گذشتن و رفتن پیوسته

"امیلی استار با عشق به نوشتن متولد شده. او یک دختر یتیم ساکن مزرعه‌ی نیومون است و نوشتن به او توان رو‌به‌رویی با تلخی‌ها و سختی‌ها را می‌دهد. "
این قسمتی از نوشته پشتِ جلدِ کتابِ امیلی و صعوده. بعد از خوندن‌ش فکر کردم، شاید یکی از دلایلی دَوام آوردنم و گذشتن از همه‌ی اتفاقات زندگی‌م همین "نوشتن" بوده. نوشتنی که این روزها دارم فراموش‌ش می‌کنم چون از برگشتن به قبل خوشم نمی‌اد. انگاری یک پاکت کلمه‌ای که همیشه داشتم و پُر بوده حالا داره روز به روز کم و کمتر می‌شه. دیگه کلماتم احساساتی که دارم رو به خوبی بیان نمی‌کنن. می‌ترسم بزرگسالی بشم که حتی نمی‌تونه بنویسه. برای آدمی مثل من که تنها پنجره‌ به بیرون از قلب‌ش همین نوشته‌های بی‌سرو‌ته هست و هیچ‌وقت نمی‌تونه با آدم‌ها درباره چیزهایی که باهاشون دست‌وپنجه نرم می‌کنه حرف بزنه، نوشتن نجات‌دهنده بوده. حالا همه این‌ها رو گفتم که بگم دارم تقلا می‌کنم یادم نره چطور می‌نوشتم.

زیاد فکر می‌کنم. اون‌قدر فکر می‌کنم که خسته می‌شم و بعد دوباره فکر می‌کنم. توی خواب کابوس‌های ترسناک از فکرهام می‌بینم. به "مرگ" بیشتر از هر چیزی فکر می‌کنم. چند روز پیش شبیه هزار بار دیگه نفس‌م از فکر‌هام و غم بالا نمی‌اومد. شبیه هزاربار دیگه فکر کرده بودم دیگه نمی‌تونم. فکر کرده بودم "نبودن" بهتر "بودنِ" این شکلیه. نصفه‌‌‌و‌نیمه بودن. بودن و زندگی نکردن‌‌. بودن با گریه. توی اتاق پر از ترس بود‌. شبیه من. بعدترش خیابون‌های شهر رو دیده بودم. آدم‌ها داشتن زندگی می‌کردند. غروب بود. بوی نون داغ بود. خنده بچه‌ها بود. سر‌وصدای بزرگ‌ها بود. انگاری فقط زندگی من خالی از هر چیزی که می‌شه بهش گفت زندگی کردن بود. من فقط نفس می‌کشیدم. من فقط نفس می‌کشم حتی! بعد هم آسمون پر ستاره دیده بودم و فکر کرده بودم که توی این عظمت دنیا من که هیچی، کل این سیاره هیچه. آدم‌ها رو می‌بینم که برای زندگی تقلا می‌کنن. آدم‌های با حوصله‌ی روستا، آدم‌های عجول و بدو‌بدوی شهری که می‌دوئن تا از زندگی جا نمونن. جریان بزرگ شدن آدم‌ها رو دیدم. جریان اومدن و رفتن. یکی به دنیا اومده. یکی مُرده. هنوز هم همینه.

من هیچ‌وقت از آدم بودن خوشم نیومده. هزاربار هم گفتم. اصلا انگاری متعلق به قبیله آدم‌ها نبودم. انگاری از دور و خارج از زندگی آدم‌ها یه گوشه نشستم و بهشون خیره شدم. رفتارها‌شون شگفت‌زده‌م می‌کنه. غمگین‌م می‌کنه. بعضی‌وقت‌ها به کارهاشون خندیدم. بعضی وقت‌ها هم اشک ریختم. گاهی دلم خواسته منم جزئی از قبیله‌شون بودم. اون‌ها بلدن چطور خودشون رو از منجلاب بیرون بکشن. بلدن چطور با چیزهای ساده ارزش زندگی رو بفهمن. بلدن با فیلم‌ها و انیمه‌ها خودشون رو به زندگی گره بزنن. بلدن عاشق بشن و وقتی از کسی دل بریدن چطور به بقیه زندگی ادامه بدن. وقتی کسی رو از دست دادن، دوباره زندگی کنن. آدم‌هایی که می‌بینم، آرزو دارن. امید دارن. خوشحالن از بودن. نه همه‌شون. اکثرشون. من اما هیچ‌کدوم از این چیزها رو بلد نیستم. بعضی وقت‌ها حسرت می‌خورم چرا وقتی از غم مچاله شدم، عاجزترین می‌شم. چرا هیچ ریسمانی وجود نداره، اون‌قدری واقعی باشه که حتی جرئت نکنم به نبودن فکر کنم. معلق‌م. من معلق‌ترین موجودی هستم که وجود دارم. نمی‌دونم متعلق به کدوم قبیله‌ام. باید درخت نارنج می‌بودم یا یه ستاره. باید توی آسمون زندگی می‌کردم یا روی زمین. هیچی نمی‌دونم و از بخت بد افتادم بین‌ ادم‌ها و بهم می‌گن "انسان" ولی می‌دونی من هیچ‌وقت هیچ‌وقت شبیه به هیچ کدوم ازشون نبودم. اگر بعضی از فکرها و رفتارهام رو بفهمن بهم می‌خندن. می‌گن دیوانه‌ست. نخواسته بره مصاحبه فلان‌جا چون هیچ‌جوره راضی نشد چیزهای غیرواقعی بگه. می‌گن می‌گه مورچه‌ها لِه نکن، به آسمون زیاد نگاه کن. بی‌خودی گریه می‌کنه. برای موندن ساخته نشده. من آدمِ موندن نیستم. هیچ‌جا موندن. نمی‌تونم بمونم برای همیشه. هیچ‌وقت نتونستم.

راستی، رفته بودیم یکی از این جاهایی که از آدم تقدیر و تشکر و این‌جور چیزها می‌کنن، چون درس خونده و فلان. دختر و پسرهای هم‌سن و سال من بودن‌. خوشحال و راضی. حق داشتند. تلاش کرده بودند و حالا چیزی که می‌خواستن اتفاق افتاده بود. آقاهای مسئول اَزمون می‌پرسیدند که می‌خواهید چیکاره بشین. نصف‌شون می‌خواستند دکتر مغز و اعصاب بشن. نفهمیدم چرا. حتما جالبه. سه، چهار نفری هم مهندس کامپیوتر و فلان. بقیه هم معلم و روانشناس و وکیل و دندان‌پزشک. به من رسیده بود. حتی نمی‌خواستم یک کلمه حرف بزنم. خودخوری می‌کردم از آن‌جا بودن. مثل همیشه به جمع اون‌ها هم احساس تعلق نمی‌کردم. انگاری پرتاب شده بودم وسط اون‌ها. خوشحال و راضی هم نبودم. خودم رو معرفی کردم اما نمی‌دونستم من دقیقا می‌خوام چیکاره بشم. هنوز هم نمی‌دونم. من فقط می‌دونستم ادبیات می‌خواستم و به خاطر همین، هیچ‌کس نه خودم و نه ادبیات رو هیچی حساب نکرده بود توی تمام اون روزها. مهم نیست. اون روز تقریبا، به نسبت بقیه روزها خوب بود. جایزه‌های خوب و ناهار خوشمزه و عکس‌های شیک‌ومجلسی با اقاهای مسئول و فلان رهاوردش بود. من اما بیشتر از همه اون‌ها از داشتن گل سرخ کوچکم که حالا روی میزه خوشحال شدم. دوست ندارم خشک بشه. چون دوست‌هام باور داشتن که اون روز ارزش ثبت شدن داره و من حتی حوصله نوشتن ازش توی دفترم رو نداشتم، حداقل به این یک پاراگراف این‌جا بسنده می‌کنم تا اون روز ناراحت نشه ازش برای آیندگان نوشته نشده.

دیگه می‌خواستم از چی بنویسم. آها! چند روز پیش رفتم کتاب‌فروشی. یک کتاب‌فروشی جدید که چندماه پیش توی شهر باز شده و من تا حالا نرفته بودم. خیلی بزرگ و شیک و هیجان‌انگیز بود. پر از لوازم‌التحریر اکلیلی و کتاب‌هایی در تمام زمینه‌ها. با یک کافه بزرگ و پر از آدم! بیشتر از ده دقیقه نتونستم تحمل‌ش کنم. کتابی که می‌خواستم بین اون‌ همه قفسه نبود. اومدم بیرون و رفتم همون کتاب‌فروشی مهجور و کوچیک توی خیابون خلوت. همون‌جایی که می‌تونم چند دقیقه اون‌جا باشم و حوصله‌م سر نره. آقای کتاب‌فروشی که می‌دونه عاشق ادبیاتم و این کتاب‌فروشی تنها جا توی این شهر هست که دوست دارم. زیرزمین‌ش خالی بود. من بودم و کتاب‌ها. داشتم از غصه می‌ترکیدم مثل اولدوز که این روزها برای حنا می‌خونم. کتاب‌ها اون‌قدر گرون بودن که حتی دیدن قیمت‌هاشون می‌تونست به گریه‌م بندازه! یک کتاب نجومی می‌خواستم سیصد، چهارصد هزار تومن! نخریدم. از کتاب‌ها هم ناامید شده بودم. بهتره بگم از قیمت کتاب‌ها‌. موقع رفتن با همون چهره آویزون نگاه‌م به امیلی قفسه گوشه کتاب‌فروشی افتاد. یادمه این‌جا گفته بودند با امیلی یاد من افتادن. شانس آوردم. انگاری از خیلی‌وقت پیش هیچ‌کس امیلی نخریده بود و من غنیمت پیدا کرده بودم. به هر حال امیلی استار باعث شد بدون کتاب برنگردم. امیدوارم خوندن‌ش هم خوشحالم کنه.
دیروز هم به آدم‌هایی که تلاش می‌کردن مراسم خوب و آبرومندانه برگزار بشه‌. همه چیز سرجاش باشه و این چیزها فکر می‌کردم. به اینکه انگار به بعضی‌ از ادم‌‌ها بعد از نبودن بیشتر اهمیت می‌دن. غم‌انگیزه. غذاهای خوشمزه و شیرینی‌ها جالب رو اون آدم نمی‌خوره و بعد از مرگ‌ش جوری به این چیزها دقت می‌شه که انگار حیاتی‌ترین چیز هستن. اصلا و به هیچ‌وجه نمی‌تونم ذره‌ای از کار ادم‌ها رو درک کنم. امشب یک سال از ندیدن بابابزرگم می‌گذره‌. پارسال همین‌موقع پیشش بودم‌. شاید داشتم بهش غذا و چایی می‌دادم و سر قند نخوردن کَل‌کَل می‌کردیم. بهم می‌گفت فهمیدم که قندم رو نصف کردی، کل‌ش رو بهم بده. یا شاید بهش می‌گفتم فردا می‌ریم خونه، فقط همین امشب رو طاقت بیار‌. دلم تنگ شده. دلم خیلی خیلی تنگ شده. گریه‌م نمی‌اد فقط دلم تنگ شده.

من حرفی نداشتم و این‌قدر نوشتم. درسته. خب دیگه‌. آهان، از آرشیو این‌جا اصلا خوشم نمی‌اد. یه نوجوون خوشحال و اکلیلی بودم که به همه عشق می‌ورزیده و این چیزها. الان هیچ این‌طور نیستم ولی این آرشیوه شاید ده سال بعد اگر زنده بودم انقد که الان خجالت‌زده‌م می‌کنه، مایه خجالت نباشه. اوه! همین الان یه ستاره دنباله‌دار دیدم! با همین خبر این نوشته رو تموم می‌کنم و به مرحله پشیمانی بعد از انتشار پست و گرفتن وقت اندکی از مردم می‌رم. 

۵ نظر

مامان، ادبیات، آسمون

تقریبا یادم رفته این‌جا نوشتن چطور بود. نوشتن یادم نرفته چون همیشه دارم چیزهای بی‌سر‌وته می‌نویسم. فقط اینکه چطور این‌جا بنویسم و دقیقا چی بنویسم یادم نیست. بذار همین‌طور شروع کنم تا ببینم چی می‌شه. خب راستش دیگه از نوشتن برای بقیه حس خوبی ندارم. نمی‌شه بهش گفت "ترس" یک حسی که چرا بقیه باید بخونن من چی می‌گذرونم یا یک چیزی شبیه این. به همین دلیل از هر جایی که برای بقیه نوشتن بوده فرار کردم و مونده وبلاگ. چون به هر حال وبلاگ رو ادم‌های کمتری می‌خونن و شاید انگشت‌شمار حتی. این خوبه. امروز صبح داشتم فکر می‌کردم، این‌جا هم ننویسم اما بعد فکر کردم اگر این‌جا ننویسم، این‌جا متروکه می‌شه. مثل همه این یک سال. منم از جاهای متروکه می‌ترسم. از کلمه‌های مونده و یخ زده و آدمی که بهشون برنمی‌گرده.

من از گذشته خوشم نمی‌اد. از یاداوری‌ش هم بیزارم ولی باز هم با کلمه‌ها، صداها و تصویرها تمام گذشته رو نگه داشتم. برای این که یادم بیاد یک سال گذشته داشتم چیکار می‌کردم یک عالمه کلمه دارم اما نمی‌تونم بهشون برگردم. حداقل فعلا. شاید یه مدت بعد بتونم برم بخونم. به خاطر همین رفتم عکس‌ها رو نگاه کردم. عکس‌هام دقیقا جریان زندگی‌م رو نشون می‌ده. با جزئیات کمتر البته. چون از کارهایی که ناراحتم می‌کنن به شدت استقبال می‌کنم، می‌خوام بنویسم درباره‌ش.

شهریور بود که باباجون‌م برای همیشه رفت. وقتی که انتظارش رو نداشتم. وقتی که فکر می‌کردم خوب می‌شه و قول داده بودم وقتی برگشت شکلات‌هاش رو بهش می‌دم. باورم نمی‌شد‌. حتی همین الان باورم نمی‌شه و قلبم یک‌جوری می‌شه که دارم می‌نویسم. یه ساعت‌مچی و یه مشت‌شکلات تمام چیزی بود که موند برای من. و البته اتاقی که خالی شد. خالی از آدمی که سال‌ها همسایه و باباجون من بود. اتاق کناری من بود. صدای نفس‌ها و دعاهاش بود. یک‌دفعه همه چیز غیب شد. دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد. بگذریم. 

بعدش پاییز بود. باید خیلی بیشتر درس می‌خوندم و مدرسه می‌رفتم. دیگه چیزی یادم نیست. هر چی عکسه از یک عالمه کتاب‌ پخش شده روی زمین و چای و بیسکوییته مثلا. همین‌جوری. یه تصویر از صبح بارونی امتحان دینی یادم می‌اد که وقتی رفتیم امتحان بدیم بارون با شدت می‌بارید و ما خواستیم سریع بنویسم و بیاییم زیر بارون، تمام طول امتحان صدای بارون بود و ورق‌های امتحانی. وقتی اومدیم بیرون، بارون تموم شده بود. فکر کنم همون پاییز بود که بعد از چند سال دوباره انشا توی کلاس خوندم. رو‌به‌روی بچه‌ها و چشم‌های واقعی. صدام از استرس می‌لرزید. انگار نه انگار دوازده سال دارم می‌رم مدرسه. تهش دوستم اشک‌ش در اومد. منم گفتم خیلی حس عجیبی بهم می‌ده کلمه‌هام کسی رو متاثر کنه. 

زمستون دیگه از دنیای مجازی غیب شده بودم. تنهای تنها بودم. چسبیدن به بخاری، صبح‌های زود و تست فنون یادم می‌اد. یه سری شعر که رَستا ( چون سخته هی بگم این دوستم، اون دوستم. این اسم‌ رو براش می‌ذارم. دلیل‌ش هم پیش خودم بمونه. ) توی دفترم می‌نوشت و نقاشی می‌کشید. حاشیه‌های کتاب فلسفه‌م رو پر از شعر می‌کردم. زنگ‌های ادبیات و فنون روی زمین نبودم از خوشحالی. سه‌شنبه‌ها بود. فکر کنم تنها نقطه‌های روشن زمستون همون زنگ‌های ادبیات و شعرها بود. البته که پر از گریه بود. نمی‌دونم بیشتر از پاییز یا نه. ولی پر از گریه و زمین‌خوردن بود. جمعه‌ها ته دنیا بود انگار. هزار سال کش می‌اومد. ته زمستون اوضاع بهتر شد. یک روزی با رستا و مهتاب( اینم اسم دیگه‌ای که خودم گذاشتم برای اون یکی دوستم ) رفتیم شکوفه‌ها رو دیدیم. اسفند پر از شکوفه بود. روزهای آخر کلاس‌های مدرسه، یک روزی توی بارون روی تاب، بعد از امتحان عربی چیپس خوردیم و ساندویچ فلافل که همون یکی مونده بود توی بوفه. یادمه آخرهای اسفند با گوشی کوچیکه که فقط روش آهنگ بود کوچ‌بنفشه‌های فرهاد و چندتا چیز دیگه گوش می‌دادم موقع درس خوندن. هوا خیلی خوب بود. 

بهار که شد بازم درس بود. خسته بودم. اون روزها خانم پالفری در کلرمانت هم می‌خوندم. می‌گفتن هیچ‌کس سال کنکورش اون هم چند ماه مونده به کنکور کتاب غیردرسی نباید بخونه ولی من می‌خوندم. چون زندگی اصلا جالب نبود. قصه‌ها همیشه نجاتم می‌دادن. البته بعدش انگار قصه‌ها پرتم کردن بیرون از دنیا‌شون. سیزده فروردین دیگه قصه‌ها هم نبودن. هی غرق‌تر می‌شدم و هیچ‌کس نبود. هیچ‌کس. اردی‌بهشت هم مدرسه و امتحان بود. کلاس‌های خالی دهم انسانی طبقه بالا بود که می‌نشستم تست بزنم، فکر می‌کردم چقدر همه چیز بیهوده‌ست. خرداد با امتحان‌ نهایی‌ها داشتیم لِه می‌شدیم. ساعت‌های پنج صبح و ترس و دلهره یادم می‌اد از خرداد. 

تیر چندروزی با بوی قهوه‌های کتابخونه گذشت. کنکور سر رسید و تموم شد. برای همیشه تموم شد. فکر می‌کردم غصه‌های من، حداقل یه بخشی‌ش با کنکور تموم می‌شن اما نه. بیشتر شدن. سعی کردم به دنیای قصه‌ها برگردم ولی انگار دیگه نمی‌تونستم. تهش شد ها ولی نه مثل قبل. حنا می‌گفت چشم‌هات شبیه خورشیده. منم فکر می‌کردم چه خورشیدهای غمگین و ناامیدی. دیگه نمی‌دونم چی باید بنویسم. حالا هم فکر می‌کنم نهایت‌ش اگر زنده موندم دوست دارم شبیه استاد ادبیاتِ شب‌های روشن بشم که تنهایی زندگی می‌کنه. با کتاب‌هاش. ادم‌های شهر رو دوست داره چون هیچ‌کدوم رو نمی‌شناسه. ادبیات درس بدم حتی اگر همچنان از خودم خوشم نیاد. هیچ دوستی هم نداشته باشم. همه یک سال "ادامه دادن" بود. مجبور بودم. و این سه تا کلمه بیشتر باعث می‌شدن ادامه بدم. همش می‌گفتم به خاطر مامان، ادبیات و آسمون. 

۵ نظر

بیا برات از معجزه‌ی نور و بوی بارون بگم.

بوی بارون می‌اد. بوی خاک تازه و خیس. اینجا بارون نمی‌باره. نسیم خنکی از روی چهره‌ی خسته و خوشحال من می‌گذره. نسیم‌های مطبوع شهریور. شبیه به اسفند می‌مونه. اروم‌تر و مهربون‌تر از نیمه ‌شب‌های اسفند. مهتاب درست رو‌به‌روی برق چشم‌هام می‌‌تابه. ستاره‌های کمی لبخند می‌زنن. شاید هم اشک می‌ریزن. گفته بودم برای شروع کردن هر نوشته، نامه، فرستادن هر صدا اول از اطرافم می‌نویسم. شاید بابت اینکه کسی که می‌خونه تصور کنه. بوی بارون به دماغش بخوره، نور مهتاب چشمش رو روشن کنه و قلبش شبیه به ستاره‌های خوشحال لبخندِ شادی بزنه.

 

دیروز درمانده شده بودم. از فراموش کردن خودم واهمه داشتم. از گم شدن خودم وسط چیزهای دور‌. به خودم اومدم و دیدم خیلی وقته ننوشتم. خیلی کم خوندم. از کتاب‌های شعرم دور شدم. دیگه با ذوق از فروغ، ابرها و گربه‌ها برای ادم‌ها حرف نمی‌زنم. یک تیکه کاغذ برداشتم و کارهایی رو که داره ازم دور می‌شه نوشتم. کتاب‌های نصفه‌ونیمه، وبلاگ‌های جدید، موسیقی‌های گم‌شده، نامه‌های ننوشته، شعرهای نخونده شده، دفترم، قصه‌هایی که انتظار خونده شدن می‌کشن، پادکست‌های ستاره‌شناسی‌. بعد فکر کردم این‌های همه‌ی من هستن. اگه محو و محو‌تر بشن دیگه من، من نیستم. نمی‌دونم اون‌وقت تبدیل به چه کسی می‌شم. این ذوق همه‌ی داشته‌ی منه. این عشقی که به دنیا می‌ورزم. امشب کتاب‌های شعرم رو چیدم دور‌وبرم و شروع کردم به خوندن. از فروغ و لورکا خوندم. برای دوست‌هام خوندم. از سهراب و آخماتووا، از شعرهای تست‌های قرابت. کتاب‌های انی‌ رو باز کردم و خوندم. یاد بهار امسال افتادم. وقتی که صبح‌ها و عصر‌های فروردین می‌خوندم و با مدادم زیر کلمه‌ها خط‌های پررنگ می‌کشیدم. از دیدن چهره‌ی سهراب و فروغ روی جلد کتاب‌هاشون قلبم برق می‌زد! این شادی عمیق رو می‌تونستم بچشم. انگاری تیکه‌های پازلی که من رو می‌سازن در جهان شعرها و نورها و ساز‌ها پراکنده شدن. خلاصه که دوست‌ دارم این تیکه‌ها رو محکم بغل کنم تا گم نشن.

 

از معجزه خورشید براتون گفتم؟ چند شب گدشته سیاه و تاریک بود. سایه‌ی بیدِ بیرون حیاط بیمارستان روی تاریک و روشن چراغ‌های زرد افتاده بود. بوی بیمارستان و نفس‌های مضطرب قلبم رو تنگ می‌کرد. احساس می‌کردم هیچ وقت دیگه صبح نمی‌شه. نفس‌های بابابزرگ برنمی‌گرده و دیگه خوشحال نخواهم بود. خورشید در اومد. شبیه معجزه بود. یواش یواش دنیا روشن و گرم شد. سایه‌ی تاریکی روی سرم‌ها و دستگاه به نور طلایی و نرم خورشید بدل شد و دنیا دوباره شروع شد‌. نفس‌های مضطرب اروم گرفت. صدای زندگی به عمق غم نفوذ کرد و من حالا توی یه شب دیگه از معجزه‌ی نور حرف می‌زنم! عجیب نیست؟

۴ نظر

هنوز هم به من فکر می‌کنی؟

ستاره‌ی روشن من سلام،
زمان زیادی است نامه‌ای برایت ننوشته‌ام اما حالا آنقدر غمگینم که رو‌به‌روی آسمان نشسته‌ام تا چیزی بنویسم. آنقدر غمگین که قلبم آرام و قرار ندارد. باید بگویم حالا تو تنها کسی هستی که شاید به من فکر کنی. تنها کسی که هنوز من را نامرئی نمی‌دانی. همه‌ی آدم‌هایی که من را می‌شناسند فراموشم کرده‌اند. از آن‌ هایی که کنارشان زندگی می‌کنم تا آن هایی که دوست‌های دورم هستند. راستش مثل قبل تر‌ها گلایه‌ای ندارم. این طور راضی ترم. بیشتر آرزو می‌کنم محو شوم. از خاطر ادم‌ها برای همیشه بروم. مثلا وقتی فروغ خواندند یادشان به من نیوفتد. وقتی به آسمان نگاه کردند و ابرها و ستاره ها و ماه را دیدند صدای ذوق من در سرشان طنین نیاندازد. بچه تر که بودم از نامرئی بودن خسته و غمگین می‌شدم. حالا خودم دارم هی قایم می‌شوم تا نامرئی و نامرئی تر بشوم. این روزها یک دیوار بزرگ کشیده‌ام بین خودم و ادم‌ها. همه‌ی آدم‌ها. مثل زه‌زه باید بگویم: "رنجیده بودم، دیگر دلم نمی خواست حرف بزنم. حتی دیگر میلی به آواز خواندن نداشتم. پرنده ای که درونم آواز می‌خواند پر زد و رفت."

 

باید حرف های جدید برایت بنویسم‌. همیشه انگار غم‌ و اندوه‌های قلبم را می‌پیچم و برایت می‌فرستم. ولی می‌دانی، دیگر هیچ کس توی این دنیا نیست که حواسش به من باشد. که برایش بنویسم. به حرف‌هایم گوش بدهد و به آغوشم بکشد. دنیای من خالی خالی شده است. فقط مامان گوشه‌اش ایستاده. می‌ترسم مامان هم یک روزی از دنیای من برود‌ آن وقت دیگر قلبم هم خالی می‌شود‌. من مانده‌ام و یک ستاره‌ی کم نور ته آسمان. تو را می‌گویم. اصلا شاید بگویند متوهم هستم که یک ستاره دوستم است. من هم تا ته دنیا هر وقت به حرفشان فکر کنم غصه‌مند شوم. مهم نیست. حالا دیگر این هم مهم نیست. می‌گویند نباید آدم ها برایم مهم باشند‌. نباید با حرف‌هایشان از پا بیوفتم. با کارهایشان اشک بریزم‌. اما می‌دانی ستاره‌ی من، ناتوانم. از این کار ناتوانم. فقط می‌توانم رنج بکشم و سکوت کنم. هیچ وقت آنقدر که دوستشان داشته‌ام دوستم نداشته‌اند. هیچ گاه به اشک‌هایی که ممکن است بابتشان بریزم فکر نکرده‌اند‌. بر خلاف گذشته دیگر دنبال شادی نمی‌گردم. تلاش نمی‌کنم شاد باشم. فکر می‌کنم با غصه کنار امده‌ام اما گاهی اشتباه فکر می‌کنم. می‌دانی، یک روزی کنار می‌ایم. حالا دیگر از غمگین بودنم خجالت نمی‌‌کشم. همین آدم غمزده را دوست دارم. شاید احمقانه به نظر برسد اما حالا غمگین بودن را بیشتر از شاد بودن دوست دارم. همین برق کم رمق چشم هایم را وقتی که اشک می‌ریزم بیشتر از وقتی که لبخند می‌زنم می‌پسندم. آدم عجیبی شده‌ام.


چند روز پیش وقتی باران می‌بارید کتاب "چیدن نور ستاره‌ها" را خواندم. از آن موقع بیشتر به تو فکر می‌کنم. هنوز هم وقتی به آسمان نگاه می‌کنم و ستاره‌ها و تو را می‌بینم لبخند می‌زنم. لبخند حتی وقتی که اشک می‌ریزم. کاشکی ستاره‌باف بودم. دوست ندارم روانشناس، معلم یا موسیقی دان بشوم. اصلا نمی‌خواهم نویسنده بشوم. فقط دلم می‌خواهد ستاره‌باف باشم. ستاره‌بان باشم. ستاره‌دان باشم. یک جایی باشم که به تو نزدیک بشوم و به آغوشت بکشم. وقتی از غم درون خودم مچاله می‌شوم دنبال یک نشانه از تو می‌گردم‌. یک وصله ستاره‌. یک وصله ستاره که خنک و نرم باشد. مثل قلبم ارام بتپد. دیگر به نامه‌ای از هاگوارتز فکر نمی‌کنم ولی به وصله ستاره چرا. به اسب ستاره‌ای هم. به یک چیزی که من را از زمین بردارد و به آسمان ببرد. یک اسبی، قاصدکی، ابری.


در مورد روزهایم باید بگویم نور خورشید بیدارم می‌کند. خیلی بیشتر قهوه می‌نوشم. چخوف می‌خوانم. یک توپ قلمبه وسط گلویم گیر کرده و دقیقه‌ای رهایم نمی‌کند. همش آرزو می‌کنم کاش به جای سر و کله زدن با مسئله‌های اقتصاد و تست های دوست نداشتنی منطق سفالگری می‌کردم. دانسته‌ام سفالگری را اندازه نوشتن دوست دارم. نوشتن دیگر تنها راه باقی مانده برای ابراز وجود من است. کاشکی مجبور نشوم این پنجره را هم ببندم. یک چیزی خواندم که نوشته بود: "همه‌ی ما از غبار ستاره ها به وجود امده‌ایم." فکرش را بکن! شگفت انگیز و غم انگیز است. مثلا روزی تمام دنیا ستاره‌ها بوده‌اند و بس. بعد یکهو تبدیل به غبار شده‌اند و ادم ها به وجود آمده اند. حداقل کاشکی کمی از ذات ستاره‌ای بودنمان را حفظ کرده بودیم. نامه طولانی‌ای شد. امیدوارم همین امشب آن را بخوانی تا آرام بگیرم. مراقب قلب ستاره‌ای و عزیزت باش‌.

بوی کاج خیس

دوست داشتم چند تا کلمه از تیر امسال باقی بمونه. پس این پست خیلی سریع:
راستش با نوشتن برای بقیه و خونده شدن حس غربیگی می‌کنم. نوشتن توی وبلاگ هم دیگه اونقدرا حس رهایی نداره. به هر حال نوشتنه و من نمی‌تونم ننویسم‌. تیر امسال شاید عجیب ترین ماه زندگی من تا حالا باشه. تجربه های متفاوت و حس های متفاوت تر‌. صبح های تابستون رو با تمام وجودم حس کردم‌. نسیم های خنک صبحگاهی، خیابون های خلوت و خیس، برگ های تازه و آدم های آماده برای شروع رو دیدم. بین کاج های بلند نشستم و کتاب خوندم و کیک شکلاتی خوردم. صبح ها بوی کاج قوی تری حس می‌کردم. پیرزن ها و پیرمرد های بانگیزه که ورزش می‌کردند لبخند روی لبم می‌نشوند. صبح ها بیشتر به خودم امیدوارم. مثل کبوتر ها و گربه های پارک که چشم هاشون روزی خوب رو جست و جو می‌کنه.


حس بزرگ شدن پر رنگ ترین حس تیر بود‌. دوستش نداشتم. یک جور تنها شدن و رها شدن بود. خاکستری بود. هنوز آداب معاشرت با آدم بزرگ ها رو یاد نگرفتم و موقع حرف زدن کلمه کم می‌آوردم پس می‌تونم امیدوار باشم راه درازی تا آدم بزرگ شدن دارم. هر روز نوشتن در اولین ماه تابستون بلاخره اتفاق افتاد و من توی دفتر قهوه‌ایم که روش نوشته "things I can't say out loud" هر روز کلمه چپوندم. وقت هایی که از دست خودم عصبانی بودم و وقت هایی که کمی روشن بودم. برای بچه ها و داخل کانال کوچولوم یاداشت هایی نوشتم که اسمشون رو گذاشته بودم: "قصه های روزهای تابستان که طعم شکوفه لیمو می‌دهند."


تیر امسال با کلمه های همینگوی دوست شدم و کتاب های قدیمی کتابخونه. وقتی هایی که درس حوصله‌م رو سر می‌برد خودم رو می‌رسوندم به قفسه های کتابخونه و همان جا چمباتمه می‌زدم و کتاب می‌خوندم. شب های زیادی وقتی خسته به خونه برمی‌گشتم بغضم رو قورت دادم. عصر های زیادی موقع غروب خورشید به انعکاس چشم های خسته‌م نگاه کردم و لبخند رضایت زدم. قصه‌ی جا زدن ها هم یادم نمی‌ره. چشم بستن به روی روز و انتظار یه روز دیگه کشیدن. عجیبه اگه از من بشنوید از خودم احساس رضایت دارم. هیچ وقت طوری که خواستم نبودم و احتمالا نخواهم بود‌ اما حداقل تلاش کردم‌. دقایق آخر اولین ماه تابستون هفده سالگی می‌خوام بنویسم همین که زنده ام و شجاعت ادامه دادن دارم از خودم ممنونم. شجاعت ادامه دادن و تجربه کردن حتی اگه هیچ چیز طوری که انتظار می‌‌کشم پیش نره. به هر حال دونه‌ی برف همیشه بین پرتوهای خورشید معلق نیست، ممکنه یکبار بین برف های بزرگ و درخشان معلق باشه.  در نهایت با یکی از قصه‌های روزهای تیر این یادداشت رو تموم می‌کنم.


*امروز صبح کتابِ چتر تابستان رو از کتابخونه‌ی بچه ها برداشتم و رفتم بین چمن ها نشستم تا بخونمش. یه جایی نوشته بود: «کلمه‌ی افسردگی را پیدا کردم، وقتی به خاطر از دست دادن امید شادمانی از بین می‌رود و فرد احساس کسالت و بی حالی می‌کند.» بعد به خودم فکر کردم. به همه‌ی وقت هایی که شادمانی از بین می‌ره ولی من ته دلم یه شوق زیستن کوچولو نگه می‌دارم. وقتی پر از غصه می‌شم و دنیا تاریکِ تاریک می‌شه به مامان فکر می‌کنم و قصه ها و شعرهایی که نخوندم. وقتی غمیگن ترین هستم هم به ستاره ها نگاه می‌کنم. مثلا امروز ابرها توی آسمون بودن. گنجشک ها خوشحال بودن و من دلم قهوه می‌خواست. تیچر گفت شما اگه بخواهید قصه‌ی زندگی‌تون رو توی شش کلمه بنویسید چی می‌نویسید؟ چند تا کلمه توی سرم وول خورد. شاید بنویسم یه ستاره‌ی کوچولو که دیده نشد. هیچ وقت رو بنویسم می‌شه هفت تا کلمه علاوه بر اون شاید یه روزی آدما دیدنش پس هیچ وقت نمی‌ذارم. الان هم ستاره ها توی‌ آسمونن. فکر کنم تا وقتی ستاره ها توی آسمون باشن منم دلم بخواد زندگی کنم. تازه اینم می‌دونم بعضی وقت ها شوق زیستن رو بدجوری انکار می‌کنم. مثلا وقت هایی که به خاطره های رنگی بچگیم با بابا فکر می‌کنم.

۳ نظر

احساس بی نهایتی که کلمه‌ی بی جان می‌شود.

دارم چیزهای جدیدی رو درباره خودم کشف می‌کنم. گاهی وقت ها احساس می‌کنم یه حس بی نهایت توی قلبم دارم که می‌خوام به همه‌ی درخت ها، ستاره ها و پرنده ها و حتی ادم ها ببخشمش. هر کس یه زمانی احساس زنده بودن واقعی می‌کنه. این حس وقتی به سراغ من می‌اد که یه آدم دیگه خوشحال بشه، غمش کم بشه و لبخند بزنه. وقتی گلدونم شکوفه می‌ده و اونقد به یه ستاره خیره می‌شم که توی آسمون پرواز می‌کنه. مثلا دلم می‌خواد برای همه‌ی گربه ها و سگ های خیابون غذا ببرم یا برای بچه ها شکلات بخرم. این چند روز خیلی فکر کردم. دیدم وقتی که برای یک نفر شعر می‌خونم و خوشحال می‌شه من حسی رو تجربه می‌کنم که هیچ وقت دیگه سراغم نمی‌اد. صبح ها نور خورشید دنیا رو زنده می‌کنه و بهش جون می‌بخشه. خورشید قلب من همین لبخند ها کوچولو و جوونه های سبزه. من آدم خوبی نیستم اما با غم و ناراحتی های خودم کنار اومدم. دیگه تعجب نمی‌کنم و تحمل می‌کنم اما اگه آدم های دور و برم، مامان، دوست هام و.. غصه داشته باشن خیلی بیشتر غمگین می‌شم. آدم شجاعی هم نیستم ولی این روزها از کشف روزنه‌های کوچیک شجاعت در درونم عمیقا احساس شادی می‌کنم. احساس بی نهایت قلبم بعضی وقت ها تبدیل به کلمه هایی می‌شه که بی جونن و قدرتی ندارن. وقتی به آدم هایی فکر می‌کنم که من رو رها کردن و رفتن آرزو می‌کنم هیچ وقت کسی رهاشون نکنه. یا آدم هایی که بهم حس بی ارزش بودن دادن رو آرزو می‌کنم هیچ وقت کسی بهشون حس بی ارزش بودن نده. یک روزی یه قصه‌ی نوجوان می‌نویسم که در مورد "رها شدن" حرف بزنه. ناخودآگاه رها شدن. رها شدنی که منتظرش نبودی. رها شدنی که سعی می‌کنی به سبک آدم بزرگ ها باهاش کنار بیای.
حالا فکر می‌کنم احساس بی نهایت قلبم تنها چیزی هست که دارم.
 

قلب من کوچک و بی جان است
گاهی دلش می‌خواهد پرواز کند و اوج بگیرد
و گاهی دلش می‌خواهد در پستو ها نهان شود و از آدم ها بگریزد
روزها پیش در قطعه‌ی شعر کوچکی نوشته بودم:
"دخترکی که خنده‌ی خیسش را تا خانه می‌دود "
قلب کوچک من خنده های خیس و قلب های لرزان را احساس می‌کند
و طعم اشک های از سر دلتنگی
برایشان شکلات می‌خرد و درنا می‌سازد
و بابت قدرت اندکش
قطره های ستاره‌‌ی کم‌رنگ‌ از آن فرو می‌ریزند

تبدیل به قطعه های کوچکی که می‌شوند که شعر هستند و نیستند 

قطعه هایی که یک روزی همراه موسیقی به آدم های رها شده خواهد بخشید.

۴ نظر

من یک ستاره درون قلبم دارم.

چکاوک کوچک من سلام. آرزو می‌کنم روشن و خیالباف باشی‌. خیلی وقت است برایت نامه ننوشته‌ام. الان که خسته و نفس زنان در بین یک عالمه درخت کاج سر به فلک کشیده نشستم و خورشید از پشت تنه درخت ها به من نگاه می‌کند، پرنده ها آواز صبح شان را می‌خوانند و پلی لیست والسی در گوش هایم جریان دارد دلم خواست برای تو بنویسم. این روزها دنیا آرام است و غم باریکی در آن جریان دارد که گاهی بزرگ می‌شود و قلبم را احاطه می‌کند. از چند روز قبل با خودم قرار گذاشته‌ام آدمی شوم که شوق زندگی در قلبش از چشم هایش منعکس شود و بدرخشد. نمی‌دانم چطور می‌شود. اما تلاش می‌کنم از برگ های کوچولو و تازه درخت ها، جوجه های رنگی بازار و دست ها و دهانم وقتی شکلات می‌خورم خوشم بیاید. صبح ها که از میان ادم های عجیب و غمگین و خوشحال می‌گذرم به بچه ها لبخند های کشدار بزنم و کلماتم را فراموش نکنم. خورشید را دوست دارم. صبح ها هم قدم با او راه می‌روم و عصر ها هم قدم با او از میان انبوه جمعیت و بوهای مختلف رد می‌شوم. بوی چمن خیس، بوی نان داغ و بوی شکلات و قهوه های کتابخانه دل انگیز هستند. در دنیای ستاره ها تو بوی چه چیز هایی را دوست داری؟ تو می‌توانی موقع طلوع، خورشید را ببویی! خورشید باید یک بو شبیه مامان داشته باشد. بوی مهربانی و غمِ عمیق. دوست دارم یک قصه بنویسم و یک عالمه شعرِ کوچولو برای ادم های دور و برم. برای درخت های پارک که ظهر ها میانشان ناهار می‌خورم و برای آسمان. آسمان اسم عروسکم است. یک اسب تک شاخ به رنگ آبی آسمان که بال های سفید و ابری دارد. نرم است و از تولد هفده سالگی ام اینجاست. لبخندش صورتی‌ست و چشم هایش مثل ستاره ها روشن. نمی‌دانم حرف هایم را می‌فهمد یا نه اما من خیلی بهش عشق می‌ورزم. دلم می‌خواهد یک نمایشنامه بنویسم که ستاره و خورشید و یک دخترک درونش باشند. قصه‌ی خیال های فراموش شده و باز آمده باشد. فعلا نمی‌دانم. هیچ چیز را. یکهو خسته می‌شوم و دنیا تاریک می‌شود بعدش از میان تاریکی ها و غم های بزرگ یک روزنه امید و روشنی پیدا می‌کنم. یک اشتیاق کوچک برای زندگی. خیلی بد است اگر از همه‌ی آدم ها بگریزم. مثلا دختر کوچک همسایه که برایم نامه نوشت و گفت:«شاید من دلیل ناراحتی تو را نمی‌فهمم ولی می‌فهمم ناراحتی چیست. گوش کن ناراحت نباش. ناراحت نباش. ناراحت نباش.»

یا آدم هایی که بهم می‌گویند «ستاره‌ی کوچولو»، «با ماه به یادت افتادم.»، «کلمه هایت مزه مغل می‌دهد» برایم از دریاهای دور نامه می‌نویسند و پست می‌کنند و درونش می‌نویسند «تو انگار از میان یک قصه بیرون آمده ای. یک نویسنده باظرافت تمام تو را نوشته.» آدم هایی که وقتی از غم مچاله شده ام بغلم می‌کنند و می‌گویند سعی کن غصه نخوری. آدم هایی که قلب های آدم های دیگر برایشان مهم و ارزشمند است. همه شان را دوست دارم. 

من وقت نامه نوشتن پر حرف می‌شوم. نامه نوشتن خیلی جادویی ست. اصلا فرا جادویی ست. مثل آهنگ های والس است میان غم. مثل نور خورشید وقتی به چشم هایم می‌تابد و مثل خنده های خالصانه بچه ها. یک جایی نوشته بود نامه نویسی ژانر آدم های تنهاست. دلم می‌خواهد با شعر بخوابم و بیدار شوم و زندگی کنم اما این کار را نمی‌کنم و از این بابت ناراحتم. روز اول که تنهایی از کتابخانه برمی‌گشتم آبرنگ و دفتر نقاشی خریدم. نقاشی ام خوب نیست اما می‌توانم امتحانش کنم. درست مثل قطعه های شعر کوچولویم. کاش می‌شد یک نامه و نقاشی اولم برای تو پست کنم. کاشکی تو برایم نامه پست می‌کردی و از روزهایت می‌نوشتی. از یک جایی به بعد خیال هایم را فراموش کردم و حالا دوباره دارم تلاش می‌کنم به دستشان بیاورم. حتی اگر تا ابد خیال بمانند برای لبخندی که روی لبم می‌نشانند وقتی میان سختی ها بهشان فکر می‌کنم نیاز دارم. من یک ستاره در قلبم دارم و آن تو هستی. یک ستاره که به قلبم روشنایی می‌بخشد. حالا باید بروم. خواهش می‌کنم خیالباف و شاد بمان. خدانگهدار.

 

 

۷ نظر

قلب ها خیلی مهمند. وبلاگ ها هم.

دلم برای بی پروا نوشتن تنگ شده. اینکه یک عالمه کلمه از مغزم خالی کنم اینجا و به خوب یا بد بودنش فکر نکنم اما انگاری نمی‌تونم. برای همه چیزهای واقعی دنیا دلم تنگ شده. دوست داشتن های واقعی، حرف های واقعی، آدم های واقعی و حتی امید های واقعی. یک آدم هایی آمده اند و رفته اند و من هنوز منتظرم پشت سرشان نگاهی به من بیاندازند. وسط چهره های آدم ها دنبال آدم هایی می‌گردم که مطمئنم هیچ وقت دیگر نمی‌بینمشان. ذره ذره بزرگ می‌شوم سیاهی های دنیا کوبیده می‌شود توی صورتم. می‌ایستم بعد دوباره می‌دوم. نفس نفس می‌زنم و می‌نشینم. به نورهای اندک زندگی ام فکر می‌کنم و دوباره می‌دوم‌. دیروز وسط ادبیات خواندن به نبودن بعضی ها برای همیشه فکر کردم و ناخودآگاه اشک ریختم. فکر کردم و اشک ریختم. یک بار به نسیم گفته بودم: "فهمیدم مشکلم چیه‌!" من با هیچ چیز کنار نیامده‌ام. با رفتن و آمدن آدم ها، با ترس ها و درد هایم، با غم هایی که وسط قلبم وول می‌خورند و نفسم را تنگ می‌کنند. من اصلا با "وجود داشتن" کنار نیامده‌ام. زنده بودن و آدم بودن برایم عجیب است. هر وقت فکر کرده‌ام خودم هم یکی از انواع آدم ها هستم تعجب کرده‌ام‌. به خاطر همین است که هیچ چیز جدید دیگری هم نمی‌پذیرم‌. وقتی یک غصه بهم می‌رسد زل می‌زنم بهش، وارد قلبم می‌شود و جا خوش می‌کند. دلم می‌خواهد اصلا حرف نزنم‌.با هیچ کس. هیچ کس من را نشناسد و من هم هیچ کس را نشناسم. به هر حال آن ها هیچ وقت به قلب من فکر نمی‌کنند. خودم هم فکر نمی‌کنم. تلاش می‌کنم تنهایی را بپذیرم و دوستش داشته باشم‌. یک نفر بهم گفت: "مراقب قلبت باش. قلب خیلی مهمه."از ان روز به این جمله فکر می‌کنم و با خودم میگم: "مراقب قلبت باش. فقط این مهمه."

وبلاگ ها هم خیلی مهمند! از دیروز دوباره به جادویشان پی بردم. سراغ وبلاگ های قدیمی و خاک گرفته می‌روم و روزهایِ دور آدم هایی که نمی‌شناسم را می‌خوانم. غم ها و شادی های آدم هایی که من را نمی‌شناسند خالص ترند‌. کاش همه‌ی دنیا وبلاگ می‌نوشتند. بعد فقط با کلمه هایشان شناخته می‌شدند. کلمه ها پر رنگ ترین نخ های نامرئی دنیا هستند. مثلا من با کلی نویسنده نخ های نامرئی دارم و با همه‌ی شما.

+ هنوز اینجا رو می‌خونید؟ اگه می‌خونین می‌شه کامنت بذارین و از حال این روزهاتون برام بنویسید؟

۱۹ نظر

ترانه روزی از روزهای اردی‌بهشت*

حوالی ساعت هشت صُبح بود. دیگر طاقتم طاق شده بود. لباس های مدرسه را تنم کردم، دو تا کتاب و هندزفری را توی کوله‌ام انداختم و در حالی که نسیم خُنک اردی‌بهشت به صورتم می‌خورد بدو بدو خودم را به اتوبوس در حال رفتن رساندم. اتوبوس شلوغ نبود. چهره‌ی خسته و ناامید ادم ها در هشت صبح خبر غم انگیزی بود. با اشتیاق از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. پارک ها، آدم ها، صداها و ترس ها تند تند می‌گذشتند.خواستم هندزفری را در بیاورم اما بعد تر فکر کردم به صدای شهر گوش بدهم. کتاب بابا لنگ دراز را در آوردم. نور خورشید روی کلمه هایش افتاده بود.چلیکی ازش عکس انداختم. بعد از چند دقیقه از اتوبوس نارنجی پایین پریدم و راه طولانی ام را شروع کردم. یادم می‌اید بار اول که تنهایی بودم، تولدم بود و می‌ترسیدم. از تنهایی وسط یک عالمه آدم بودن. با همان ترس و مریضی خودم را کشاندم و امیلی را خریدم. این بار کمتر می‌ترسیدم. از جلوی مغازه ها و پیرمرد های بازاری تند تند رد می‌شدم و با دقت به صداشان گوش می‌کردم. بازار داشت باز می‌شد. بوی سبزی و میوه تازه به دماغم می‌خورد. مسیر نسبتا طولانی بود. قبلا هزار بار با مامان پیاده رفته بودیم.
مسیرش را دوست داشتم. ذوق داشتم. ذوق صاحب آن کتاب شدن‌. از کنار پارک و وسط خیابان های شلوغ گذشتم. از جلوی سینما که جلویش پر از پوستر فیلم های جدید بود هم رد شدم. بسته بود. کر‌کره های سفیدی که پایین کشیده شده بودند زدند توی ذوقم. خیابان کتابفروشی خلوت بود. یک داروخانه که برای دامپزشکی‌ست بغلش است و یک پنبه زنی آن طرف ترش. نشستم روی  یک سنگ و هندزفری را چپاندم توی گوشم. آهنگ ها خودشان یکی یکی حل می‌شدند توی مغزم. هر از گاهی دوچرخه‌ای، ماشینی، موتوری از وسط خیابان سبز می‌گذشت. رو‌به روی کتابفروشی یک بالکن کوچکی بود که زنی با لباس قرمز و مهره‌دوزی شده ازش چیزی را تکاند بیرون. بغلش یک خانه ته کوچه بن‌بست بود که درخت انگور ازش بیرون زده بود. پیرمردی از آنجا بیرون آمد. چرخی زد و دوباره برگشت. انگار منتظر کسی بود.
کتابم را در آوردم بخوانم. حوصله ام نگذاشت. داشتم کلافه می‌شدم. اگر باز نمی‌شد چی؟منتظر ماندم و هی بلد شدم و نشستم و آهنگ را عوض کردم. دستم را روی صورتم گذاشته بودم که صدای بالا رفتن کرکره را شنیدم. خانم کتابفروش بود. از جا پریدم. گفتم سلام. فکر کردم دیگه نمی‌ایید. گفت نه عزیزم همیشه این ساعت باز می‌شه. به خودم گفتم یادم می‌مونه.
آن یکی بند کوله را انداختم روی دوشم و مصمم پریدم وسط قفسه های کتاب ها. خانم کتابفروش موسیقی را پخش کرد. من می‌توانستم در آن لحظه بین بوی کتاب ها و آن موسیقی حل شوم و اثری ازم نماند. در کتابفروشی کسی نبود. خُنک و ازاد بود. دانه دانه کتاب هایی را که هزار بار دیده بودم باز نگاه می‌کردم. کتاب های رنگی رنگی. کتاب این وبلاگ واگذار می‌شود فرهاد حسن زاده را تا حالا نخوانده بودم.برش داشتم و باز کردم‌ و صفحه اولش متعجبم کرد. انگاری من را معرفی کرده بود: "من درنا هستم. ۱۷ سالمه و عضو کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری هستم.داستان می‌نویسم و مثل ملخ کتاب می‌خورم."
آخر بعضی دوست های من هم بابت درناهایم، درنا صدایم می‌زنند. یک کتاب کوچولوی کمیک اسمش "قلب من می‌روید" بود. برش داشتم. به تصویر هایش نگاه کردم و خواندمش و ازش عکش انداختم.یک جمله‌ش من‌ بود."گاهی قلب من کوچک است اما می‌روید و می‌روید و می‌روید."
من دنبال چیز دیگری به اینجا آمده بود. با ذوق گفتم می‌تونم برم طبقه‌ی پایین لورکا رو بیارم؟ گفت لورکا اینجاست. از آن روزی که نخریدم و رهایش کردم هنوز هم طبقه بالا برایم صبر کرده بود.نمیتوانستم به پایین هم سرک نکشم. از پله ها رفتم پایین و تنهایی وسط کتاب های شعر غرق شدم. زیرزمین بوی کیک شکلاتی و قهوه و کتاب می‌داد. صدای موسیقی واضح تر بود. صدای قدم زدن های من بین قفسه ها تنها صدای دیگری بود که می‌آمد. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت. حتما خیلی.صدای سکوت، موسیقی، ورق زدن کتاب ها و ذوق های خودم را در یک صبح اردی‌بهشتی، سه شنبه ای که انگار همه‌ی دنیا غم داشت ضبط کردم تا یادم نرود. یک کتاب کوچولو از آخماتووا پیدا کردم. آن هم برداشتم.خیلی گران نبود. خواستم بروم که متوجه شدم آقای کتابفروش هم اینجاست ازش پرسیدم نمایشنامه خانه برنادا البای لورکا رو دارید؟ گفت نه اما برات میارم.
لورکا را برداشتم. دست کشیدم روی جلدش. پولش را به همراه شعر های آخماتووا حساب کردم خداحافظی کردم و از خوشحالی روی ابرها می‌‌دویدم. تند تند راه رفتم. خوشحال بودم. انگار تمام دنیا شعر های لورکا بود که حالا من داشتمش. به پارک رسیدم‌. شلوغ بود. بچه ها بازی می‌کردند. یک نیمکت خالی پیدا کردم و نشستم. کتابم را در آوردم و شروع کردم به خواندن شعر اولش. چمن های پارک را تازه آب داده بودند. ماسکم را پایین کشیدم.بوی چمن خیس به دماغم خورد. گنجشک ها روی چمن ها پخش و پلا شده بودند زیر نور خورشید آواز می‌خواندند. حتما چکاوک من هم بین شان بود. تا حالا نور خورشید روی چمن های خیس را ندیده بودم. رنگش شبیه مداد رنگی های خوش رنگ بود. درخت های کاج بلند آن جا بود و ازشان کاج افتاده بود روی زمین. کمی از شعر هایم خواندم. کوله را روی دوشم انداختم و باز راه افتادم. از دکّه پیرمردی توی راهم شکلات و آب خریدم. توی راه خوردمش. از همان مسیر رفتنم برگشتم. نزدیک های ایستگاه چشمم به بستنی فروشی افتاد. یک بستنی هم خریدم. خجالت می‌‌کشیدم توی خیابان لیسش بزنم.‌ رسیدم ایستگاه، اتوبوس خیلی وقت دیگر می‌آمد. منتظر ماندم. از لورکا برای بچه ها عکس فرستادم و گفتند راحت شدیم حالا تو لورکا داری. گفتم آره ولی از این به بعد والت ویتمن و سیلویا پلات می‌خوام.
کمی از شعر های آخماتووا خواندم تا اتوبوس رسید.سوار شدم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم و آهنگ هایی که هزار بار گوش داده بودم و دوست داشتم را پیدا کردم و گوش دادم. باد از پنجره ها می‌گذشت و به صورتم می‌خورد. نزدیک های ظهر بود که به خانه رسیدم. مامان خانه نبود. وقتی داشتم ناهار درست می‌کردم فکر کردم زندگی شاید همین صبح اردی‌بهشته که من کلی راه رفتم، شعر های لورکا رو توی کوله‌م گذاشتم با ذوق دویدم تا به خونه رسیدم. اگه اینطوره پس خیلی هم بد نیست.

* از روی  ترانه روزی از روزهای ژوئیه لورکا گذاشتمش.

 پی‌نوشت: این خاطره برای دیروز است.

۲ نظر

خورشید های کوچولو

چکاوک نقره ای من، دوست دارم خورشید های کوچولو رو همه جا بکشیم و بهشون نگاه کنیم تا دنیا پر از نور بشه. دیروز صبح وقتی هوای خنک اردی‌بهشت توی حیاط پیچیده بود و نور خورشید روی برگ های تازه درخت ها و گل ها نشسته بود پشت درخت ها، همون جا که همیشه می‌شینیم کتاب می‌خوندیم. گفتم برای من یه خورشید بکش و او وسط کلمه های کتابم برام یه خورشید زیبا کشید. بعد تر هی بهش نگاه می‌کردم و از دیدنش ذوق زده می‌شدم.ظهر وقتی از مدرسه بر می‌گشتم خورشیدم نورش رو به کلمه های سرد می‌تابوند. فکر کردم قصه‌ی خورشید من چقدر قشنگه. یه صبح اردی‌بهشتی نشسته وسط یه عالمه کلمه. پس من علاوه بر یه ستاره توی آسمون که روزها چکاوک می‌شه حالا یه خورشید کوچولو هم دارم.

امروز زنگ فلسفه گفتم بازم برای من خورشید می‌کشی؟ و اون ماژیکش رو برداشت و یه خورشید کوچولوی دیگه گوشه‌ی ماسکم نشوند.ازش چلیک چلیک با چشم هام که داشتن می‌خندیدن عکس انداخت. خورشید کوچولوی من.
شاید برای بقیه آدم ها اصلا چیز هیجان انگیز و جالبی نباشه و فقط بهش به چشم یه خورشید ماژیکی روی کاغذ نگاه کنن ولی من خیلی دوستشون دارم و فکر می‌کنم حالا می‌تونیم خورشید های کوچولو رو همه جا بکشیم و دنیا پر از جادوی قصه ها بشه. یک روزی که کلوچه‌ی توی دستم پر از نور شده بود گفتم یه قصه می‌نویسم و اسمش رو میذارم کلوچه‌ی نور و الان هم دوست دارم یه قصه بنویسم و اسمش رو بذارم خورشید های کوچولوی من.

ستاره‌ی من دلیل اینکه برای تو نامه می‌نویسم، شعر می‌خونم یا باهات حرف می‌زنم اینه که آدما بهم گوش نمی‌دن. عصر ها چای باهار نارنج دم می‌کنم و کنار باغچه ای که مامان بهش آب داده و بوی خاک می‌ده شعر می‌خونم.

پی نوشت: عکس یکی از خورشید های کوچولو رو برات کنار نامه می‌ذارم و ارزو می‌کنم باهاش دوست بشی.

۱ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان