لبخندهای ۴۰۳

یک. به قول آقای حافظ «اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت/ باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.» لبخند اول امسال برای همه‌ی لحظات به سر رفته با دوست‌هاست. روزهای بهار و خیابون‌ها و محله‌ها رو کشف کردن، آغوش‌‌های طولانی بعد از ماه‌ها دوری، چایی خوردن دم کتابخونه مرکزی و قصه خوندن با همدیگه، تمام عکس‌هایی که توی آینه‌ها گرفتیم،‌ سوراخ سنبه‌های دانشگاه و شهر با دوست‌‌ها. همه‌ی این لحظات که جادوی پرر‌نگ‌ دوستی لبخند روی لبم نشوند و قلبم رو گرم کرد.

دو. دانشکدهٔ ادبیات و آدم‌های عزیزش. کلاس‌های درسی که دوست داشتم و پشت پنجرهٔ کلاس ۲۳۹ بهار بود و صدای گنجیشک‌ها، پاییز بود و نم‌نم بارون و بوی خاک، زمستون شد و روی درخت‌ها برف نشست. استاد مورد علاقهٔ این سالم که سر کلاسش چشم‌هام برق می‌زد و دلم می‌خواست بیشتر بدونم. آدم‌های دور و نزدیک دانشکده که در حد سلام بودیم و موندیم و یا دوست شدیم. لبخند دوم لحظات گذشته در دانشکده است.

سه. مامان و صدای محبتش پشت تلفن. بغل‌های طولانی بعد از ماه‌ها ندیدنش. دست‌ها و چشم‌های مامان. نگرانی‌ها و عشق بی‌نهایت توی قلبش. بودن مامان لبخند است. لبخند کشدار.

چهار. کنسرتی که دوستش داشتم. توی بارون دویده بودم تا بهش برسم و با صدای بلند باهاشون خونده بودم. اولین کنسرت واقعی عمرم.

پنج. قصه‌های کف خیابون. یکشنبه‌ها عصر بعد از سر کار و داستان‌هایی که می‌دیدم. چهارشنبه‌ها توی اتوبوس یا پیاده و داستان ساختن توی ذهنم برای آدم‌ها. قلب‌ها و کفش‌ها و صداهای خیابون.

شش. رباتیک و بچه‌ها. بودن پیش بچه‌ها و وقت گذراندن با قلب‌های پاک و واقعی اون‌ها. وقتی که توی روزهای سرد با دست‌هاشون دست‌هام رو گرم می‌کردن و وقتی که بغلم می‌کردند. گفت‌وگو با بچه‌ها و یاد دادن چیزی بهشون. دلم برای همه‌‌شون‌ تنگ می‌شه. خیلی تنگ.

هفت. خواهر‌ها. آویزی که برای تولدم سفارش داده بود و عکس دخترک روی اون شبیه به من بود. انیمیشن دیدن با همدیگه. حرف زدن‌های عمیق و خندیدن‌های ریز‌ریز. انتظار قشنگ برای برگشتن من و حسن ختام امسال، همین امشب مربای سیب گذاشتن توی دل شیرینی‌ها که شکل ستاره یا گل بابونه‌ان و روشون پودر نارگیل می‌ریزیم و همون موقع به پادکست رادیو قارقارک که برای بچه‌هاست گوش می‌دیم.

هشت. کلمات. نوشتن و باور کردن اینکه شاید اون‌قدرها هم بد نمی‌نویسم‌. نمایشنامه شونزده سالگی‌هام توی جشنواره رویش دانشگاه برتر می‌شه و سعی می‌کنم به یاد بیارم دلم می‌خواست نمایشنامه‌نویس بشم.

نه. ذوق‌های کوچک‌ برای گوشواره زنبوری، خوراکی‌ای که خوشمزه‌ست، ابرهای آسمون، ستاره‌‌ی دنباله‌دار، موهای چتری، بوی عطر جدید که سردرد نمی‌شی.

ده. تجربه‌های جدید. سفرهای کوتاه به یوش و اصفهان. صداها، مزه‌ها و تصویرهای جدید.

یازده. تمام کتاب‌هایی که خوندم‌ و الان می‌تونم بگم کارت‌پستال رو روزهایی که در زمستون خوابگاه تنها بودم خوندم. روز رهایی برای بهاره و طعم توت‌فرنگی و اردیبهشت با خودش داره. ملکوت رو پشت بی‌ارتی میدون‌ تجریش تموم کردم. امیلی برای تابستونه‌ و چیزهای دیگه‌ی این‌طوری که همه‌ش لبخند بهم داد.

دوازده. بیشتر از هر وقتی شکوفه دیدم، برگ‌های پاییزی رو دیدم و برف زمستونی روی موهام نشست. عمیق احساس کردن فصل‌ها. نشستن بین قاصدک‌ها و گل‌ها توی‌ بهار، خش‌خش کردن برگ‌های پاییز و خیس شدن زیر بارونش و کوه‌های برفی و سرمایی که صورتت رو سرخ می‌کنه اون بالای کوه‌ها.

سیزده. پریدن وسط ترس‌هام. شجاعت‌های کوچیک. پیدا کردن خودم توی غم‌هام و لبخند بابت بودن علی‌رغم همه‌ی رنج‌هاش.

 

خیلی امسال با نوشتن و عکس و صدا ثبت کردم. این هم آخرینش باشه. چهارصد و سه خاطرم می‌مونه. دوستش داشتم. آرزو می‌کنم سال جدید برای همه‌ی شما سال روشن و جادویی‌ای باشه. پیشاپیش عیدتون مبارک و قلب‌ها براتون. 

۵ نظر
Nobody -
۲۹ اسفند ۱۲:۲۹

عجب لبخندهای قشنگ و دوست‌داشتنی‌ای :))) وقتی داشتم پستت رو می‌خوندم، تمام مدت یه لبخند گنده‌ی احمقانه روی لبم بود. خوشحالم. خیلی خوشحالم که ۴۰۳ رو دوست داشتی.

امیدوارم سال دیگه هم پر از لبخندهای قشنگ و حتی بهتر و بیشتر از این‌ها باشه. امیدوارم سال خیلی فوق‌العاده‌ای داشته باشی. 

پاسخ :

:**)
ممنونمم! منم برای تو خوشحالم که سال خوبی بوده.
بسی تشکر بابت آرزوهای قشنگت. من هم برای تو سالی پر اتفاقات جالب و روشن آرزو می‌کنم. امیدوارم هم بیشتر ببینمت و بیشتر با هم کتاب کودک بخونیم و چایی و کوکی بخوریم. :) 
هلن پراسپرو
۲۹ اسفند ۱۶:۱۰

«اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت/ باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.»

واقعا چرا شعرهایی که توی این وبلاگ پیدا میکنم یه جور دیگه توی ذهنم میمونه:*) خیلی زیبا بود. مثل همه لبخندها 

امیدوارم سال بعد لبخند هایی به همین محشری و حتی بیشتر داشته باشی!

پاسخ :

این خیلی خوشحال‌کننده‌ست هلن. ^--^
ممنونم بابت آرزوهای زیبات! منم برای تو آرزوی یه عالمه لحظه و لبخند فوق‌العاده دارم.
و البته توی سال جدید بیشتر بریم کتابخونه مرکزی دکتر سولی رو گیر بیاریم بین قفسه‌ها راه بریم و پچ‌پچ کنیم. :)) 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۹ اسفند ۲۰:۰۲

چه‌قدر خوشگل و ناز بود. لبخند زدم با خوندنش. 

سال نوی تو هم مبارک. :) 

پاسخ :

قلب و بغل برای شما.
خودت می‌دونی که یکی از نقطه‌های روشن ۴۰۳ من بودی. تمام گفت‌وگوها و راه‌ها و لحظه‌هایی که با هم غذا خوردیم.
ممنونمم. :*
صَبــآ ؛‌
۲۹ اسفند ۲۰:۲۵

توی هر کدوم از ۱۳تا لبخندت، یک عالمه لبخند دیگه پنهون شده بود. الهی که همیشه همین شکلی برات دنیا پر از لبخند باشه. :))

پاسخ :

صبای عزیزم دلم برای کامنت‌هات تنگ شده بود!! 
ممنونم از دعای قشنگت. من هم همین رو برای تو می‌خوام. :) 

سُولْوِیْگ 🌻
۲۹ اسفند ۲۳:۰۰

آه گریه می‌کنم😭.

من موقع نوشتن پست، به اون روزی فکر می‌کردم که کلاس مجازی داشتیم و رفته بودیم کتابخونه مرکزی و مسجد و... در ذهنم حک شده. 

پاسخ :

وای اون روز من خیلی خوابم می‌اومد. بعد از ناهار کلاس مجازی؟ حتی یاد اون لحظه هم می‌افتم می‌تونم خمیازه بکشم :)) حالا همون عکس‌هایی که هست خودش گویای همه‌چیزه. خیلی بامزه که این یادت مونده. من بیشتر اون وقتی که آخرهای ترم بهار رفتیم زمین چمن نشستیم و در مورد آدم‌های وبلاگ حرف زدیم خاطرم مونده. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان