خونه، قطار، تهران

خونه، ۱۷ بهمن 

این نوشته رو توی دفترم می‌نویسم اما ممکنه بعدا به وبلاگم منتقلش کنم. الان توی درگاه خونه در حالی که لحاف قرمز دورمه کِز کردم و زیر نور شمع کوچولویی که ربان صورتی دورش داره می‌نویسم. آسمون خونه‌ی ما مثل همیشه پر از ستاره‌های روشن و زنده‌ست. نوشتن رو‌به‌روی این آسمون من رو یاد همه‌ی روزهای نوجوونیم می‌ندازه که توی وبلاگ می‌نوشتم. از پونزده سالگی تا حالا. شکوه این آسمون همچنان و تا ابد من رو شگفت‌زده می‌کنه. باعث می‌شه بلندتر آرزوی ستاره شدن بکنم. قطعه موسیقی‌ای که داره پخش می‌‌شه اسمش crying all nightئه. آخرهای امروز داره می‌رسه و من تازه چای دم کردم تا شعر بخونم و بنویسم. روزهای آخر هیجده سالگی رو می‌گذرونم و به اندازه همه‌ی سال‌هایی که زندگی کردم اندوه و غم توی چشم‌ها و قلبم جا دادم. تمام روزهای گذشته که تعطیلات بود کنار بخاری کوچولوی بابا‌جون توی لحاف قرمزه قایم شده بودم و غصه‌هامو از بقیه قایم می‌کردم. قبلنا غصه‌هام از توی چشم‌هام‌ بیرون نمی‌ریخت. فکر می‌کردم هرچقدر بزرگ‌تر بشم بیشتر یاد می‌گیرم قایم‌‌شون کنم اما انگاری نمی‌شه. چون مامان مدام بهم می‌گه فکر کردی دنیا چند روزه؟ به چاره‌ای نداشتن جز تحمل رنج «هستی» فکر می‌کنم. سعی می‌کنم بعد از نوزده سال آدم بودن دست از کاش ستاره یا درخت بودم بردارم و برای انسان بودن کاری بکنم.

قطار، ۱۹ بهمن

عجیب و بامزه‌ست. تجربه‌های جدید همیشه یک‌حسی بهم می‌دن. برای اولین‌بار سوار قطار شدم. کاملا احساس گم‌ شدن و غیب شدن توی آبی دوردست رو دارم. آفتاب صبح می‌تابه‌. حالا بعد از گذشتن از بیابون و‌ کویر به دشت‌های سبز رسیدیم. آخرین شب هیجده سالگی رو توی قطار کنار پنج‌تا آدم کاملا غریبه گذروندم. همراه خودم چندتا کتاب دارم و زندگیم کاملا بوی خاک گرفته. دیروز موقع برگشتن خواهرهام چندتا چیز بهم دادن. اون‌ها بیشتر از هرکسی می‌دونن چی‌ خوشحالم می‌کنه. یه شیشه درنای رنگی و ستاره‌های کاغذی، گل‌سری که یه خرگوش با پاپیون صورتیه، شکلات کوچولویی که یه خرگوش خوشحاله، لاک آبی آسمونی، نقاشی‌هایی که حنا کشیده و با دست‌خط و سواد خودش روش نوشته «سلام * می‌دونستَم تُ زودتَر می‌رَوی. آبجیِ خشنگَم *.» یا حتی «مَن خُشحالی تُو را دوست دارَم پَس خُشحال باش.» از برچسب‌های آفرین، صدافرین خودش و یک عالمه ستاره! حتی دقت کردن به چهره‌‌ی ستاره‌ی کاغذی که ناراحته و نقاشی حنا که می‌گفت ببین امتحانت رو‌ خوب شدی اما بازم ناراحتی. همه‌ی این چیزهای کوچیک رو قدر می‌دونم‌. خواهرهام بهتر از هر کسی قلبم رو ستاره‌‌ای می‌کنن. رد جوهر روی کاغذ، حرکت پیوسته قطار، زمزمه آدم‌ها، آفتاب صبح، گرد‌و‌خاک نشسته روی کتاب، رفتن و رفتن، تنها موندن و پناه بردن به کلمات همه بهم یادآوری می‌کنن که همچنان زنده هستم.

تهران، ۲۰ بهمن 

حالا یه کم دیگه از امروز باقی مونده. امروز نوزده سالم شد. نوزده خیلی بزرگ به نظر میاد. دوستش ندارم. بزرگ‌ شدن شبیه پرتاب شدن وسط یه اقیانوس عجیب‌‌وغریب می‌مونه که موج‌هاش بهت برخورد می‌کنه و‌ تو باید قوی باشی. نمی‌تونی بشینی روی زمین و گریه کنی تا بقیه کارها رو انجام بدن. باید وقتی که داری گریه می‌کنی سعی کنی زنده بمونی. امروز تنهایی‌ترین تولدم بود. راستش من اصلا روز تولدم برام اهمیتی نداره که بخوام شکل عجیبی بگذره. همین‌که سال‌های گذشته با حنا کیک باب‌اسفنجی یا دریایی داشتیم و مثلا پارسال یه قلم ستاره دریایی هدیه گرفته بودم برام کافی بود. دیشب تنها بودم و هیچ‌کسی توی خوابگاه نبود. داشتم یه فیلم ناراحت‌کننده می‌دیدم. بعدش که نوزده سالم شد زدم زیر گریه‌. خودمم ندونستم دقیقا چرا. شاید هم بدونم. فهمیدم ربات نیستم و همه‌ی اشک‌هامو خوردم و تبدیل به یه غول اشکی شدم. کسی توی اتاق نبود و تاریک بود. پس گریه کردم. شاید برای همه‌ی زندگی‌م. همون موقع یه ستاره از توی پنجره چشمک می‌زد. شاید اون‌قدرها هم تنها نبودم. صبح پادکست «و مرگ فرا می‌رسد» رادیو دیو گوش دادم. توی قوری آبی‌م چای هل دم کردم و به شعرهای فروغ نگاه کردم. پارسال تولدی دیگر خونده بودم و سال‌های قبلش حتی. الان دوست نداشتم. راستش زمان هیچ‌وقت معجزه نمی‌کنه. حتی نوزده ساله شدن. فکر کنم بزرگ شدم یا حداقل دارم بزرگ می‌شم چون دیگه ناراحت نمی‌شم خاطر کسی نموندم. یا شاید هم اشتباه فکر می‌کردم که دوستی برای من جادوییه. پارسال توی دفترم نوشته بودم می‌خوام امیدوار باشم سال بعد این موقع توی خیابون انقلاب یا شیراز باشی. همه‌ی امروز توی خوابگاه موندم و فقط عصر بلاخره خودم رو راضی کردم تا پا شم. رفتم برای خودم نون‌خامه‌ای از شیرینی‌فروشی نزدیک خوابگاه خریدم. یه دسته گل نرگس هم. هیچ وقت تا حالا برای کسی یا خودم گل نخریده بودم و حتی نمی‌دونم چی شد این کار عجیب ازم سر زد. حالا بوی نرگس توی اتاق پیچیده. همین که مامان تولد من یادش مونده و صبح بهم گفت مبارکه برام کافیه. منم گفتم به حنا هم بگو تولدش مبارک. حنا گفت تولد خودت هم مبارک. امروز هفت سالش می‌شه. پیشش نیستم تا با همدیگه کیک باب‌اسفنجی داشته باشیم و بغلش کنم اما براش آرزو می‌کنم توی هفت‌سالگیش فقط خوشحال باشه و یه عالمه مداد‌رنگی و کتاب قصه داشته باشه. آرزو می‌کنم وقتی نوزده سالش شد یه نوزده ساله مثل من نباشه. پر از شور زندگی باشه و هنوز مدادرنگی و کتاب قصه خوشحالش کنه.

در مورد هیجده سالگی چیزی ننوشتم. بیشتر سال روبه‌رو شدن با ترس‌هام بود. سالی که سخت بود و کنکور به نظرم ترسناک میومد تا اینکه ازش گذشتم و‌ فهمیدم چقدر بی‌اهمیته. چقدر سختی‌های‌ بزرگ‌تر پیش رومه و چقدر روزهای بدتر میاد. همه چیز خیال و زندگی‌ توی قصه‌ها نیست. دنیا و آدم‌های واقعی عجیب و ترسناکن. هر کسی به خودش فکر می‌کنه و بهت دروغ می‌‌گن. باید برای نجات خودت تلاش کنی. برای اولین‌بار بعد از گذروندن همه‌ی زندگیم توی یه شهرستان کوچیک یک‌‌روزی اومدم تهران و باید می‌موندم. چون این زندگی‌ جدید من بود. برای منی که همیشه توی پیله خودم بودم و حتی توی شهر خودم هم زیاد بیرون نمی‌رفتم تهران عجیب و ترسناک بود. همچنان عجیب و ترسناک هست. هیجده سالگی پر از تجربیات جدید بود و هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شه تهران، دانشکده ادبیات و زندگی‌ توی خوابگاه رو. دارم سعی می‌کنم از پس خودم بر بیام و بپذیرم که با همه‌ی اشتباه‌هایی که می‌کنم، با همه‌ی اتفاقاتی که می‌افته در نهایت تنها هستم. حتی دوست واقعی ندارم. همه در حد رهگذر از زندگی من می‌گذرن و براشون اهمیتی ندارم. تنها هستم و تنها‌تر‌ هم می‌شم. چون دلم نمی‌خواد آدم‌ها وجود پررنگی توی زندگیم داشته باشن. دیگه پونزده سالم نیست تا دلم بخواد دوست‌هام‌ تا همیشه دوستم بمونن. توی نوزده سالگی نمی‌دونم چه اتفاقاتی قراره بیوفته. نمی‌خوام «امیدوار» باشم. همراه موج‌هاش پیش می‌رم‌ و آسمون و کلمات رو نگه می‌دارم و کاملا مطمئنم غمگین می‌مونم.

-هیچ ایده‌ای درباره عنوان گذشتن ندارم. می‌تونم شونصد صفحه بنویسم اما بلد نیستم یه عنوان بذارم.

۳ نظر

اواخر دی ماه هیجده سالگی

این روزها یه جوری می‌گذرن‌‌. سخت و خب متفاوت. یه چیزهایی می‌نویسم که از یادم نره. تمام روزهای فرجه و حالا می‌رم دانشگاه تا درس بخونم. انقد هر روز رفته‌م که امروز به دوستم می‌گفتم دلم تنگ می‌شه دو هفته نباشم. دانشگاهم رو دوست دارم. دقیقا انگاری مناسب‌ترین جا برای من همین کلاس‌های دانشکده ادبیات با صندلی‌های چوبی سخت، کتابخونه‌ای که شبیه گالری و موزه می‌مونه با یک عالمه پیچک و گلدون قشنگ. راه جنگلی‌‌ای که می‌تونی تصور کنی وسط قصه‌ای‌‌. کوه‌های برف گرفته اطرافش. آدم‌های متفاوت و عجیب‌‌وغریب دانشکده. کتابخانه مرکزی که دیوانه می‌شی با دیدن اون‌قدر کتاب و دلت می‌خواد اون‌جا بمونی و بپوسی. کتابخانه کودک و نوجوان که عاشقمش. کاشی‌های آبی دانشکده روان‌شناسی، سالن مطالعه نورگیر شیمی، گلدون‌های دانشکده برق، خانم‌های مهربون و خوش‌رو سلف و هزارتا جزئیات دیگه که همه‌ش باعث شده این‌جا رو واقعا دوست داشته باشم. البته جز هم‌کلاسی‌ها. :) احساس اضطراب و کم بودن. اون‌قدر که واقعا دلم بخواد بزنم زیر گریه وقتی همه‌ی بچه‌ها دارن با هم صحبت می‌کنن و می‌خندن و من انگاری یه گوشه‌ی پرتم که کسی متوجه حضورم نمی‌شه. نمی‌دونم باید چیکار کنم. یک ترم گذشت و همچنان ارتباط گرفتن سخته برام. خودم رو دلداری می‌دم که نیازی به ارتباط گرفتن با همه ندارم اما از اون طرف همش به این فکر می‌کنم که بقیه شاید فکر کنن من یه آدم بداخلاق و گوشه‌گیرم. بداخلاق نیستم اما. 

از این‌ها که بگذریم. تنها روزنه روشن روزهام دیدن مهربونی‌های کم آدم‌هاست. هم‌کلاسی‌م که برام چای می‌آره از سماور توی کتابخونه. راستی! همین‌که گوشه‌ی کتابخانه مرکزی یه سماور و قوری قرمز بزرگ گذاشتن تا بچه‌ها چای داغ بخورن باعث می‌شه این دانشگاه مورد علاقه‌م باشه. داشتم می‌گفتم. همین‌که وقتی تنهام بهم بگن بیا بریم سلف. برام جا بگیرن تا برم. بهم بگن «مراقب خودت باش.» و همین چیزهای ساده. مثلاً بگم سرده و باید برم شالگردن بخرم اما وقت نمی‌کنم. پرسا شالگردن قشنگی رو از توی کمدش در بیاره و به زور بده بهم و بگه خودش واقعا شالگردن نمی‌پوشه. فاطمه بهم شیر گرم بده و زهرا وقتی سرما خورده‌م برام شلغم بذاره و پرتقال پوست بکنه. دکتر سولی توی ماگ سبزش دمنوش آویشن بیاره و وقتی استرس دارم بهم بگه:«از پسش بر میای.» این‌ها واقعا به نظر بقیه ممکنه بی‌اهمیت به نظر بیاد اما من دلم می‌خواد قدرشون رو بدونم و با فکر کردم بهشون قلبم گرم بشه.

با پرسا خوش می‌گذره. با هم می‌ریم درس می‌‌خونیم. من عربی اون ریاضی. من تاریخ ادبیات اون فیزیک. شعرهای جدید کلاس بلاغت رو شب‌های بعد از کلاس براش می‌خونم. با هم توی سرما می‌دویم و توی باغ کتاب وسط کتاب‌ها می‌چرخیم. عاشق زیست و مغز انسانه و کلی اطلاعات عمومی درباره بدن انسان و بیماری‌ها داره. عجیب‌ترین مدل غذا خوردن رو داره و ورزش می‌کنه. نقاشی‌ش خیلی خوبه و می‌تونه بفهمه کی من خوب نیستم. ازش پرسیده‌م اولین‌باری که منو دیده چه فکری کرده. بهم گفت:«اولین‌باری که دیدمت یه دختر آروم و مهربون با صدای قشنگ و چشم‌های خیلی قشنگ بودی.» اون هم مثل من زیاد انرژی اجتماعی نداره و با آدم‌ها دوست نداره بپلکه اما همین‌که وقتی هر روز همدیگه رو می‌بینیم و تخت‌هامون روبه‌روی همه و هنوز خوش می‌گذره و خسته نشدیم یعنی خوبه. این‌ها رو گفتم که بگم جزئیات کوچیک‌ مربوط به آدم‌های برام جالبه. پرسا یه نمونه‌‌ش بود. دوست ندارم دوست‌های زیادی داشته باشم اما می‌تونم به ریزترین جزئیات دوست‌های اندکم دقت کنم و مثل امروز موقع درس خوندن ازش عکس بندازم و بعدا بگه عکس‌های قشنگی گرفته‌‌م و فکر نمی‌کرده کسی دقت کنه به موقع درس خوندن‌‌ش. 

شب‌ها که از سالن مطالعه می‌آییم بیرون یهو ماه رو توی آسمون می‌بینیم و من با ذوق تمام می‌گم ببینش! ستاره‌‌هام معلومن! و ذوق می‌کنیم. فردا قراره به عنوان جایزه بریم پیتزا بخوریم و نمی‌دونم چرا الان چیزهای بی‌اهمیت رو می‌گم. مثلاً دیگه اینکه دوتا از دخترهای مدیریت دو شب پیش توی سالن مطالعه باهام حرف زدن. یه ترم دیگه داشتن. ازم پرسیدن رشته‌م چیه و گفتن: «اخی. عزیزم. چقدر قشنگ. چقدر بهت میاد.» و هرکس دیگه‌ای که ازم می‌پرسه همین رو می‌گه. :) امروز یه آقای مسئول توی دانشکده شیمی بهم گفت شما از بچه‌های شیمی نیستی؟ نه؟ گفتم نه. ادبیاتم. بعدش به پرسا گفتم یعنی حتی به قیافه‌م هم نمیاد شیمی باشم؟ :دی.

دیشب یه بحث عمیق و طولانی با فاطمه داشته‌م و اون‌قدر از شنیدن حرف‌هام و فکرهای مغزم تعجب کرده بود که بهم گفت:«هر کسی این‌شکلی نیست. مثل هم‌سن و سال‌هات فکر نمی‌کنی و شاید این رنج کشیدن بابت این‌شکلی بودن ارزش داشته باشه. آدم‌های کمی پیدا می‌شن که مدل تو باشن و این‌طور فکر کنن و دیدگاه‌شون به زندگی این‌طور باشه.» گفتم حالا به نظرت با این مغز چطوری درس می‌خونم؟ گفت چطور زندگی می‌کنی اصلا؟ آره خلاصه. فقط کافیه یه ذره از فکرهای عمیقم بهتون بگم تا به عجیب بودنم پی ببرین. شاید عجیب بد بودن. رنج کشیدن بابت این‌شکلی بودن که این‌جا نمی‌تونم بگم درست چطوری.

از اواخر دی ماه هیجده سالگی و امتحانات ترم یک احتمالا دویدن توی سرما تا رسیدن به سلف، بوی قهوه‌های کتابخونه، بالکن کتابخانه مرکزی که می‌شینم توی پنجره‌ش، لواشک خوردن یواشکی با پرسا، ذوق کردن با دیدن کوه‌های برفی، استرس و اضطراب امتحان و کم‌خوابیدن و پنج صبح بیدار شدن با صداهای درس‌های متخلف سه‌تا ادم، شام خوردن توی سکوت سلف خلوت وقتی یه چیزی توی گوشم می‌خونه، تندتند چای خوردن تا خوابم بپره، هلال ماه توی آسمون آبی غروب با پس‌زمینه درخت‌های زمستون‌شده، دخترهای مضطرب خوابگاه، خوشحالی بابت گرفتن نمره کامل آیین نگارش و مقاله فروغم، سرگیجه و لکنت گرفتن قبل از امتحان و کلا کلمه‌ها رو پس‌وپیش گفتن. انتظار برای رسیدن سرویس توی سرما و پیش رفتن و ادامه دادن حتی وقتی نمی‌دونی چرا زنده‌ای و انسان یادم می‌مونه.

۷ نظر

روزهای معمولی

شاید نباید تلاش کنم وقتی همه‌چیز سر جاش بود بنویسم. همین الان می‌نویسم. همین الان که سرم سنگینه و کل روز از حال بد نتونسته‌م درس بخونم. سر کلاس سرم گیج می‌رفت و صحبت‌های استاد توی سرم می‌چرخید. الان جزوه رو باز کردم تا برای هم‌اتاقی‌م شعرهای امروز رو بخونم و متوجه شدم چقدر بد نوشته‌‌م. یک هفته‌ست دارم تلاش می‌کنم یه‌چیزی توی وبلاگم بنویسم اما نمی‌شد که نمی‌شد. با اینکه اون حسِ سنگینی کلمات سراغم اومده و باید بنویسم. در مورد روزهای گذشته. زندگی معمولی می‌گذره. همیشه فکر می‌کردم اگه یک‌روزی دانشجوی ادبیات باشم خوشبختی تمام دنیا مال منه. الان این‌طور نیست. روزهای خیلی زیادی توی کلاس احساس ناکافی بودن برای رشته‌م رو دارم. به اینکه شاید من واقعا لیاقت ادبیات خوندن رو نداشته‌م. نمی‌دونم. این فکرها سراغم میاد. اما وقتی که استاد از نوشته‌م تعریف کرد و گفت خوب نوشتم یا وقتی نمره‌ی خوبی می‌گیرم، یه‌ذره این فکرها کم‌رنگ می‌شه. البته کاشکی نمره انقد مهم نبود و من واقعا یه روزی باسواد می‌شدم. نه با حفظ کردن چیزها برای امتحان و از یاد بردن‌شون وقتی امتحان تموم شد. این ارزشی نداره. 

به سال گذشته و همه‌ی سال‌های قبل‌تر فکر می‌کنم که تموم شدن و من زنده مونده‌م. بقیه‌ی زندگی هم می‌گذره. *بودن* حسش می‌کنم برای ثانیه‌های کوتاهی. مثلاً چند روز پیش که توی راه جلد اول رودخانه واژگون رو تموم کرده‌‌م و نور عصر روی کلمات افتاده بود و بعدش توی باغ کتاب بودیم و شیرکاکائو و کیک‌هویج داشتم. وقتی که سر کلاس بلاغت نشسته‌م و استاد شعر می‌خونه و تصویر اون شعر رو توی ذهنم می‌سازم. وقتی که از دانشگاه به خوابگاه برمی‌گردم و بارون می‌باره و بوی سبزی درخت‌ها میاد. شهر از این بالا تمیزه و دود خونه‌ها رو نپوشونده. وقتی که نزدیک تئاترشهرم (خوشم میاد بگم زیر طاقِ اون‌جا اما نمی‌دونم درسته یا نه.) و برای آدم‌های عجیب‌‌وغریب با قیافه‌های مختلف توی ذهنم قصه می‌سازم. وقتی که مامان پشت تلفن با صدای خوشحال می‌گه سلااام جونم و آسمون ستاره داره. توی همه‌ی این‌ها بودن رو حس می‌کنم. حتی اگر چندثانیه باشه.

وسط نوشتن وقفه افتاد و دیگه نمی‌دونم چی بگم. :) خب راستش چشم‌هام تا همیشه پر از غمه و این هیچ‌وقت درست نمی‌شه. هیچ‌وقت نمی‌تونم با آدم‌ها دوستی عمیق و خوبی داشته باشم. هیچ‌وقت خوشحال و راضی نیستم و انگاری یه آدم گم‌شده توی دنیا هستم. همه این‌هارو می‌دونم. تازه احساس می‌کنم همه‌ی پست‌ها شبیه همه و چیزهای تکراری می‌گم. ولی فعلا این نوشته بی‌سر‌و‌ته باشه تا همچنان وبلاگ‌نویس باشم.

۳ نظر

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

می‌دونم حالا که حالم خوب نیست نباید این‌جا چیزی بنویسم اما اگر این‌جا ننویسم هیچ‌جای دیگه‌ای هم نمی‌نویسم یا به کسی نمی‌گم، پس سعی می‌کنم‌ به این فکر کنم که کسی دیگه این‌جا رو نمی‌خونه و بنویسم.

ستاره عزیزم سلام. می‌خوام برای تو بنویسم. الان اومدم‌ توی زمین چمن نشستم و انگشت‌هام یخ زده. امروز روز خیلی بدی داشتم. صبح که پله‌ها رو بالا رفتم و رسیدم چند‌قدمی کلاس صدای گریه بچه‌ها رو شنیدم‌. بعد هم شمع و پارچه سیاه و این چیزها دیدم. در لحظه از دیدن اون عکس که یکی از دخترهای سال‌بالایی و یک‌سال بزرگ‌تر از من بود نفسم گرفت. اون مرده بود. به همین سادگی. همه هم‌کلاسی‌هاش داشتن گریه می‌کردن و من گیج شده بودم. هیچ‌کدوم از کلاس‌هامون برگزار نشد. انگاری همه‌جا گرد مرگ پاشیده بودن. از این‌ها که بگذریم خودم اصلا حال خوبی ندارم. نمی‌تونم با کسی حرف بزنم اما هر لحظه دارم از فکرهام عذاب می‌کشم. روزها می‌گذرن و روزی نیست من خودم رو شماتت نکنم. دقیقه‌ای نیست که نخوام خودم رو از بین آدم‌ها قایم کنم و صداشون رو نشنوم. می‌دونی، من این شکلی نبودم. یعنی یه روزهایی بود از شوق زندگی چشم‌هام برق می‌زد و دلم می‌خواست نمایشنامه‌نویس بشم. دنیا رو خیلی مهربون‌‌تر می‌دیدم و از ته دل می‌خندیدم. بعدش نمی‌دونم دقیقا چی شد که یه روزی توی پاییز دو سه پیش از زندگی ترسیدم. از دنیا بگم بهتره. یه روزی دلم خواست دیگه زنده نباشم و الان که بهش فکر می‌کنم می‌تونم بگم چقدر دختر کوچولوی ساده‌ای بودم. چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم رفتن از دنیا آسونه‌‌. مجبور بودم زندگی کنم چون می‌ترسیدم‌. از نبودن می‌ترسیدم. از بودن هم‌. گیر افتاده بودم. می‌دونی ستاره، من هر روز آرزو می‌کردم از این دنیا برم چون هیچ‌کس نمی‌خواست باشم و نمی‌تونستم آدم خوبی باشم، اما بعدش قلبم تندتند می‌زد و از نبودن می‌ترسیدم. هنوز همین‌طوره. من بزرگ‌تر شدم و همچنان دنبال یه جایی بین بودن مطلق و نبودن مطلق می‌گردم‌. احمقانه‌ست. تفاوت‌هایی هست. چندسال گذشته می‌تونستم وقتی پر از غصه‌ام بشینم و گریه کنم. اون‌قدر گریه کنم که اشک‌هام خشک بشه. می‌تونستم وقتی عزیز‌هام رو از دست می‌دادم با صدای بلند اشک بریزم و عزاداری کنم. وقتی که دیدم چهره او سرد و بی‌روحه و دیگه باهام حرف نمی‌زنه. وقتی که رفتم‌ توی اتاق باباجون و همه‌چیز سرجاش بود. حتی بوی باباجون توی اتاق بود. تسبیح و شونه سرجاشون بودن. آب توی یخچال بود. نون توی سفره. اما جای باباجون خالی بود. اون‌جا دنیا روی سرم آوار شده بود اما تونستم گریه کنم و حس کنم. می‌تونستم‌ درد و غم رو حس کنم. همه‌ی پارسال وقتی جا می‌زدم می‌نشستم‌ روی زمین و گریه می‌کردم. هر روز می‌نوشتم. اما حالا‌؟

شدم یه ربات. نه! ربات کارهای مفید انجام می‌ده. شدم یه عروسک بی‌روح که نه می‌تونه شعر بخونه، نه قصه‌ها رو می‌فهمه، نه می‌تونه خیال ببافه، نه از دیدن آسمون چشماش برق می‌زنه، نه از ته دل می‌تونه بخنده، نه قلب داره‌. یه عروسک بی‌روح که به غم‌انگیزترین چیزهای ممکن خیره می‌شه. می‌فهمه جای اون قلب نداشته توی سینه‌ش یه دردی رو حس می‌کنه اما اشکش نمیاد‌. خنده‌ش هم نمیاد‌. کسی رو نمی‌تونه دوست بداره. می‌تونی‌ بفهمی ستاره؟ پارسال درست همین امروز یا یه روز بعد برات نامه نوشته بودم و گفته بودم سرکلاس تاریخ نتونستم گریه‌م رو نگه دارم و جلوی همه زدم زیر گریه. نوشته بودم دیگه مدرسه رو دوست ندارم. می‌بینی الکی می‌گن "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند؟"
دارم‌ از نوشتن این این‌‌جا پشیمون می‌شم چون هنوز آدم‌ها بزرگ‌ترین دلیلی هستن که من آرزو کنم محو شم. عروسک بی‌روح بودن این شکلیه که هیچ‌کس صدات رو نمی‌شنوه. توی کلاس انگاری شنل نامرئی تورو پوشونده. هیچ‌کس باهات دوست نمی‌شه و بهت محبت نمی‌کنه چون تو قلب نداری. مثل امروز وایمیستی و زل می‌زنی به ادم‌های سیاه‌پوش و یادت میاد همه چیز رو گذاشتی و خودت هنوز این‌جا زنده‌ای. نفس می‌کشی و شاید روزها عزیزهات که زیر خاکن رو یادت بره. دیگه براشون گریه نکنی و دیگه دردهات رو زندانی کنی تا نخوای صداشون رو بشنوی.
می‌دونم مرگ اون قدری نزدیکه بهم و هر لحظه می‌تونم همراهش برم که احساس نکردن عذابم می‌ده‌‌. نداشتن خوشحالی الکی شبیه ادم‌های هیجده ساله، دوست داشتن‌ها و دوستداشته‌شدن‌‌های سطحی و عمیق، دیوونه بودن بدون ترس و رها کردن خودت توی جریان زندگی کمی از چیزهایی هستن که یه عروسک بی‌روح چوبی نمی‌تونه داشته باشه. حالا که دیگه پونزده ساله و اون‌قدرها احمق نیستم و می‌دونم نیست کردن خود کار درستی نیست، حالا که می‌دونم یه بار زندگی رو دارم و ممکنه هر لحظه تموم شه کاشکی این‌جوری نباشه. کاشکی چشم‌هام همیشه این‌شکلی نمونه. یخ‌زده و منتظر. 

می‌دونم‌ نوشتن این‌ها، این‌جا کار درستی نیست و خودم اذیتم بابت‌ش اما باز هم این‌جا تنها پناهگاه مونده‌ی منه. امیدوارم از دستش ندم. 

پاکت کلماتِ گمشده

خیلی وقته تلاش می‌کنم یه چیزی بنویسم اما نمی‌شه. حالا که هوا بارونیه و روی کوه‌ها برف نشسته بازم دلم می‌خواد دست کنم توی پاکت کلمه‌هام و کنار هم بچینم‌شون. اما راستش پاکت کلمه‌هام رو گم کرده‌م. نمی‌دونم چطور شد که نوشتن توی دفترم سخت شد. درنا دیگه بهم حس امنی نمی‌ده که اون‌جا بنویسم. احساس می‌کنم با ننوشتن تمام جزئیاتی که می‌بینم رو فراموش می‌کنم. اصلا چرا باید یادم بمونه؟ نمی‌دونم. من که از به یاد آوردن روزها فرار می‌کنم هم باز دلم می‌خواد تبدیل به کلمه‌شون کنم و بذارم گوشه طاقچه. حتی اگر هیچ‌وقت سراغ‌شون نرم. شبیه دفتر پارسال که هنوز نخوندم‌ش. *او همه نوشته‌های خود را با توجیه کردن اینکه چرا باید بنویسد شروع می‌کرد.*

بیشتر از یک ماه از بودن من توی این شهر جدید می‌گذره. نمی‌تونم به صورت کلی درباره‌ش توضیح بدم اما می‌تونم بگم از پنجره‌های اتاق‌مون می‌تونم گذر ابرها، پرواز پرنده‌ها و دست تکون دادن درخت‌ها رو ببینم. هم‌اتاقی‌هام دخترهای خوبی هستند و خداروشکر از این جهت. استاد شاهنامه‌مون یه مداد مشکی توی جیب کت‌ش داره و هر جلسه بهمون می‌گه از شاهنامه زندگی رو یاد بگیرید. یکی از اساتید‌مون من رو یاد بابابزرگم می‌ندازن و کلاس‌شون خوش می‌گذره. مسیر خوابگاه تا دانشکده‌مون پر از درخته و بوی درخت‌ها رو حس می‌کنی. یه کتابخونه سبز نزدیک خوابگاه هست که دوست‌ش دارم. دیدن هم‌کلاسی‌هایی که از دورترین جاهای ایران برای ادبیات خوندن این جا هستن شگفت‌زده‌م می‌کنه. سلام و احوال‌پرسی با دختر‌هایی که نمی‌شناسم و پرسیدن این سوال"اهل کجایی؟" یا جواب دادن بهش رو دوست دارم. شنیدن لهجه‌ها و زبان‌های مختلف برام جالب و جدیده. یک‌بار اون بالا نشسته بودم و شهر رو نگاه می‌کردم که یک دختر عرب ازم سوالی پرسید و یک‌ساعت داشتیم با سه‌تا زبون، دست‌و‌پا‌شکسته با هم صحبت می‌کردیم؛ آخرش ازم خواست برم پیش‌ش تا بهم عربی یاد بده و من بهش فارسی یاد بدم.

دیدن بخشی‌هایی از این شهر عجیب‌‌وغریب و کنار هم گذاشتن این پازل‌ها برای ساختن یه تصویر ازش توی ذهنم رو دوست دارم. معماری خونه‌ها و ساختمون‌ها، موزه‌ها، آدم‌های رنگاوارنگ، مترو و خیابون‌ها. دو روز گذشته که با دوستم رفته بودیم موزه و بعدش توی سی‌تیر نشسته بودیم، براش نوشتم من هنوز باورم نشده که چه اتفاقاتی داره می‌افته. نشستن زیر طاق تئاتر شهر دختر سیزده، چهارده‌ساله‌ای رو توی ذهنم می‌آورد که خیال تئاتر داشت. دیوانه‌وار چیز می‌نوشت و می‌خوند و می‌دونست می‌خواد نویسنده بشه. آرزو می‌کردم کاش الان هم این‌قدر آرزو و امید داشتم. وسط روزهام یک‌دفعه خالی و پوچ نمی‌شدم و روی زمین نمی‌نشستم.

جزوه‌هام رو که ورق بزنم گوشه‌وکنارش همه‌ش از غمگین بودن به دلایل مختلف نوشتم. غمگینم چون توی کلاس و بین ادم‌ها صدام در نمی‌اد. غمگینم چون نامرئی‌ام و کسی متوجه نبودن‌م نمی‌شه. غمگینم چون فکرهام نمی‌ذارن زندگی کنم. غمگینم چون، چون، چون. اما باید با خودم رو راست باشم. من تمام تلاشم رو می‌کنم تا با خودم دوست بشم و حداقل تحمل‌ش کنم. نمی‌شه. اولین کسی که من رو اذیت می‌کنه خودمه. نمی‌تونم درست توضیح بدم. از خودم فرار می‌کنم و هی بیشتر می‌فهمم واقعا تنها همین کسی که دارم ازش می‌گریزم مونده. خودم رو شخصیت یه قصه می‌بینم و بهش نگاه می‌کنم. دختری که چندماه دیگه نوزده سال‌ش می‌شه. دیروز عصر توی سرویس خوابگاه که داشت بارون می‌بارید ایستاده بود و گیج به قصه‌ش فکر می‌کرد. به اینکه وقتی سیزده سالش‌ بود دوست داشت نویسنده بشه و زیاد سفر کنه. رشت و تئاتر‌شهر رو ببینه. توی ولیعصر راه بره و تنهایی از پس خودش بر بیاد. درسته هنوز رشت و دریا رو ندیده، نویسنده نشده و خجالتی و مضطرب توی جامعه واقعی ادم‌ها به نظر می‌رسه اما حداقل‌‌ش ادبیات می‌خونه، عصر سه‌شنبه‌ها کلاس نجوم می‌ره، ظهر شنبه‌ها با سولویگ می‌ره به حلقه مطالعه ادبیات روسیه و امید داره یک‌روزی بتونه سه تاز بنوازه و سفالگر بشه. 

۲ نظر

بوی جوی مولیان

انگاری باید یه چیزی بنویسم حتی اگه مقاومت کنم. چون هوا خوبه. چای هل توی فنجون آبی‌م دارم. اومدم بیرون نشستم تا درس بخونم. *اره جون خودم* برگ‌های درخت‌ها روی زمین ریختن و این یعنی واقعنی صبح پاییزه. تازه موسیقی‌های قشنگ ‌و نرم توی گوشمه. درباره این روزهایی که گذشت، ازشون خوشم می‌اد چون پر از تجربیات جدیدن. جاهایی رو می‌بینم که تا حالا ندیدم و چیزهای جدید یاد می‌گیرم.
حتی اگر دلم بخواد توی این شلوغی و ازدحام گریه کنم. می‌دونم که واقعا دارم چیزهای بی‌اهمیت و بیهوده‌ای رو می‌نویسم اما خب. این وبلاگ همه‌ش این‌ها بوده.
دیروز برای اولین‌بار سوار مترو شدم و ببین خیلی ترسناکه این حجم آدم یک‌جا. خیلی ترسناک. این‌جوری بهش نگاه کردم که باعث می‌شه صبورتر بشم. کلی ایستگاه صبر کنم تا برسیم. برای اولین‌بار خیابون انقلاب رو دیدم. همه‌ش داشتم دنبال چندتا کتاب می‌گشتم و نتونستم با دقت تمام همه‌ش رو بگردم. چون شب شده بود. هواش خیلی آلوده و گرفته بود و آدم‌های زیاد. زیاد. بیشترشون دانشجو و جوون بودند. با کوله و چشم‌های خسته و امیدوار. یک‌چیز جالب، شیرینی‌فروشی‌هایی بودن که هنوز شبیه قدیم‌ها بودن. یک‌نفر همون موقع گفت نون‌خامه‌ای‌شون مزه شیرینی عروس‌های قدیم رو می‌ده و واقعا این‌طور بود. 
از جلوی کافه‌ها و سینماها رد شدیم اما خب فقط رد شدیم. فکر کنم‌ انقلاب رو سر صبر ببینم، بیشتر خوشم بیاد. اون موقع فقط از هواش کلافه بودم. *وقتی با مفهوم آلودگی آشنا نبودی.*
بعد از انقلاب‌گردی، دوباره یک‌عالمه راه رفتیم و از جلوی کلی دست‌فروش که تابلو نقاشی، کتاب‌های زرد روان‌شناسی، دست‌سازه‌های چوبی و دستبند و این چیزها می‌فروشن رد شدیم. دوباره کلی رفتیم زیر زمین. :) شاید تهرانی‌ها به نحوه برخوردم خنده‌شون بگیره. ولی خب. این روزها دارم‌ بادبادک‌باز رو می‌خونم و توی مترو اخرهاش رو خوندم. تموم نشده البته. خیلی ناراحتم می‌‌کنه. وقتی رسیدیم تجریش یهو هوا خوب شد. تازه‌تر و بهتر. از اون‌جا چیزی که همیشه می‌خواستم خریدم. یه قوری! اونم یه قوری آبی آسمونی. از همه چیزهای آبی آسمونی اخیر بیشتر دوستش دارم. از جزوه بیهقی با طلق آبی و کلاسور آبی. کروسان شکلاتی خوردیم و دوباره راه رفتیم. بعد داشتم فکر می‌کردم تهران اون‌قدری که ازش می‌ترسم، آدم رو نمی‌بلعه. این فقط یه شهره که ادم‌ها این‌شکلی‌ش کردن.
روزهای اول فکر می‌کردم چطور می‌خوام چندسال این‌جا زندگی کنم. الان فکر می‌کنم درسته که هیچ‌وقت توش احساس امنیت نمی‌کنم و توی شلوغیش اضطراب می‌گیرم اما گربه‌هاش از آدم فرار نمی‌کنن. *گربه‌های خوابگاه* خیابون‌های نزدیک ما سرسبز و پر از درختن‌. نون‌ها و شیرینی‌های خوشمزه بهت نزدیکن. هر وقت دلت بخواد می‌تونی بری بازار تجریش و اون طبقه بالا که پر از تابلوهای نقاشی و قشنگه رو ببینی. از دور به چراغ‌هاش خیره بشی. کلی سینما و موزه داره. بلاخره با تهران دوست می‌شی و شاید حتی یه روز دلت براش تنگ‌ شه.
+ عنوان همین شکلی، چون هفته قبل استاد خیلی روی این سه کلمه تاکید داشتن و گفتن می‌شه برای هرکسی که گم‌شده داره استفاده بشه و هی تکرارش کنی. همین‌جوری خواستم یه‌جا ازش استفاده کنم. :))

۵ نظر

دانشکده ادبیات

حالا اومدم نشستم توی حیاط بارونی خوابگاه تا بنویسم. از روزهایی که گذشت. اول باید بگم جایی نشستم که خیلی بالاست و کلی از نورهای شهر دیده می‌شن. نورهای ریزریز از دور قشنگن. خیال‌پردازی می‌کنم که هر نور کوچیک چه قصه‌ای داره. سه روز می‌شه از شهری که هیجده سال زندگی کردم دور شدم و اومدم یک‌جای دیگه. همه چیز برام جالب، نو و ترسناکه. زندگی کردن توی یه شهر کوچیک با زندگی توی پایتخت تفاوت داره. این‌جا ادم‌ها عجول‌تر و بی‌حوصله‌ترن. من این حجم از اپارتمان‌های به هم‌چسبیده و شلوغی توی شهر خودم ندیده بودم. احساس ناامنی و بی‌تعلقی می‌کنم. باید باهاش کنار بیام. این زندگی جدید منه.
از این‌ها که بگذریم، زندگی توی خوابگاه جالب به نظر می‌اد. کلی آدم از فرهنگ‌های مختلف یک‌جا با هم‌ زندگی می‌کنن. مثلا یک‌دفعه با دو نفر ناهار خوردم که تا حالا ندیده‌ بودم‌شون و حالا با هم توی یه اتاق زندگی می‌کنیم. قراره تجربیات جدیدی داشته باشم. دیگه کسی مواظبم نیست و باید حواسم باشه چیکار می‌کنم. از بارونی بودن این‌جا خوشم می‌اد. از بوی نم‌نم بارون روی درخت‌ها و صدای خنده دخترها.
هیجان‌انگیز‌ترین خبر زندگی‌م اینه که من برای دانشکده ادبیاتم. هنوز باورم نشده. دیروز و امروز سر کلاس شاهنامه و تاریخ بیهقی نشستم. من قراره ادبیات بخونم و این چیزی بود که با تمام وجود می‌خواستم. "تعلق به دانشکده ادبیات". امروز سرکلاس بیهقی صدای بارون می‌اومد و با صدای توضیح دادن استاد توی هم می‌پیچد و اون لحظه فکر می‌کردم اولین باره که فکر می‌کنم درست‌ترین جای ممکن هستم. دوست دارم باسواد بشم. خیلی باسواد‌. یکی از اساتید دیروز گفت: "اگر به جریان علم مبتلا بشید، دیگه نمی‌تونید ازش دست بکشید." یک نفر دیگه‌شون گفت: "شما به رشته‌ای اومدید که فقط علم نیست. زیستنیه. خود زندگی. می‌تونید به خودتون برسید." استاد امروز گفت: "شما هیچ‌وقت توی ادبیات نمی‌تونید با قطعیت بگید که می‌دونید. نمی‌دونید‌. هر چقدر بخونید این اقیانوس انتهایی نداره." این صحبت‌ها برام دلگرمیه. من نخواستم ادبیات کنارِ زندگی‌م‌ باشه. نخواستم کنار یک چیز نون‌‌و‌اب‌دار ادامه‌ش بدم. خواستم ادبیات خود زندگی‌م‌ باشه. هیچ‌کس توی این تصمیم با من نبود. هیچ‌کس هم نگفت کار درستی می‌کنم. به صدای قلبم گوش دادم و بعد فهمیدم مغزم هم همین‌رو می‌خواد. دلم می‌خواد اون‌قدر درگیر و دچار ادبیات بشم که به خودم بگم درست اومده‌م.
امروز عصر موقع برگشت از دانشکده تا خوابگاه توی راه وقتی هات‌چاکلت داشتیم بارون گرفت. هوا خوب بود. این درخت‌ها و عطر بارون و برگ و شکلات آرومم می‌کرد. همین‌ حالا چند‌تا دختر اومده‌ن با فنجون‌هاشون و یه قوری چای تا با هم چای بخورن. قشنگ نیست؟
خبر جالب و باورنکردنی دیگه برام دیدن سولویگه. این دختر انقدر مهربون و ماهه که خوشحالم هست. ساختمون کناری من زندگی می‌کنه و می‌تونم‌ ببینم‌ش. برای دیدن انقلاب ذوق دارم، برای کتاب خریدن‌، کلاس‌های ادبیات، جزئیات جدید، خیال‌پردازی برای روشنایی‌های شهر و زندگی جدیدم.
راستش ته دلم پر از ترسه. دلم تنگ می‌شه وقتی ماه‌ها نمی‌شه برگردم. آسمون تهران مثل شهر ما آبیِ پر ستاره نیست. باید بیشتر با ادم‌های بزرگ و جدی و شاید ترسناک روبه‌رو بشم و از اون حباب خودم بیرون بیام. ناکافی بودن دوباره به سراغم می‌اد. باید برم درون شهری که اولین‌باره می‌بینم‌ش و جایی بلد نیستم ازش. گفتن حرف‌هایی که بلدم سرکلاس و با حضور زیاد هم‌کلاسی‌هام برام سخته، مثل مدرسه. همه این‌ها هست اما اصلا مهم نیست. یاسمن گفت: "ادبیات شنل جادویی و قدرت توئه." همین‌طوره. یک استادی ازم پرسیدن: چرا این همه راه؟" و من فکر می‌کنم به دنبال ادبیات اومدن، حتی این همه راه ارزش‌شو داره. متعلق بودن به دانشکده ادبیات ارزشش رو داره.  

۹ نظر

cold little heart

اتاق کوچک گوشه یک حیاط مربعی شکل بود. رو‌به‌روی اتاق دوتا درخت زمین را شکافته بودند‌. یکی‌شان خشکیده و دیگری تا پنجره همسایه‌ رسیده بود. اتاق ساده بود. یک‌جوری که انگار می‌گوید یک آدم بی‌حوصله در آن زندگی می‌کند. یک پرده سبزِ قدیمی، یک کمد قهوه‌ای از آن فلزی‌ها که برای سال‌ها قبل است. دو جعبه کتاب گوشه اتاق، یک فرش با گل‌های بزرگِ قرمز که زبر است. یک صندلی و میز کنار کتاب‌ها. روی میز یک ردیف کتاب چیده شده و تا بالا رفته. اول کتاب‌های شعر و بعد رمان‌ها و دوتا مجله است. یک دفترِ باز و چندتا مداد. موقع غروب رویِ تخته سنگ گوشه حیاط می‌نشیند و یک‌کاری می‌کند. چیزی می‌خواند، چیزی می‌بیند، گوش می‌دهد، به ابرها و حرکت‌شان توجه می‌کند، به خورشید در حال غروب خیره می‌شود. هوا که تاریک می‌شود به اتاق کوچک پناه می‌برد. دراز می‌کشد و در تاریکی به یک پلی‌لیست عجیب‌وغریب گوش می‌دهد. بعد از چند دقیقه نور زردِ تیر چراغ‌برق می‌افتد روی چشم‌هایش. چراغ مطالعه را روشن می‌کند و سعی می‌کند چیزی بخواند. جستار، قصه، شعر اگه حوصله‌اش بکشد. توی دفترش می‌نویسد و بعد از چند دقیقه مچ دست‌ش درد می‌گیرد. از زیاد ننوشتن است. انتظار می‌کشد. وقتی انتظار می‌کشد سایه‌اش یک‌جور دیگر روی دیوار می‌افتد. بعد از هر پاراگراف، سکانس، آهنگ، به‌رو‌به‌رو خیره می‌شود و دوباره از سر می‌گیرد. بلند می‌شود چرخی توی اتاق می‌زند. چای دم می‌کند. به آسمان نگاه می‌کند. بر می‌گردد و چند صفحه‌ای ترجمه می‌کند و با کلمات ور می‌رود. چراغ مطالعه را خاموش می‌کند و شمعی که خیلی وقت است قایم کرده را بیرون می‌آورد و روشن می‌کند. از مردن و تمام شدن شمع می‌ترسد اما باید نامه بنویسد. نامه نوشتن را با نور شمع دوست دارد. وقتی که بخار چای بلند می‌شود و زیر نور شمع توی فنجان گل‌سرخی خوش طعم‌ است. معمولا طعم هل، دارچین، گل دارد‌. گاهی‌وقت‌ها زعفران. کم پیش می‌آید. چایِ خالی را اصلا دوست ندارد. یکی از دو نامه‌ای را که باید بنویسید، می‌نویسد. سایه‌اش روی دیوار می‌گوید انگار نوشتن آن نامه تمام دقایق خوبی که گذشته را به یادش آورده. یک‌دانه اشک از گوشه صورت‌ش سر می‌خورد و تالاپی توی فنجان چای می‌افتد‌‌‌‌. شمع را فوت می‌کند. دوباره روی زمین دراز می‌کشد. دوست ندارد به فردا فکر کند. از همه فردا می‌ترسد. از بعد از انتظار. از ته قصه‌ها. صبح که بشود صبحانه پنیر و کره و چای‌شیرین می‌خورد. با نانی که احتمالا تازه نیست و یخ زده. فردا هم مثل روزهای گذشته است. پر از ترس، انتظار، اندوه، کلمه، اشک و تکرار. تکرار‌. تکرار.

چای و کلمات!

می‌گه فقط بنویس و دیگه بهش برنگرد. برای دل خودت بنویس. می‌گه نوشتن برای بقیه هم اشتباه نیست، به آدم حس شنیده شدن می‌‌ده. فکر نکن زندگی جالبی نداری یا چرا بقیه باید بخونن. تو فقط بنویس. پس می‌خوام بنویسم و دیگه برنگردم تا بخونم چی نوشتم. راستش، رابطه عجیبی با کلمات دارم. یک دفعه احساس می‌کنم پر از کلمه شدم و اگر ننویسم یک چیزی می‌شه. چند روزه دارم در برابر این حس مقاومت می‌کنم. چون فکر می‌کنم احساساتم و نوشتن فقط از این‌ها تکراری و بی‌فایده‌ست. حالا فکر نمی‌کنم نوشتن باید فایده داشته باشه. می‌نویسی چون دلت می‌خواد. بعد تازه، یه چیزهایی هست که نمی‌شه گفت. هر چقدر تلاش کنی، نمی‌شه نوشت. تا ته مغزت می‌ری اما اون‌ها چسبیده‌ن اون‌جا و جنب نمی‌خورن‌. دوست ندارن کلمه بشن. چیزهای سطحی‌تر از اون‌ها، یعنی گرد‌وخاک‌های روی اون‌ ناگفته‌ها رو کلمه می‌کنی اما اون ها فقط حالت رو بدتر می‌کنه. چاره‌ای هم نیست‌. ننوشتن برای من شبیه گرفتن یک‌چیز اعتیادآور از معتاده‌. درست عذاب‌ش می‌ده اما نمی‌تونه ازش دست بکشه. توجه کردم اول همه پست‌ها اخیرم کلی با خودم درباره نوشتن کلنجار می‌رم. کافیه. مهتاب می‌گه تو توی چیدن کلمات کنار هم خوبی‌. انگاری توی ذاتته. نوشته‌هات حس رو منتقل می‌کنه و خوشم می‌اد از این جمله‌ش. بعد می‌گم اگر توی انیمه بانگو بودم، قدرتم کلمات بود و با کلمه و قصه می‌شد دنیا رو نجات داد، اسم قدرتم چی می‌شد؟ می‌گه کلمات در حال طلوع مثلا. جالب به نظر می‌اد.
از اون‌جایی که مغز پراکنده‌ای دارم، پست‌هام موضوع خاصی رو دنبال نمی‌کنه و پراکنده‌گویی‌ه. اینم اذیتم می‌کنه. حالا می‌خواستم بگم با مرور سال‌گذشته یه حسی بهم دست می‌ده. گذشتن ازش رو هنوز باور نمی‌کنم. حتی دیگه به تهش فکر نمی‌کنم که قراره مشخص شه، فقط به لحظه‌های گذشته فکر می‌کنم و اون راهی که اومدم. چیزهایی توی شخصیتم تغییر کرده. تغییرات خوب شاید. مثلا پذیرفتن اسون‌تر شده. دیگه غر نمی‌زنم. شاید دو، سه‌سال پیش برای هر چیزی که پیش می‌اومد یک‌دور غر می‌زدم و بعد انرژی‌ای نمی‌موند که بخوام حلش کنم. اون‌قدر غر می‌زدم که حل‌ شدن‌ش بعید به نظر می‌اومد. الان فهمیدم غر زدن و شکایت کردن من چیزی رو درست نمی‌کنه. تلاش برای حل‌ش حتی اگر در نهایت حل نشه بیشتر آرومم می‌کنه تا سر‌وصدا کردن درباره چیزها.

یا مثلا قبلا ممکن بود از مقایسه خودم با بقیه آدم‌ها حس بی‌ارزش بودن بهم دست بده. حالا فهمیدم شاید من آدمی با هوش زیاد نباشم و هوش معمولی‌ای داشته باشم اما قوه‌تخیل قوی‌ای دارم و وقتی شعر، کتاب می‌خونم، موسیقی‌ای می‌شنوم می‌تونم تصورش کنم و شبیه فیلم ساخته بشه توی ذهنم. ممکنه همه این رو داشته باشند تازه! اما من خوشم می‌آد که می‌تونم. یا شاید من آدم خیلی‌ خیلی زیبایی نباشم اما چشم‌هام رو دوست دارم یا حتی این ساده بودن بین همه آدم‌های رنگی رو.
غروب داشتم برای دوست‌هام سهراب می‌خوندم و ببین چقدر متاسفم که از شعر و جادویی که داره دور بودم. ساده‌ترین شعرها تصویری بهم می‌ده که قلبم رو گرم می‌کنه. مثلا همون موقع خوندن، چای‌هل و کیک‌شکلاتی داشتم و این قسمت رو خوندم: «و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می‌خوردند.»
این خیلی ساده‌ست اما یک‌لحظه آدم‌هایِ یک‌خونه رو تصور کردم که پشت یک میز توی اشپزخونه‌ای که بوی پاییز پیچیده نشستند و زیر نور زرد چراغ، چای رو توی فنجون‌های سبز و آبی‌شون می‌خورن و در سکوت به صدایِ موسیقی‌ای که از خونه همسایه پخش می‌شه گوش می‌دن. من هم آدم تنهایی بودم که پشت میزم، توی ماگ‌آبی که ازش بخار بلند می‌شد و دست‌هام رو گرم می‌کرد شعر می‌خوندم. بعد با خودم گفتم من هم دچار چای‌ام و کلمات. امان از کلماتی که اذیتم می‌کنن و دچارم بهشون‌.
«و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
چه فکر نازک غمناکی!»

قصه‌ تابستون

چکاوک عزیزم سلام، نمی‌دانم آخرین نامه را کی برایت نوشته بودم اما حالا باز هم دلم می‌خواهد برای کسی، چیزی نامه بنویسم و حرف بزنم. تو بهتر از هر کسی گوش می‌کنی. تو با اینکه یک ستاره کوچک در آسمان هستی، باورم دارم که کلمه‌هایم را دریافت می‌کنی و می‌خوانی. این نامه را از اتاق کوچکم برایت می‌نویسم. از اواخر تابستان هجده سالگی، در حالی که صدای آرتوش سنگ قبر آرزو را می‌خواند. درخت وسط حیاط بزرگ شده است. همان درختی که روبه‌رویش می‌نشستم و درس می‌خواندم حالا وسط باد نیمه شب می‌چرخد و سایه‌هایش روی دیوار می‌افتد. ستاره، راستش را بخواهی شاعرانگی را یادم رفته. کلمات جادویی را گم کرده‌ام. می‌توانم در حد نیاز بنویسم. زیبا نمی‌نویسم. شاعرانه هم نمی‌شود. همین که عامیانه نمی‌نویسم برایم سخت است.

نیامده‌ام این چیزها را بنویسم. می‌خواستم از تابستانم برایت بنویسم. از روزهایی که گذشت. اما حالا دقیق نمی‌دانم چطور گذشته است. مثل دو سال گذشته و سال‌های بعد اگر زنده باشم. یک شب‌هایی تنهایی توی تاریکی به صفحه رنگی جلو‌ی‌م خیره می‌شدم و حرکت آدم‌ها را تماشا می‌کردم. آدم‌های امیدوار، غمگین و بخشنده. آدمک‌های رنگی. یادم نمی‌آید چند زندگی را تماشا کردم اما دوست‌شان داشتم. آن‌هایی که به زبان خودم حرف می‌زدند را بیشتر. تمام بهار را انتظار کشیده بودم تا تابستان کتاب بخوانم اما انگار نمی‌توانستم. می‌خواندم اما نه مثل قبل‌. دیگر یک کتاب را یک روز تمام نمی‌کردم. یک پاراگراف را چهاربار می‌خواندم تا منظورش را بفهمم. مغزم روی کلمات بند نمی‌شد. اگر بخواهی از قصه‌هایی که خوانده‌م بدانی باید بنویسم قصه‌ی پولینا چشم و چراغ کوهپایه را خوانده‌م. قصه‌ی یک کتاب‌فروشی کوچک، قصه‌ی یک دختر دودکش‌پاکن و هیولایِ زغالی‌اش، یک قصه پر از جادو که ادامه دارد و یک قصه‌ی عاشقانه از یک نویسنده فرانسوی‌. راستش را بخواهی از خودم ناراحتم بابت کم بودن قصه‌ها اما انگار قصه‌ها دیگر دوستم ندارند‌. کلمات توی ذهنم خانه نمی‌سازند و شخصیت‌ها ازم فرار می‌کنند. یک سری نامه می‌خواندم که تمام‌شان نکردم. یک کتاب نصفه دیگر هم روی میز است.

دوستی امن است. دوستی از تاریکی نجاتت می‌دهد‌. دوستی را داشتم. دوست‌ها همان‌طوری که هستم دوستم دارند. حواس‌شان هست ناراحتم نکنند و بهم گوش می‌دهند. می‌شود با همدیگر توی خیابان ساندویچ بخورید، برای هزارمین‌بار به یک کتاب‌فروشی تکراری بروید و بین کتاب‌ها بگردید، می‌توانی به حرف‌های بامزه‌شان درباره مردم بخندی، در یک ‌جایِ کاملا جدی، جدی نباشید، عکس‌های جالب ازشان بگیری، با دوست‌ها می‌توانی خودِ خودت باشی و به قول کتابی که سال گذشته خوانده بودم آدم‌هایِ کمی توی دنیا هستند، همان‌طور که هستی دوستت داشته باشند. خودِ خودت را. خودت را وقتی غرغرو هستی. وقتی غمگین هستی. وقتی دلت می‌خواهد دیوانه بشوی و عقل را فراموش کنی. اما چکاوک می‌دانی، دوستی خوب است. جادویی است‌‌‌‌. شبیه کُرک قاصدک و وصله ستاره است اما از دست دادن‌ش می‌ترسی. از اینکه یک روزی آدم‌ بزرگ‌های بی‌احساسی بشوند که همه وقت‌های خوب را فراموش کنند و به سوی آدم‌های تازه و جالب‌تر از تو بروند.

از این‌ها که بگذریم. حرف زدن با مامان و گوش دادن به ترانه‌هایِ محلی غمگینی که زمزمه می‌کند، توی جاده بودن با بابا و تماشای غروب و هلال‌ماه، گوش دادن به آهنگ‌های قدیمی در یک رستوران سنتی که وسط یک جایی شبیه جنگل‌ است و بوی غذا‌های خوشمزه با بابا، اولدوز خواندن برای حنا، تماشای ستاره‌ها، درخت خانه همسایه، بوی خاکِ خیس، بوی کتاب‌های تازه، طعم بستنی شکلاتی وقتی سربالایی را می‌روی تا به آبشار برسی، تلاش برای رسیدن به ادبیات و با ذوق و لرزیدن صدا حرف زدن درباره‌اش، دوست داشتن، بودن، بودن، با غم بودن، حتی دلتنگ بودن هنوز هستند و این یعنی زنده هستی. زنده‌ای که فقط نفس نمی‌کشد. حس می‌کند. می‌فهمد. آرزو می‌کند. می‌نویسد. می‌خواند.

از تو پنهان نباشد از تعریف و لطف آدم‌ها نسبت بهم خوشم می‌اید و دوست ندارم فراموش کنم‌ بهم چه گفته‌اند. از اینکه همین امشب یکی از دوست‌هایم گفت:  "تا حالا کسی بهت گفت سلیقه موسیقی‌ت چقدر خوبه؟" یا یک دوست دیگرم که گفت: "مطمئنم از پسش برمی‌آی. تو خیلی توانا و نوری :) نمی‌دونم نور چیه اما کلمه‌ایه که راجع بهت به نظرم می‌آد." یا یک نفر دیگر که گفته بود: "زمانی که می‌خونم‌ش احساس می‌کنم پیوندی بین من الآن و منیه که ازش فرار می‌کنم. درونم رو نرم و پر از گرد شهاب‌سنگ‌ها می‌کنه. شبیه فرشته‌ی دندون‌هاست که صبح‌ها بچه‌ها رو با پیدا کردن شکلات‌هایی که جای دندون‌های افتاده‌شون گذاشته، خوشحال می‌کنه. درست همینطوری غم رو تبدیل به ستاره می‌کنه." دوست دارم همه‌ی این کلمات جلوی چشمم باشند و ببینم یک‌سری از آدم‌ها چقدر خوشحالم می‌کنند‌. چقدر بهم لطف دارند که فکر می‌کنند صدای‌م شبیه شخصیت قصه‌ها ست. نوشته‌هایی که خودم دوست ندارم را دوست دارند و بهم مهربان می گویند‌. راستش این‌ها را نمی‌نویسم که فکر کنی چقدر از‌خودراضی هستم. نه، هنوز هم خودم را دوست ندارم و ازش فرار می‌کنم. صرفا از این‌که آدم‌ها درباره من شبیه به خودم فکر نمی‌کنند حالم را کمی خوب می‌کند‌. اوه! چقدر نوشتم. وقت تو را هم گرفتم‌. پاییز روشن و گرمی برایت آرزو می‌کنم. پاییزی که قلبت پر از بودن و عشق باشد‌. برای خودم هم همین‌ها را آرزو می‌کنم. غیرمنتظره‌ترین و مبهم‌‌ترین پاییز عمرم پیش رویم است و کمی برای آمدن‌ش خوشحال و هیجان‌زده‌ام. پاییز به خیر!

۳ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان