نورهای کوچکِ این روزها

نوشتن چیزها خیلی بامزه‌ست. یک وقتی هم بر می‌گردی و تقلا کردن برای نگه داشتن لحظه‌ها رو می‌بینی. کلمه چیدن کنار هم برای ثبت کردن لحظه‌ای که گذشته. تنها عادت درستی که در واقع اصلاً شاید عادت هم نیست، همین نوشتنه. همیشه و هر جا نوشتن. نوشتن گوشه‌ی کتابی که داری می‌خونی، نوشتن توی یادداشت‌های گوشی، دفترچه‌ت، کاغذ باقی موندهٔ دورانداختنی، هر جایی که بشه کلمه نشوند.

الان هم نشستم پشت این پنجره‌ای که بازه و چشم‌اندازش چراغ‌های شهره. چراغ‌هایی که همیشه درباره‌شون خیال‌پردازی می‌کنم و هر کدوم یک قصه دارن. فکر کردن درباره‌ش جالبه. بگذریم. می‌خواستم درباره‌ی تابستون یه چیزهایی بنویسم که خب ننوشتم. مثلاً یه چیزهایی مثل نوشتن دربارهٔ کتاب‌هایی که خوندم، چیزهای کمی که دیدم و این چیزها. حالا صحبتی هم نداشتم زیاد الان که فکر می‌کنم. شاید هم یادم رفته. نمی‌دونم. انگاری جزئیات لحظه‌ها بهتر یادم می‌مونه تا چیزهای کلی. مثلاً اینکه امروز صبح زود بیدار شدیم رفتیم نون بربری داغ و تازه خریدیم و بعدش با خامه عسلی نشستیم وسط بوی چمن‌های خیس و درخت‌های پاییز شدهٔ پارک در حالی که آب فواره می‌پاشید روی سر و رومون خوردیم. خوش هم گذشت. وقتی که نون بربری داغ رو بغل کرده بودم و دستم داشت می‌سوخت ازم پرسید چه حسی داری الان؟ گفتم حس اینکه اون‌قدر بزرگ شدم که صبح زود برم نونوایی نون بخرم و ببرم منزل:دی. (حالا من اصلاً خونه مونه ندارم تا اطلاع ثانوی طولانی ها.) گفت شبیه باباها شدی. حالا یه عکسی از همون صبح هست که چشم‌هام داره می‌خنده. خنده‌ی واقعی. من از خندیدن چشم آدم‌ها از همه‌ی انواع قهقه‌های دنیا بیشتر خوشم میاد. انگاری وقتی آدم چشم‌هاش می‌خنده قبلش هم لبخند کشدار زده. یادم رفته بود آخرین‌بار کی چشم‌هام خندیده. لازم بود بنویسم درباره‌‌ش.

من همیشه فکر می‌کنم اگر آدم این‌جوری‌ای بودم که برای هر فصل ذوق می‌کنن و فصل مورد علاقه دارن چقدر خوب می‌شد. برنامه می‌نوشتم واسه‌ش و انتظارش رو می‌کشیدم. خب حقیقتش هیچ‌وقت نبودم. امروز موقع غروب داشتم فکر می‌کردم دوست دارم دربارهٔ پاییز این‌جوری فکر کنم. اینکه می‌خوام چیکار کنم؟ مثلاً بهتر درس بخونم. خیلی بهتر از دو ترم پیش. یادم نره علی‌رغم هر چیزی این‌ها درس‌هاییه که آرزوی خوندنش رو داشتم. کار کنم. کاری که تلاش کنم از پسش بر بیام و یاد بگیرم. دوست دارم من هم تبدیل به یه آدم پرسه‌زن بشم. رفتن و رفتن و رفتن. کشف کردن کوچه‌ها و خیابون‌های جدید، نگاه کردن به خونه‌ها و فکر کردن به قصه‌هاشون. دیگه نمی‌دونم. برنامه‌‌هام تکراری بود :) ولی خب باید تلاش کنم انقد آدم بی‌سوادی نباشم. خیلی بیشترترتر باید بخونم. فکر کردن به این همه ندونستنی ناراحتم می‌کنه.

این اواخر تصمیم گرفتم همه‌‌ش دربارهٔ ابعاد غم‌دار زندگی ننویسم. نورهای کوچیکی که رو پیدا می‌کنم توی وبلاگ و یا کانالم بنویسم. بابت همین کمتر می‌نویسم. به استثنای امروز. انگاری در عرصه‌ی اول همیشه حرف بیشتر برای گفتن دارم. اون‌ها رو نگه می‌دارم برای دفتر خودم. چیزی که کسی نخونه. الان هم یه غصه‌ی گنده بابت اتفاقی که امروز افتاده دارم و دارم فکر می‌کنم نوشتن این چیزهای بی‌اهمیت من چرا؟ ادامه نمی‌دم و تا همین‌جا کافی باشه گمونم.

۲ نظر
Machu Picchu
۰۲ مهر ۰۸:۱۰

بله . همین دلخوشی های کوچک ، بعدها خاطرات خوبی خواهند شد .

من از فصل ها پائیز و اونم ماه آبان رو دوست دارم . یک حس خاصی داره .

پاسخ :

بله. بله. برگشتن به خاطره‌های خوب لبخند رو لب آدم میاره. :) 
فکر کنم یک‌بار دیگه هم گفته بودین. به نظر منم آبان دوست داشتنیه.
یاس گل
۰۲ مهر ۱۴:۴۸

جدی حست نسبت به آبان مثبت و دوست‌داشتنیه؟ پس از این بابت خیلی خوشحالم 😁

پاسخ :

آبان به خاطر تولد شما دوست‌داشتنی‌تر هم هست :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان