گری و پای درخت‌ها تصویری از اصفهانه که برای من وجه تمایزش با شهر‌های دیگه می‌شه‌. کاشی‌های مسجد به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن کنار هم قرار گرفته بودند و اون اثر خلق شده بود. در اون لحظه به استعداد و هنر معماران اون‌جا غبطه می‌خوردم. درهای چوبی و گل‌های صورتی و سفید توی حیاط همه‌چیز رو زیباتر کرده بودند. بازار اصفهان سنتی‌ترین بازاری بود که تا حالا دیده بودم. قلمدان‌هایی با طرح‌های شگفت‌آور پرنده‌ها و گل‌ها، فنجون و قاب‌های نقاشی، ظرف و ظروف میناکاری شده و خیلی چیزهای دیگه که خاطرم نمونده. بازار سرپوشیده مزین شده به صنایع دستی‌ای بود که هنر زیادی می‌طلبه. عالی‌قاپو عظمتی داشت که دلم می‌خواست به سقف و دیوارها و پله‌هاش خیره بمونم و جزئیات‌شون رو کشف کنم. 

ناهار خوردن توی یک رستوران سنتی درحالی که موسیقی سنتی ایرانی پخش می‌شه و توی میدون‌ نقش جهانه تجربه‌ی جالب و متفاوتی بود. گذشتن از بین میدون و نگاه کردن به پرواز بادبادک‌ها بین ابرها بر فراز گنبدهای آبی آخرین تصویری هست که از نقش جهان دارم تا زمانی که دوباره بهش برگردم. دوغ و گوشفیل خوردن درحالی که غروبه و وسط چهارباغ نشستی و به خاطر‌ه‌های گذشته‌ت می‌خندی، کیف کردن دوستت از امتحان کردن طعم ترش و شیرین و شنیدن لهجه‌ی اصفهانی آدم‌های در حال گذر وقتی تو بهشون نگاه می‌کنی. به بچه‌ها گفتم کاشکی می‌شد زمان رو همین‌ الان متوقف کرد. وسط خنده‌های ریزریز و طعم‌ها و بوهای جدید. 

راه می‌ریم تا به سی‌وسه‌پل برسیم. صدای خروش آب میاد و آدم‌های زیادی اون‌‌جا هستند. آواز می‌خونن و ساز می‌زنن. داره شب می‌‌شه. چراغ‌های زردش یهو روشن می‌شن و حالا بین‌ یکی از همون صحنه‌هایی هستی که بارها عکسش رو دیدی. راه رفتیم و گذشتیم. اصفهان رو دوست داشتم حتی اگر آخرین تصویری که ازش برام مونده راه رفتن از سی و سه پل تا پل خواجو در حالی که بی‌صدا گریه می‌کنی و به کل زندگی‌‌ت فکر می‌کنی باشه. بارون شروع به باریدن می‌کنه. حالا شب شده. تندتند اشک‌هات رو پاک می‌کنی. روبه‌روی پل خواجو می‌شینین و درباره دوستی صحبت می‌کنین. درباره‌ی اینکه دوست‌ها می‌تونن با هم غم‌هاشون رو در میون بذارن. سرت روی شونه‌ی دوستت می‌‌ذاری و به انعکاس نورهای پل خواجو روی آب نگاه می‌کنی. تقریباً گریه‌ت بند اومده. بلند می‌شین و تا اون‌جا راه می‌رین. صدای خنده و رقص و آواز میاد و باد و بارون. مدتی زیر پل می‌مونیم و بعدش برمی‌گردیم. 

آخرین دقایق این سفر کوتاه هم بین یه عالمه قاصدک نشستیم. سعدی خوندیم. به آهنگ‌هایی که گذاشته بودیم گوش دادیم، چیپس خوردیم و صدامون رو ضبط کردیم. توی دفتر دوستم براش چیزی نوشتیم و ازش خواستم برای من یه چیز کوتاه بنویسه چون دیگه وقت نبود و باید هر چه سریع‌تر برمی‌گشتیم. این رو نوشت:

«روی علف‌ها چکیده‌ام

من شبنم خواب‌آلود یک ستاره‌ام

که روی علف‌های تاریک چکیده‌ام

جایم‌ این‌جا نبود.»

قسمتی از شعر سهرابه.

۱ نظر

گاه گم می‌شوم.

ستاره‌ی عزیزم سلام. آرزو می‌کنم حال دلت به لطیفی قاصدک‌ها و ابرها باشه. می‌خواستم برات از بهار و اردیبهشت بنویسم. می‌دونی که من عاشق اردیبهشتم. سرم پر از کلمه‌‌ست اما انگاری از من فرار می‌کنن. نمی‌خواستم برات چیزهای تکراری بنویسم. دوست داشتم وقتی نامه‌م رو می‌خونی از دنیای قصه‌ها و دانشکده ادبیات برات خبر بیارم. اینکه چقدر ماه چند شبه قشنگه. انعکاس نورهای رنگی از شیشه‌های دانشکده رو چقدر دوست دارم، آخه شبیه خونه‌های قدیمی می‌مونه. قاصدک‌ها و گل‌های زرد و سفید همه‌جا هستند، نور صبح و غروب وقتی روی چمن‌ها و برگ‌های درخت‌ها پخش می‌شه زیباست، ابرهای قلمبه شده توی آسمون همچنان خوشحال‌کننده‌ان. همه‌ی این چیزهای کوچیک. همیشه این‌جا از همین‌ها می‌نویسم. می‌دونی شاید احمقانه به نظرت بیاد اما همین چیزها تنها چیزهایی هستند که با دیدن‌شون توی روز تنها برای چند ثانیه، دقیقه احساس زنده بودن می‌کنم. می‌خواستم برات از شعرها بگم. برات شعر بخونم. قصه‌های جدید رو تعریف کنم. از خیال‌های نو بگم. اما ستاره‌ی عزیزِ عزیزم همه رو از دست دادم. همه‌ی قدرت شعر و کلمات و قصه و خیال. خودم رو گم کردم. نمی‌تونم بفهمم کی هستم. نمی‌تونم بفهمم چه آرزویی دارم یا دلم می‌خواد وقتی بزرگ شدم چطوری زندگی کنم. آینده و فردا به نظرم محال میان. جوونی کردن رو از یادم بردم. شاید از همون اولش هم بلد نبودم. حتی خجالت می‌کشم نامه‌های قبلی رو بخونم. تمام پست‌های وبلاگم از یک چیز مشترک حرف می‌زنن. راستش دیگه از غمگین بودن خجالت می‌کشم. از همیشه غم داشتن خجالت می‌کشم. از اینکه بنویسم از زندگی کردن کنار آدم‌ها و هر روز دیدن‌شون ناراحتم خجالت می‌کشم. من می‌دونم همه‌ی آدم‌ها غم دارن و دل‌شون پر از دردهای خودشونه. دارم تلاش می‌کنم یاد بگیرم قایمش کنم و درباره‌ش نگم و ننویسم. اما می‌دونی، چشم‌های آدم‌ها همیشه حال دلشون رو نشون می‌ده. 
بذار از چیزهای بهتر برات بنویسم. حالا غروبه و نورها روی چمن‌ها پخش شدن. وقت‌هایی که عمیقاً درس می‌خونم و یه دفعه چیز جدیدی می‌فهمم خیلی خوشحال می‌شم. امروز فقط برای چند ثانیه‌‌ی کوتاه وسط زبان‌شناسی خوندن خوشم اومد. ستاره می‌دونستی من چقدر دلم می‌خواست ادبیات بخونم؟ می‌دونی چقدر تلاش کردم تا به دستش آوردم؟ پس چرا فراموش می‌کنم؟ ناراحت‌کننده‌ست. همین حالا آهنگ «ما وارثان دردهای بی‌شماریم.» پخش شد و اولین‌بار اردیبهشت پارسال وقتی روی تاب مدرسه نشسته بودم شنیده بودمش. بعد هی گوشش می‌دادم. موقع تست زدن توی کلاس‌های خالی مدرسه، شب‌ها و صبح‌های زود وقتی تنها بودم. کاری که همیشه انجامش می‌دم عکس انداخته. از درخت‌ها و آسمون مدام! از گل‌ها و شکوفه‌ها. توت‌فرنگی‌ها و چایی‌ها. از کتاب‌ها و قاصدک‌ها. شاید برات یکی از عکس‌ها رو کنار نامه گذاشتم. دلم برای خونه تنگ شده. برای مامان. فکر می‌کنم اون تنها آدمی هست که دلم بخواد تا آخر عمرم ببینمش و کنارم باشه. مامان هیچ‌وقت اذیتم نمی‌کنه و وقتی صداش رو می‌شنوم می‌تونم دوباره به زندگی کردن ادامه بدم. حتی با ترس‌های زیادم. می‌دونی چند روزه ندیدمش و چندبرابر روزهایی که ندیدمش نمی‌تونم ببینمش؟ 
من ترسیدم. خیلی زیاد. گم شدم. می‌ترسم آسمون و بهار هم از یادم بره. فرار می‌کنم. از همه‌ی چیزهایی که می‌ترسم فرار می‌کنم و یکی بهم گفته تنها کاری که نباید بکنم فرار کردنه. باید انجامش بدم. هر روز صبح بیدار می‌شم‌. وقتی ماه رو توی آسمون می‌بینم به آدم‌های اطرافم می‌گم ببینینش! سعی می‌کنم درس بخونم. سعی می‌کنم با آدم‌ها مهربون باشم و خوشحال‌‌شون کنم. سعی می‌کنم انسان بودن به معنای درستش فراموشم نشه. قدر چیزهای زیبا رو بدونم و ازشون عکس بندازم. پسِ همه‌ی این‌ها اما نمی‌دونم چی از خودم باقی مونده. قلب داشتن هم از یاد بردم. 

+ عنوان از اپیزود آخر رادیو دیو. 

۲ نظر

خسته.

ستاره‌ی عزیزم سلام. شاید همه‌چیز از جایی شروع شد که دیگه برای تو نامه ننوشتم. درست از همون وقتی که خیال‌ها، امید و جادو رو از یاد بردم. یادم رفت که یک ستاره توی آسمون دارم که می‌تونم براش نامه بنویسم. شاید شبیه بزرگسال‌ها شدم. فقط شبیه چون اصلاً بزرگسال بودن رو بلد نیستم و نمی‌فهمم باید دقیقاً چیکار کنم. شاید چند سال از نوشتن اولین نامه‌م‌ برای تو گذشته و هنوز چیزها ثابت موندن. خیلی چیزها هم تغییر کردن. می‌تونم بگم تمام زندگیم به جز قلبم. عمیق‌ترین چیزهایی که احساس می‌کنم هیچ تغییری‌ نکردن. کلمه براشون پیدا نمی‌کنم. اگر می‌تونستی از جادوی ستاره‌ای‌‌ت استفاده کنی و ته قلبم رو ببینی اون‌وقت متوجه می‌شدی. کاش این‌طور باشه. به هر حال تو با آدم‌ها متفاوتی و این دلیلیه که دلم بخواد برات نامه بنویسم. 

آدم‌ها مجبورن کارهایی رو انجام بدن که نمی‌خوان. و خب متاسفانه منم از آدم‌ها هستم. هر روز باید با خودم بجنگم تا از سر جاش بلند بشه، فکرهای مغزش رو خفه کنه و بره بین‌ یه عالمه آدم. چون صحبت نمی‌کنم اون‌ها نمی‌تونن بفهمن توی سرم چی می‌گذره. درس یاد گرفتن، جزوه نوشتن، غذا خوردن، راه رفتن، درس خوندن و هزارتا چیز دیگه کارهایی هستن که باید انجام بشه.‌ هیچ کدوم‌شون رو دوست ندارم. حتی غذا خوردن! باورت می‌شه؟ همه‌شون بهم می‌گن چرا غذا نمی‌خوری و چطوری زنده می‌مونی. شاید همه‌چیز از همون اولش اشتباهه و منم باید ستاره می‌بودم‌‌. دور، جادویی و اهل آسمون.

از بهار برات بگم. همه‌جا پر از شکوفه‌های صورتی و سفیده.‌ پر از جوونه‌های کوچیکی که زنده‌ان. وقتی توی کلاسم از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم و دنیای سبز توجهم رو جلب می‌کنه. فکر می‌کنم کلمه‌هامو گم کردم. آخه نمی‌تونم درباره‌ی فکرهای مغزم بنویسم. ادامه دادن و بودن حداقل‌ترین کاری هست که می‌تونم انجام بدم اما حتی توی این هم خوب نیستم. چند روز پیش هم‌اتاقیم بهم گفت چشم‌هات خیلی خیلی غمگین و‌ ناراحته. چرا کاری نمی‌کنی که حالت خوب بشه؟ و‌ من نمی‌دونم ستاره. هیچ‌چیزی باعث نمی‌شه. هیچ‌کاری نمی‌تونم.  این همه ضعیف بودن و‌ نتونستن به تظاهر خوب بودن کردن ناراحتم می‌کنه. خسته شدم. حالا هم نمی‌فهمم چرا چیزهای تکراری رو دوباره می‌نویسم. دیگه کسی این‌جا رو نمی‌خونه. اهمیتی نداره چی بنویسم. صرفاً چند روزه باید می‌نوشتم اما تا همین‌جا تونستم. 

۲ نظر

نمی‌دونم.

«احساس مداوم خلأ نهایی که در پس توهّم بی‌رحم و احمقانه زندگی پنهان بود، هرگونه شور و هیجانی را در وجودش به کناری می‌راند. اگر کتابی را می‌گشود، یا فکری را دنبال می‌کرد، خیلی زود دلسرد می‌شد و از آن می‌گذشت. چه فایده؟ برای چه باید یاد گرفت و درس خواند؟ اگر قرار است همه چیز را از دست داد، اگر باید همه چیز را پشت سر گذاشت، اگر هیچ چیزی به‌راستی به آدمی تعلق ندارد، برای چه باید ثروت اندوخت؟ برای اینکه فعالیت معنایی داشته باشد، برای اینکه علم معنایی داشته باشد، زندگی باید معنا داشته باشد. این معنا را نتوانسته بود با هیچ تلاش روحی و قلبی پیدا کند.»

پی‌یر و لوسی، رومن رولان

۳ نظر

برای عمیق زیستن و مکیدن جوهرهٔ زندگی‌

بهار شده! هنوز شکوفه‌های زیادی رو ندیدم و از بهار فقط هوای لطیف و خنک عصرها و شب‌هاش رو احساس کردم. آسمون این‌جا مثل همیشه پر از ستاره‌ست و همچنان شگفت‌انگیزترین منظره خیره شدن به آسمون لبریز از ستاره موقع سحره. وقتی این‌جا نیستم دلم برای ستاره‌ها و اَبرهای آسمون پاک و آبیش تنگ می‌شه. انگار با این‌ها بیشتر از آدم‌های شهرم خو گرفتم و دوست‌شون دارم. خواستم چیزی درباره سالی که گذشت بنویسم اما وقتی که وبلاگم رو توی این یک سال خوندم دیدم کم‌و‌بیش از لحظاتی که می‌باید نوشتم. از اولین‌هایی که تجربه و حس کردم. خوندن‌شون برای خودم جالب بود. 
برای سال جدید هم دوست داشتم مثل همه‌ی آدم‌ها برنامه‌ریزی کنم و یک چیزهایی هم نوشتم اما مطمئن نیستم. این‌قدر دیدم که زندگی غیرقابل پیش‌بینی پیش می‌ره و من هیچ ایده‌ای درباره اتفاقاتش نداشتم که نمی‌دونم امسال چطور قراره بگذره. راستش من اصلاً از بودن توی فردا مطمئن نیستم که بخوام درباره یک سال صحبت کنم. شاید این درست نباشه اما چیزیه که درباره من هست و نمی‌تونم کاری‌ش کنم. 
دارم تلاش می‌کنم صبر و حوصله رفته‌م رو که انگاری کنکور با خودش برده بود برگردونم. در همین راستا بلاخره موفق شدم دو ساعت بشینم و فیلم انجمن شاعران مرده رو که سال‌ها می‌خواستم ببینم رو ببینم. دوستش داشتم. بیشتر آرزو کردم اگر یک روزی قراره معلم ادبیات باشم، همچین معلمی باشم که به دانش‌آموز‌هاش جسارت و شجاعت انجام کارها خارج از یه چارچوب مشخص رو بده. شعر خوندن، داستان‌ها و ادبیات برای زندگی. بعد فکر کردم اصلاً معلم‌های این شکلی توی ساختارهایی که آدم‌های دیگه ساختن دووم می‌آرن؟ اصلا سیستم‌ها بهشون اجازه موندن می‌دن؟ معلومه که نه! ناامیدکننده‌ست. خودم دارم اساتید ادبیاتی رو می‌بینم که انگار نه انگار معلّم ادبیاتن. کلاس‌های خشکی که خوابت می‌بره. آخه چطور می‌شه سر کلاس شاهنامه شگفت‌زده نشی و چشم‌هات برق نزنه؟ می‌شه وقتی شاهنامه رو بذاری توی یه چارچوب و بهت بگن تاریخ ادبیات رو حفظ کن و‌ مبادا اسامی رو جا بندازی. کاشکی اون‌قدری امید داشتم که یک‌ روز معلم ادبیات شگفت‌انگیزی باشم و بتونم برق چشم‌های آدم‌ها موقع شعر خوندن رو احساس کنم. 
فکر کردن به آینده پر از ترسم می‌کنه. تردیدهایی که آدم‌ها بهم می‌دن مضطربم می‌کنه. چرا ادبیات؟ تهش که چی؟ چرا ادبیات راه دور؟ حالا رشته دیگه‌ای بود ارزشش رو داشت. آخه ادبیات؟ حداقل حقوق می‌خوندی! آخرش دست از پا دراز‌تر برمی‌گردی همین جای اول. همه‌ی این صداها. همه‌ی این سرزنش آدم‌های آشنا و غریبه هی توی سرم تکرار می‌شه. بعضی وقت‌ها با خودم می‌گم شاید باید راه دیگه‌ای رو می‌رفتم. شاید ادبیات برای من نبود. گیج و سردرگم می‌شم و درست نمی‌فهمم باید چیکار کنم. اما مگه من چندبار زندگی می‌کنم که خواسته‌های بقیه رو برآورده کنم؟ با اینکه حالا فهمیدم دانشگاه به آدم توّهم دانایی می‌ده. تک‌و‌توک آدم درست و حسابی پیدا می‌شه که سر کلاسش پر از اشتیاق بشی. با اینکه متوجه شدم تا خودت دنبال خوندن و فهمیدن نری هیچ اتفاقی نمی‌افته. با همه‌ی این‌ها همچنان وقتی فکر می‌کنم اگر ادبیات نه پس چی؟ هیچ جوابی ندارم. فقط از فکر کردن عمیق به همه‌ی زندگیم غصه‌م می‌گیره.
توی آینه به چهره خودم نگاه می‌کنم. می‌تونم رد همه‌ی روزهایی که گذروندم رو توی چشم‌هام ببینم. برق و ذوقی که بود. آرزوهای گنده‌ای که بود. امید زیادی که بود. همه‌چیزها بود. دیگه نیست. حالا نمی‌تونم دقیقاً بفهمم از زندگی چی می‌خوام. نمی‌تونم به دو یا ده سال دیگه فکر کنم. شاید همچنان ته دلم بدونم من دلم سکون نمی‌خواد. من دلم زندگی کارمندی توی شهری مثل تهران نمی‌خواد. زندگی پر جنب‌‌وجوش و معلم روستا بودن برام جالب‌تره. کتاب خوندن برای بچه‌ها کنار دریا، توی دور‌ترین روستاهای ایران، چادرهای عشایر وسط کوه‌ها یا هرجای دیگه هنوز برام یه خیال گنده است. وقتی به خیال موندن همه‌ی این‌ها و هزارتا چیز دیگه فکر می‌کنم از اینکه می‌تونم خیال کنم، خیلی خوب خیال ببافم ناراحت می‌شم.
می‌تونم با ذوق تمام برای آدم‌ها شعر بخونم، اتفاقات کم‌اهمیت و جزییات کاملاً معمولی روزم رو تعریف کنم. از آسمون عکس بندازم و‌ داد بزنم ابرها رو ببین! می‌تونم بگم بیا بریم توی خیابون‌های شهر راه بریم تا برات قصه‌ی آدم‌ها رو ببافم. بریم توی باغ به صدای جیرجیرک‌ها گوش کنیم و کفشدوزک‌ها رو از نزدیک ببینیم. نامه بنویسیم و از طعم چایی بگیم. به‌جای چت کردن نامه و کارت پستال برای همدیگه بفرستیم. وقتی یه شکلات دیدم که مورد علاقه توئه برات نگهش دارم و از شهر‌ دیگه با خودم بیارمش. هزارتا چیز دیگه که فکر می‌کنم آدم‌های دیگه حوصله‌شون رو‌ ندارن. حالا دیگه از انجام همه‌ی این چیزها یا بروز دادن‌شون خجالت می‌کشم چون انسان‌های دیگه انگار کارهای مهم‌تری دارن و این کارها براشون خنده‌دار و کودکانه به نظر میاد. نمی‌دونم. غمگین‌کننده‌ست که کم‌کم منم شبیه بقیه آدم‌ها بشم و این چیزها رو از یاد ببرم.

در مورد سال گذشته از دونفر نزدیک درباره من توی اون سال پرسیدم. یکی‌شون گفت: «ستاره‌ای که کم‌کم یاد گرفت به‌ جای ترسیدن از تاریکی آسمون، داخلش بدرخشه.» اون یکی هم گفت ابر مهاجر. از شاعرانه بودن و این چیزها که بگذریم کاش حداقل یک ذره این‌طور بوده باشم. برای سال جدید هم دلم می‌خواد شجاع‌تر و تلاشگر‌تر باشم. پارسال هم توی دفترم این رو نوشته بودم و انگاری یه ذره، فقط یه ذره موفق بودم. آخرش هم نمی‌دونم چه پدر‌کشتگی‌ای با خودم دارم که نمی‌تونم دوستش داشته باشم. توی این سال اگر به دختری که توی ذهنم دارم نزدیک بشم شاید بتونم. شاید. 
با تاخیر یک هفته‌ای سال نو مبارک باشه. امیدوارم سال روشنی پر از کلمه و ستاره داشته باشید. :)

+ عنوان از همون فیلم انجمن شاعران مرده است.

۵ نظر

جادوی برف

یادم نمیاد آخرین‌باری که برف دیده بودم چندسال پیش بود. اما می‌دونم توی عمرم بیشتر از سه یا چهار بار برف ندیده‌م. صبح وقتی هنوز خواب‌و‌بیدار بودم، پرسا بهم گفت بیرون رو ببین! از پنجره نگاه کردم و چشم‌هام از خوشحالی برق زد. همه‌ی درخت‌های کاج پشت پنجره پر از برف بودند و چند دقیقه باورم نمی‌شد. فکر کردم روز برفی شبیه به یه معجزه کوچیک می‌مونه که باید قدرش رو بدونم و خوشحال باشم. 

کمی بعد دوستم خواست که همدیگه رو ببینیم. برف شدید بود و من می‌گفتم کاشکی آدم‌ها روی برف راه نرن تا خراب نشه. کاشکی تو روز برفی آدم‌ها توی آسمون پرواز کنن تا برف سفید و نو رد‌پایی نشه. چند ساعت بعد خودم داشتم راه می‌رفتم و بله بشر همیشه برای خاطر خودش، چیزهای زیبا هم ردپایی می‌کنه. خیابون‌ها، درخت‌ها و خونه‌ها با نشستن برف روشون توی شگفت‌انگیز‌ترین حالتی بودن که هربار دیگه دیده بودم. دونه‌های کوچیک‌ و جادویی برف کارشون رو خیلی خوب بلد بودن. توی خیابون راه می‌رفتیم و در حالی که دست‌ها و صورتم یخ زده بود به دونه‌های برفی که کف دستم می‌نشست نگاه می‌کردم و ذوق می‌کردم. 

وقتی در نهایت به دوستم رسیدیم، دیدم وسط اون شلوغی از دور می‌بینمش که یه جعبه و شمع قلبی طلایی دستشه. برای تولدم که گذشته بود و خوشحالم کرد. رفته بود انقلاب و از شیرینی فرانسه کروسان‌های شکلاتی‌ای که من دوست دارم خریده بود. برف شدید و شدید‌تر می‌شد. رفتیم توی یک‌جایی و گوشه‌‌ترین صندلی‌ها نشستیم. شیر گرم گرفتیم چون بیشتر از همه قهوه‌ها دوستش دارم. روی لیوان‌هاش نوشته بود: "you are going to feel better soon" و می‌دونی، این خیلی دلگرم کننده‌ست حتی برای چند ثانیه خوندنش. صحبت کردیم. آدم‌ها سرحال و خسته در حال معاشرت، کار یا خیره شدن به پشت پنجره اون‌جا بودند. من به بچه‌ها گفتم یاد اون شعر فروغ افتادم: «پشت شیشه برف می‌بارد، پشت شیشه برف می‌بارد، در سکوت سینه‌ام دستی، دانه‌ی اندوه می‌کارد.» متوجه گذر زمان نبودم. یا به خاطر برف بود یا فراموش کردن دنیایی که باید برای کوچیک‌‌ترین چیزها تقلا کنی‌. خیلی زود بعد از ظهر رسیده بود و وقتی از کافه بیرون اومدیم همچنان برف می‌بارید و باید سعی می‌کردیم تعادل‌مون رو نگه داریم تا زمین نخوریم. حالا بماند چندبار داشتم کله‌پا می‌شدم:دی. 

توی میدون تجریش آدم‌ها داشتن برف‌بازی می‌کردن. ما هم رفتیم اون‌جا تا آدم‌برفی بسازیم. یه کمی برف‌بازی کردیم و گوله‌برفی به سروصورتم خورد. یه آدم‌برفی ساختیم که چشم و دهن نداشت و در نهایت با چهارتا برگ گلدون‌برفی شد. راه رفتیم، به آدم‌ها نگاه کردیم و به نوازنده خیابونی‌ها گوش دادیم. دوستم رفت سوار مترو بشه و ما هم برگشتیم سمت بی‌آر‌تی و اتوبوس‌. وقتی که توی اتوبوس نشسته بودم از ته قلبم راضی بودم و فکر می‌کردم «بودن» چقدر توی لحظه‌های کوچیک قایم شده و می‌شه احساسش کرد. برگشتیم خوابگاه. چای دم کردم و خوردیم. پرسا کنار چشم‌هام اکلیل پاشوند. غذا پختم و خوردم. سریال دیدم. بین نوشتن این نوشته با بچه‌ها درباره قیافه آدم‌ها توی دهه هشتاد و نود صحبت کردیم و همچنان دارم فکر می‌کنم آدم معمولی بودن چقدر خوبه. همین چیزهای ساده. مثل دیروز که می‌خوام کنار بال‌های پروانه عکس بگیرم و پرسا می‌گه خنده از ته دل. قیافه‌م خسته‌ست بعد از دانشگاه و با مقنعه. می‌گم آخه خنده از ته دل که بی‌خود نمی‌شه دلیل می‌خواد. یه خاطره بامزه تعریف می‌کنه، خنده‌م می‌گیره و دست‌مو جلوی دهنم می‌گیرم تا بخندم. عکس انداخته می‌شه و از دیروز که بهش نگاه می‌کنم حس خوبی بهم می‌ده. امروز رستا گفت ادبیاتی‌ها این‌شکلی‌ان دیگه. می‌گم چه شکلی. خنده‌دار؟ می‌گه: «نه. شالگردن آبی با خورشید روش می‌پوشن. رنگی‌رنگی‌ان. می‌خندن و جلوی دهن‌شون رو می‌گیرن. به عنوان حقوقی چیزی برای ارائه ندارم:دی.» به تصویر گل‌های رز قرمز و نرگس‌ها توی برف فکر می‌کنم و برف‌های روی کاج‌های پشت شیشه. مگه چندتا روز و دقیقه مثل امروز پیش میاد که ننویسمش چون شاید برای بقیه آدم‌ها معمولی باشه و از برف بابت ترافیک شاکی باشن؟ 

۶ نظر

بهمن

فکر می‌کنم دلم می‌خواد یه چیزی توی وبلاگم بنویسم. آسمون سفیده. کاشکی فردا که بیدار شدم، برف باریده باشه. دست‌هام بوی لاک آبی می‌ده و‌ قرار بود زیر پتو همسایه‌ها بخونم اما بعدش فکر کردم بنویسم. 

زندگی می‌گذره. معمولیِ معمولی. ترم دوم شروع شده و من هنوز درست متوجه نشدم چی داره می‌‌شه. فکر می‌کنم قراره سر کلاس کلیله‌و‌دمنه و زبان‌شناسی خوش بگذره. برای شاهنامه، رستم و اسفندیار خواهیم خوند و فردا قصائد ناصر‌خسرو دارم که هنوز نمی‌دونم چطوره. می‌رم دانشگاه و برمی‌گردم. همچنان نامرئی هستم و حتی تلاشی در راستای پیدا شدن توی کلاس نمی‌کنم. فقط گوش می‌دم، جوابی که می‌دونم رو توی ذهنم تکرار می‌کنم، توی مغزم درباره اون درسه بحث می‌کنم و شاید حتی کسی متوجه حضورم نشه. دیگه ذره‌ای تحمل فضای مجازی رو ندارم. هیچ‌چیزی جز تلگرام اون هم برای ارتباط و دانشگاه باقی نذاشته بودم که اون هم نابود کردم. دلم نمی‌خواد هیچ ارتباط مجازی‌ای داشته باشم. راستش واقعی هم. شاید چون زورم نمی‌رسه خودم رو از دنیای واقعی پاک کنم، هی مجازی رو انگولک می‌کنم. نمی‌دونم. 

هفته گذشته زیاد توی این شهر راه رفته‌م. از خیابون‌های زیادی گذشتم و جزئیات جالب توجهی دیدم که قرار بود این‌جا بنویسم تا فراموشم نشه اما ننوشتم. حالا فکر می‌کنم. انقلاب بودیم، بعدش از خیابون‌های اون‌جا رد شدیم تا به تئاتر‌شهر برسیم. اطرافش حصار کشیده شده بود. دیگه پر از آدم‌های عجیب‌‌وغریب نبود. بعدتر نزدیک میدون ولیعصر نشسته بودیم و به رهگذرها نگاه می‌کردیم. سعی می‌کردم شغل‌شون رو حدس بزنم و با خودم فکر می‌کردم هر کدوم حالا گرفتاری‌های خودش رو داره و دنبال زندگی این‌‌ور، اون‌ور کشیده می‌شه. کریمخان رو توی ذهنم یه شکلی تصور کرده بودم که اون‌شکلی نبود. ساختمون‌ها و‌ خونه‌های قدیمی توجهم رو همیشه جلب می‌کنن. اون حوالی و توی ایرانشهر ساختمون‌های قدیمی بود. توی یه پارک نشسته بودم تا یه چیزی بخورم و ا‌ون‌جا‌ یه بچه‌ی کوچولو با ظاهر متفاوت دیدم و توی ذهنم به قصه‌ی غم‌انگیزش فکر کردم. خانه‌ی هنرمندان و تماشاخانه ایرانشهر رو دیدم و ازشون عکس انداختم. از پوسترها و مجسمه‌ها. چقدر دلم می‌خواد من یه روزی نمایشنامه‌نویس تئاتری باشم که پوسترش رو اون‌جا نصب کردن. همیشه توی ذهنم «کریمخان، تقاطع ایرانشهر» رو تصور کرده بوده‌‌م. سر راه به یه کلیسا رسیدیم. کاملا اتفاقی. واردش شدیم و عجیب‌ترین نیایش؟ عمرم رو شنیدم. صداهایی که برام غریب بود پخش می‌شد. سقف و دیوارها و محیطش خیلی قشنگ بود و نحوه‌ی متفاوت عبادت آدم‌ها برام جالب بود. اون‌جا احساس عجیبی داشتم که شاید آرامش بود. من حتی ذره‌ای متوجه معنای اون آواهایی که پخش می‌شد نبودم اما اون فضا چیزی داشت که قلبم حسش می‌کرد. دیگه نخواستم به چرایی‌ش فکر کنم و فقط ساکت موندم و چند دقیقه گوش دادم. تجربه‌ی عجیبی بود.

بعدتر بین یه عالمه ساختمون هم‌شکل از دور یه فرفره رنگی از پنجره یکی از خونه‌ها می‌چرخید که سعی کردم ازش عکس بندازم. اون حتی قصه خودش رو داشت. می‌دونی؟ روزهای قبل‌ترش هم از فاصله خوابگاه تا تجریش که یه عالمه راه پیاده بود یه عالمه خونه‌ی عجیب دیگه دیده بودم. اون‌روز این‌طور نوشته بودم: «این محله‌های اطراف چیزهای جالبی واسه کشف دارن. دیروز یه خونه با سقف زیرشیروانی‌دار دیدم. یه خونه با معماری قدیمی و پرده‌های آبی، یه خونه شبیه قلعه هاول، یه خونه با گلدون‌های قشنگ، یه خونه شبیه خونه‌های ایتالیایی‌ها،‌ یه دونه شبیه اتاق فرار. درخت‌ها! خیابون‌ها پر از درخت‌های بلنده. فکر نمی‌کردم یه‌روزی از خیابون‌های تهران خوشم بیاد.» 

چند ساعت بعد هم توی هفت‌تیر گوشه خیابون نشسته بودیم و بستنی می‌خوردیم. من به عبور رهگذرها روی زمین خیره شده بودم و بین اون کفش و پاهای شتابان و یواش یه کفشی دیدم که متفاوت بود. تهش تقریبا در اومده بود و به زور وصل بود. همون موقع به اون قصه فکر کردم و قلبم مچاله شد. اون روز خیابون پر از دخترهایی با دسته‌گل توی دست‌شون بود. همه‌جا شلوغ بود و اون‌قدر راه رفتم که وقتی به خوابگاه رسیدم، کفشم پاره شد. اما به آدمی که همراهم بود گفتم اگر بتونم توی این شهر طاقت بیارم، نویسنده خوبی ازم در میاد:دی. این شهر پر از قصه‌ست. اون‌قدر زیاد به اندازه ستاره‌های شهر خودم! 

درگیرم. با همه‌چیز. زندگی سخته. مثل همیشه. باید کار کنم اما هنوز موفق نشدم کاری پیدا کنم. بهم می‌گه چرا این‌قدر خودت رو اذیت می‌کنی؟ نمی‌فهمم. می‌دونم کل دنیا رو سخت گرفتم اما بازم این‌کار رو تکرار می‌کنم. دیشب توی محوطه نشسته بودم و اون‌طرفم یه دختر دیگه داشت گریه می‌کرد. بارون گرفت. من هم گریه‌م گرفت و دوباره به کل زندگیم فکر کردم. شب‌ها کابوس‌‌های عجیب می‌بینم. اون‌قدر این اواخر زیاد شده که می‌ترسم بخوابم حتی. پرسا بهم می‌گه برم پیش روانشناس‌های دانشگاه. یک‌بار از مرکز مشاوره بهم زنگ زدن و نرفتم. همچنان مرددم. کم‌کم دارم بزرگسالی رو می‌فهمم و بیشتر آرزو می‌کنم چهار ساله باشم.در نهایت به خودم می‌گم مجبوری از پسش بر بیای.

۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان