قلب، تخم‌مرغ و همه‌ی چیزهای شکستنی

«همیشه نمی‌توانی از چیزهای شکستنی محافظت کنی؛ قلب‌ها و تخم‌مرغ‌‌ها می‌شکنند، همه‌چیز تغییر می‌کند ولی تو ادامه می‌دهی. چون علم یعنی پرسیدن سوال و زندگی یعنی نترسیدن از جواب.»

۹ نظر

اواخر دی

آخرین روزی که دانشکده بودم خوب نبود. تمام اتفاقات بدی که می‌تونست توی یک روز بیوفته افتاده بود. یکی از کلاس‌هام رو رفتم و بقیه‌ش به جز اتفاقات بدش که نود درصدش بود همین‌جوری توی دانشکده نشسته بودیم. یک‌جایی داشتم یه قسمتی از کتاب جدیدم که در مورد خاطرات یک دختربچه توی هیروشیما بود رو برای مهدیه می‌خوندم. کوه‌ها برفی و آسمون تهران در آبی‌ترین حالت ممکن بود. یه عطر جدید خریده بودم که بوی خوبی داشت و سردردم نمی‌کرد. نشد براش ذوق کنم. فقط همون روز زدم و بعدش هم موند خوابگاه. می‌ترسم از اینکه بعدتر بزنم و بوش من رو یاد اون سه‌شنبه بندازه. عصرش اون‌قدر خسته بودم که کف زمین دانشکده با دوتا آدم دیگه نشسته بودم و می‌گفتم من از اینجا خسته شدم. الان به دانشکده فکر می‌کنم و دل وامونده‌م تنگ شده. به خودم می‌گم شاید بعدش خوب بشه. آدمی که بودنش اذیت‌کننده‌ست بره، ترم شیش خوب باشه، آدم‌های انجمن اذیتم نکنن، ترم هفت بهتر بگذره. بزرگ بشم و یاد بگیرم حتی دانشکده‌ی ادبیات هم می‌تونه همیشه خوشحال‌کننده نباشه. مهم اینه که هنوز اونجا جایی توی دنیاست که چندتا آدم من رو می‌شناسن و به رسمیت می‌شناسن. توی راهروی اساتید اتاقی وجود داره که می‌تونم هر وقت خواستم برم جلوش بشینم و باهاش حرف بزنم و اون آدم باهام مهربون باشه. به کارت پستال‌های روی دیوار اتاقش نگاه کنم و یه آقای مهربونی اون گوشه هست که هر وقت بخوام بهم آب‌جوش می‌ده و مهربونه. شاید مهم نیست یک چیزهایی واقعاً. خوبه که هیچکس از کسی متنفر نمی‌شم. با تنفر نمی‌شه زندگی کرد. من می‌تونم ناراحت‌تربن آدم دنیا از کسی باشم اما وقتی دیدمش اون‌طوری نشم و حتی یادم بره اون لحظه. به هر حال سه ترم دیگه برای همیشه من از اونجا می‌رم و فقط یه مُشت لحظه با خودم می‌برم. و شاید یادی که توی خاطر آدم‌ها باقی می‌ذارم. دوست دارم همین چیزی باشه که تا حالا بوده. 

یه روی کلمه‌خوار دارم که سالی دو-سه‌بار پدیدار می‌شه و به اوج خودش می‌رسه. انگار فقط کلمه ببلعم وگرنه اتفاقا خوبی نمی‌افته و بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تبدیل به یه چیز دیگه می‌شم. دیروز برای دومین‌بار توی امسال این‌طوری شدم. اولش چند بیت سنایی خوندم و راستش اینه که با حدیقه ارتباط اون‌طوری نمی‌گیرم که موقع خوندنش یه هاله‌ی نور بیاد دورو‌برم و من متأثر شم. باید با سرعت بیشتری بخونمش. در ادامه‌ی رمان معاصر ایرانی خوندن کتاب یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم رو تموم کردم و آخرش قلبم تندتند می‌زد. انگار همین الان من رو برداری بذاری وسط اون کتاب. دوتا اشک هم توی چشمم جمع شد. از شما چه پنهون یک وقت‌هایی دلم می‌خواد این جماعت علوم انسانی رو اصلأ نشناسم. اصلا از علوم انسانی فقط اسمش رو شنیده باشم. توی اون فکر دوست دارم دانشجوی مهندسی باشم. وقتی در مورد دانشکدهٔ فنی توی امیرآباد توی کتاب می‌خوندم انگار منم دلم می‌خواست. آدمیزاد هم عجیبه. 

رفتم کتاب کودک هم خوندم. اسمش بود ما فقط به عشق نیاز داریم و یک بالش نرم نرم. اگر دو سال پیش بود همین رو می‌ذاشتم عنوان اون پست اما الان می‌دونم ما به پول و اینترنت هم برای زندگی نیاز داریم. به محل زندگی‌ای که دوستمون داشته باشن، به خونه. اما خب کتاب کودک بود و شاید وقتی هفتاد سالم بشه منم بگم ما فقط به عشق و بالش نرم نیاز داریم. اما الان جوونم و از اضطراب آینده یه وقت‌هایی نفسم تنگ می‌شه. یه روزی بعد از تموم شدن برنامه‌ی انجمن با مهمون‌مون که یه آقای ادبیاتی باسواد بود و از آلمان چند روزی اومده بود وایستاده بودیم، بهمون نگاه کرد گفت شما بیست سالتونه؟ چقدر گناه دارید. خوشحالم که بیست سالم نیست الان. اصلاً دوست نداشتم جای شما باشم. ما هم لبخندهای کج زدیم و خداحافظی کردیم رفتیم سر کلاس. (در سکانس بعد من سر کلاس نمی‌تونستم نفس بکشم، یه اتفاقی افتاد که حالم بد شد و اومدم بیرون و دیگه برنگشتم سر کلاس.) 

دیگه چی خوندم؟ آهان شعر. شعر آخرین پناه منه. وقتی به همه‌چیز چنگ زدم و نشده می‌رم سراغ شعر. با آگاهی بر اینکه با شعر خوندن هم نمی‌شه اما می‌خونم. دیروز یک کتاب شعری از رسول یونان رو خوندم و دومیش رو شروع کردم. چند عصری می‌شه که حافظ می‌خونم. درس هم خوندم در حد چند دقیقه. خسته نباشم. جریان‌شناسی شعر معاصر با بدترین منبع دنیا. (کتاب خود استاد) یه چیزهایی می‌گه ها ولی خب الان حوصله ندارم جریان شعر معاصر رو بشناسم. امروز باید بیشتر بخونم. احساس می‌کنم حافظه‌م خراب شده و هیچی یادم نمی‌مونه. یه کم وحشتناک به نظر میاد. نمایشنامه‌ی جدید شروع کردم که امشب می‌خونمش. نمایشنامه چون نوشته بودم وقتی نمی‌دونم با زندگیم چیکار کنم می‌گم بذار یه نمایشنامه‌‌ی جدید بخونم. 

دوستی هنوز تنها چیزیه که دارم. از وقتی که رفتیم دانشگاه خیلی کم و در حد سالی چندبار می‌تونیم همدیگه رو ببینیم. امروز دیدمشون و خب نمی‌دونم دوستی نبود آدم‌ها برای بقا چی داشتن.‌ یکی‌شون واسه‌م آویز شازده کوچولو خریده بود و شعر مولانا روی کارت پستال نوشته بود چون باهاشون یاد من افتاده بود. برای یک نفر دیگه عروسک غاز گنده خریده بودیم چون آخرین‌بار غازش رو با تموم شدن رابطه‌ش به همراه بقیه‌ی خاطرات انداخت توی سطل زباله و ما قول داده بودیم بامزه‌تر و بزرگ‌ترش رو برای تولدش می‌خریم. :) چایی و کیک پرتقالِ تازه خوردیم و حرف زدیم. توی نور ازشون عکس‌های قشنگ انداختم. فکر کردن به مهاجرت این آدم‌ها ناراحتم می‌کنه. چیزی که دیر یا زود قراره اتفاق بیوفته.

یه چیزهای احمقانه‌ی دیگه‌ای هم توی ذهنم دارم. مثلاً اینکه قبلاً چقدر آدم بامزه‌تری بودم و در طول زمان چه اتفاقی می‌افته که دارم این‌طوری می‌شم؟ مثل اینکه این چه بیست سالگی‌ای بود وجدانا؟ مثل اینکه آدم‌ها می‌گن انگار نوشتن از خود برای آدم‌های دیگه شجاعت می‌خواد ولی من چرا هیچ‌وقت این‌طوری بهش فکر نکرده بودم؟ اوه ولش کن. الان یادم افتاد گوگل میاد و باید برم تکلیف تصحیح نسخه‌‌م رو انجام بدم. فرایندش این‌طوریه که باید تلاش کنی یه دیوان جامی له‌‌شده رو با یه خطی که عجیبه بخونی. مقابله انجام بدی و از همین کارها. دیگه بقیه‌ی زندگیم رو بیایید توی تلگرام بخونید اگر اومد و دوست داشتید.

۶ نظر

کاشکی عنوان نخوای!

قلبم آروم نمی‌گیره و باید بنویسم. اینکه وبلاگ هم تبدیل به یه چیزی شبیه کانال تلگرام شده از اون چیزهاست که خوشم نمیاد. اینجا نباید احساسات لحظه‌ای بنویسم. اما خب. چند ماهی می‌شه که با تپش قلب زیاد می‌خوابم، بیدار می‌شم و زندگی می‌کنم. تپش قلب الکی نه. انگار هزارتا شهر توی سینه‌ی من ویران شده، وسط هزارتا عروسی جنگ شده، به یه دختربچه‌ی چهار ساله گفتن دیگه نمی‌تونی مدادرنگی داشته باشی و نقاشی بکشی. انگار همه‌ی این‌ها اتفاق افتاده. شب‌ها خوب نمی‌خوابم. روزها هم درست زندگی نمی‌کنم. خواهرم می‌گه داره فکر می‌کنه وقتی داره فیلم سینمایی می‌بینه چه خوراکی‌ای بخوره؟ با تعجب ازش می‌پرسم الان فکرت همینه یعنی؟ و می‌گه آره. باید به چیز دیگه‌ای فکر کنم؟ دلم یک‌طوری می‌شه. فکر می‌کنم آدم از وقتی می‌بازه که بزرگ می‌‌شه.

این چندتا پست اخیر رو که اینجا نوشتم فکر کردم آدم‌ها خودشون کم بدبختی دارن که باید این چیزها هم بخونن؟ از خوبی‌ها بنویس. هر چقدر کم. ولی خب چی بگم؟ چطوری با اون‌طور قلبی می‌تونم از زیبایی‌های زندگی حرف بزنم؟ از رفرش کردن بهخوان و بیان هم خسته شدم. همه‌جا رو قطع کنند هم باز آدم‌ها یه جایی برای توی سروکله‌ی هم زدن پیدا می‌کنن. همه‌چیز از عمق خرابه. کاشکی یکی بهم زنگ می‌زد و می‌گفت این‌ها همش خواب بوده. این تماس تموم بشه تو به زندگی واقعی خودت برمی‌گردی.

این چند روز خیلی کتاب خوندم. فقط خوندم حواسم پرت بشه. شاید هیچی یادم نمونده باشه. پادکست‌های دانلود شده‌م دارن تموم می‌شن. تکلیف‌هام ادامه دارن. همه‌ی این‌ها به کنار. چیزی که بیشتر از همه غصه به جونم می‌ندازه نگرانی برای آدمیه که تو هزارتا فکر حوالیش هم وجود نداری. این احساس مزخرف امسال من بود. وقتی که جنگ بود، الان. فقط توی دلم باید نگران می‌بودم و به کسی نمی‌تونستم چیزی بگم. حتی اینجا هم که می‌نویسم یک‌طوریم می‌‌شه. فقط با این نگرانی زندگی می‌کنم. همیشه به شوخی می‌گم من کارشناس در آوردن شور نیمه‌ی پر لیوانم. همیشه هم این بوده. توی تاریک‌ترین لحظه هم دنبال نور می‌گردم اما یه وقت‌هایی واقعاً لیوانی نمونده. لیوانی که وجود داشته باشه تا نیمه‌ی پرش رو ببینم. خیلی ناراحتم اینجا این‌طوری می‌نویسم. اینترنت وصل بشه دیگه نمی‌نویسم.

۱۱ نظر

از این روزها

پشت تلفن می‌پرسم هفته‌ی بی‌اینترنت خود را چطور گذراندی؟ مثل همیشه می‌گوید ببخشیدا و چهارتا فحشش را می‌دهد. فکر می‌کنم من هم دلم می‌خواهد همین‌طوری ناسزا بگویم و اعتراف می‌کنم که حتی بعضی وقت‌ها به آدم‌هایی که راحت فحش می‌دهند غبطه می‌خورم. من از اولش انگار توی دهانم نچرخیده و هیچ‌وقت هم قرار نیست این‌طور بشود. هم‌اتاقی‌‌ام یک‌بار پرسیده بود یعنی تو توی ذهنت هم فحش نمی‌دی؟ هیچی؟ پس وقتی عصبانی می‌شی چیکار می‌کنی؟ و من فکر کرده بودم پس وقتی عصبانی می‌شوم، تا سر حد مرگ عصبانی می‌شوم چه کار می‌کنم؟ به نتیجه‌ای نرسیده بودم. الان ملغمه‌ای از خشم‌های فروخورده هستم که نمی‌دانم کی قرار است فوران کنم. به خاطر همین دلم می‌خواست وقتی عصبانی می‌شدم داد می‌زدم، فحش می‌دادم، چیزی را می‌شکستم یا چه می‌دانم هر چیزی. اما فقط ساکت‌تر می‌شوم. این روزها هم وضعیت همین است. 

امروز داشتم فکر می‌کردم این روزها چطور گذشته؟ هر روز به امید صبحانه خوردن بیدار شده‌ام چون وقتی تنها هستم چنین کاری نمی‌کنم. هر روز به خاطر غذای مامانم ذوق کرده‌ام و فکر کردم شاید زندگی ارزشش را داشته باشد وقتی غذای بدمزه‌ی سلف را نمی‌خورم. آسمان قشنگ خانه‌مان را نگاه کرده‌ام. وسط بهخوان بوده‌ام و آمار کتاب خواندن آدم‌های دیگر را نگاه کرده‌ام. تندتند توی طاقچه‌ام کتاب الکترونیکی و صوتی برای خواندن اضافه کرده‌ام. پادکست‌هایی که یک عمر پیش توی کست‌باکس دانلود کرده ولی گوش نداده بودم را گوش می‌دهم. سریالی که صد سال است دانلود کرده بودم ولی ندیده بودم را می‌بینم و تا دلتان بخواهد تلفنی با آدم‌ها صحبت می‌کنم. من از یک‌جایی به بعد دیگر حوصله‌ی چت کردن را نداشتم و رفته‌رفته تلفنی برایم راه راحت‌تری بود. با آدم‌هایی که راحت هستم می‌توانم بهتر صحبت کنم. حالا این روزها هم ساعت‌ها با آدم‌ها تلفنی حرف می‌زنم و چیزهای بی‌اهمیت مغزم را برایشان شرح می‌دهم. بعد فکر می‌کنم چقدر آدم‌ها به هم وصلند و چقدر بدون حرف زدن با همدیگر نمی‌توانیم تاب بیاوریم. 

من این ترم ادبیات داستانی دارم و این درسی است که هر چقدر تکلیف می‌نویسم تمامی ندارد. ترم پیش هم نمایشنامه داشتم و همین بود و ترم بعد هم نقد ادبی این است. بعدش هم جریان‌شناسی نثر. همه‌ی این درس‌ها با یک استاد است و بیشتر نمره خواندن و نوشتن است. باید نمایشنامه، رمان بخوانیم و در موردشان کارنوشت بنویسیم. کارنوشت که یعنی دل و روده‌ی رمان را در بیاوریم و کلی طول بکشد. من از اول ترم دارم رمان معاصر ایرانی می‌خوانم و می‌نویسم و هنوز وضعیتم همین است. یک‌جایی به بعد خسته شدم اما دقیقاً همین روزها به خیلی معاصرها رسیدم که در شهر اتفاق می‌افتند و تندتند دارم چیزی می‌خوانم. نوشتنش است که سخت می‌شود. همین حالا برای فرار کردن از نوشتن یک کارنوشت جدید دارم پست وبلاگ می‌نویسم. 

رابطه‌ام با درس خواندن عجیب است. دو هفته درس نخواندم. (اینکه کی می‌خواد این بیست و چهار واحد رو پاس کنه مسئله‌ی مهمیه البته) و دلم تنگ شده. البته من این ترم به نحو خیلی خوبی در مورد درس اذیت شدم چون مدام دارم تکلیف می‌نویسم و تکلیف‌هایم تمامی ندارد. واحد‌های زیادی برداشتم، دبیر انجمنمان شدم، برای همکاری با یکی از استادهایم داوطلب شدم و کارهای دیگر سرم ریختم تا سرم به قدری شلوغ باشد که نتوانم به چیزهایی که نمی‌خواهم فکر کنم اما تأثیری نداشت. علی‌رغم همه‌ی اذیت شدن‌ها و سر شلوغی‌ها فکرهایم بود. داشتم می‌گفتم من و درس خواندن این‌طوری هستیم که یک وقتی به همدیگر ناسزا می‌گوییم و آبمان توی یک جوب نمی‌رود اما خوب می‌دانیم بدون هم نمی‌توانیم زندگی کنیم. یعنی به این فکر می‌کنم یک وقتی قرار است درس نداشته باشم؟ و خیلی یک‌جوری است. نمی‌خواهم. وقتی درس می‌خوانم هر چقدر درسی که در دورترین نقطه از نجات بشریت ایستاده باشد باز هم فکر می‌کنم خیلی آدم به‌دردنخوری نیستم. پشت تلفن از دوستم می‌پرسم می‌خوای دکتری هم بخونی؟ می‌گوید آره. معلومه و می‌گویم من نمی‌دونم چی ها اما همین‌طوری می‌خوام بخونم. از بودن توی دانشگاه خوشم میاد با اینکه می‌دونم بخش زیادیش -حداقل اینجا- وقت تلف کردن است اما یک چیزهایی دارد که من را علی‌رغم تمام اذیت‌هایی که در این ترم در آن دانشکده شدم حالا بعد از دو هفته دلتنگش کرده. دانشگاه هیچی، کاشکی آخرش بی‌سواد نمیرم. این از بزرگ‌ترین ترس‌هاست. 

 

پ.ن: حالا شما هفته‌ی بی‌اینترنتتون رو چطوری سر کردید؟ آیا مثل من کم‌کم دارید سر به بیابون می‌ذارید؟

۱۵ نظر

چیزهای دلتنگی‌آور

اون وقتی که من مدرسه می‌رفتم و آبله‌مرغون گرفته بودم. امتحان‌‌های خرداد بود. تو اومدی خونه‌ی ما و برای من یک عالمه خوراکی آوردی. تو مهربون، خوب و سرحال بودی. تو می‌خندیدی. تو زنده بودی. زنده و مهربون. چرا فکر نکردم یه روزی می‌رسه که نیستی؟ البته هنوز هم مهربونی. فقط زنده نیستی. چقدر دلم برات تنگ شده. وقتی به چهره‌ت فکر می‌کنم دیگه دلم نمی‌خواد چشم‌هام رو باز کنم و دنیا رو ببینم.

همیشه موقع نماز دعا با صدای بلند می‌خوندی. شکلات دوست داشتی حتی وقتی می‌گفتند نباید بخوری. باغچه‌ت پر از درخت‌های انار بود. وقتی من بچه بودم می‌اومدی خونه‌مون و از روستا با خودت انار تازه و مرغ و خروس می‌آوردی. بامزه بود مرغ و خروس توی کارتن می‌آوردی. من کلاس اول بودم که رفتی کتاب دیکته واسه من خریدی. چقدر همه‌چیز موقع بچگی من معنا داشت. از روستا متنفر نبودم، از باغ‌ها، از اون خونه‌ای که سوت و کور شده.

خیال‌های مشترک داشتیم. قرار نبود من ادبیات بخونم تو ریاضی. قرار بود جفتمون نویسنده بشیم اما تجربی بخونیم. سال‌های مدرسه کنار هم می‌نشستیم و یک‌بار که من مداد نداشتم و علوم رو نوبتی با مداد تو می‌نوشتیم و از ته دل می‌خندیدیم خوب یادم مونده. سال‌هاست ازت خبر ندارم. نمی‌دونم چیکار می‌کنی یا چی می‌خونی. کاشکی دوستی ما با کرونا تموم نشده بود. کاشکی دوست بودیم هنوز. 

پشت تلفن می‌گه فکر می‌کنم من مُردم و همه‌ی اون دوستی خواب بوده. احساس می‌کنم همه فراموشم کردن. فکر می‌کنم منم راستش همین. یعنی همش خواب بوده؟ وقتی که یه روز صبح تا عصر بیرون بودیم و عصر اومدیم توی میدون تجریش نشستیم و خسته بودیم و خوشحال؟ اون وقتی که توی برف‌ها تا بالای توچال رفتیم و از چشم‌هامون که می‌خنده توی برف عکس انداختیم؟ بهار توی محله‌ی تجریش که صدای رودخونه می‌اومد و من سبزی تازه خریده بودم تا کوکو درست کنیم؟ اون شب شهریور که ساعت دو شب پیاده راه افتادیم بریم کتابخونه مرکزی یه چایی بخوریم برگردیم اما ساعت دو-سه شب روی سقف ورزشگاه نشسته بودیم و به شهر نگاه می‌کردیم؟ فکر کنم آخرین‌بار بود. بعدش آقای حراستی بهمون گیر داد و من دیگه هیچوقت نرفتم. فقط با تو جرئت می‌کردم. خنده‌م گرفته بود می‌پرسیدم چرا آقای حراستی فکر می‌کنه از جونمون سیر شدیم؟ چرا نمی‌بینه داره خوش می‌گذره؟ کاشکی همش خواب نبوده باشه و ما نمرده باشیم. 

اون عصر جمعه که خوشی عالم توی دلم بود و می‌دونستم احمقانه‌ست اما بود. یه غروب شهریور ته دنیا وقتی هنوز امید داشتم. بید مجنون مدرسه‌‌ی راهنماییم وقتی هنوز با اون آدم‌ها دوست بودم. تاب مدرسه‌‌ی دبیرستانم و ردیف دو سمت چپ کلاس دوازده انسانی ته راهرو، گیم‌نتِ پایین بلوک دو اون شب، بغل‌های طولانی آدم‌هایی که نیستن، چشم‌های تو، چشم‌های تو، چشم‌های تو. من یک عصر بارونی بهار وقتی فکر می‌کردم قلبم رو توی سینه‌م نمی‌تونم تحمل کنم. اون شب که تنهایی توی امامزاده صالح گریه کردم و به خودم قول دادم آخرین‌بار باشه این گریه اما نشد. اون موقع که مهدیه گفت آقای کارگردان تئاتر سراغ تورو گرفته و گفته صداش مثل بندانگشتیه، خودش هم مثل بندانگشتیه؟ نورِ تختم وقتی ترم یک و دو بودم. چقدر دلتنگم. چقدر دلتنگ همه‌چیزم و چقدر نوشتن بی‌فایده‌ست و فقط دلتنگ‌ترم می‌کنه‌. کاشکی انقد همه‌چیز سریع به اینجا نمی‌رسید. آخه آدم باید با قلبش چیکار کنه؟ 

*عنوان از یک عکسی که توی توییتر دیده بودم و صفحه‌‌ای از یه کتاب کودک بود.

۱۳ نظر

ترم‌ پنج و باقی قضایا

مدام فکر می‌کنم دوست دارم یکی سرش رو بذاره روی پام و من شروع کنم به تعریف کردن قصه‌ی زندگیم. با این شروع کنم که جونم برات بگه که... و بگم و بگم و بگم. دوست دارم توی وبلاگم یک آدم شکست‌‌خورده‌‌ی واقعی باشم که قایمش نمی‌کنه و در موردش حرف می‌زنه. اگر آدم نتونه توی وبلاگش خودِ خودش باشه پس کجا می‌تونه از زندگیش تعریف کنه؟

خب وبلاگ کوچولوی عزیزم جونم برات بگه که شاید ده روز پیش بود که غروب توی قطار از خواب بیدار شدم، گوشیم رو برداشتم نگاه کردم و بعدش ناخودآگاه زدم زیر گریه. رفتم پشت پرده‌ی کوپه و به بیابون خالی زل زدم و از ته دلم گریه کردم. اونجا بود که احساس کردم شکست خوردم. همون موقع نوشتم فکر می‌کنم توی تمام چیزهایی که بوده شکست خورده‌م. توی دوست و خانواده‌ی کسی بودن، دانشجوی جایی بودن، هم‌اتاقی آدم‌هایی بودن. من حتی توی دوست داشتن کسی شکست خوردم. فکر نکرده بودم که آدم‌ها باید توی دوست داشتن هم کافی باشند و من نبودم. وقتی به بیابون زُل زدم و احساس شکست کردم گریه کردم، بعد از ماه‌ها رسیدم به شهرم و برای یک هفته بدترین مریضی چند سال اخیر رو شدم. فکر کردم لابد وقتی آدم‌ها متوجه می‌شن شکست خوردن دیگه بدنشون هم کم میاره تا بهشون ثابت کنه می‌بینی بدتر از این هم می‌تونه بشه؟ یک هفته‌ی عجیبی بود. مدام سر هر چیزی گریه می‌کردم. البته هنوز هم تمام نشده. دوست داشتم برای این دوره‌ی زندگیم یک اسمی بذارم. دوره‌ای که اشک‌های زیادی دارم و بعد از سه ماه ترم پنجه. ترم پنجِ کذایی که هنوز امتحان‌هاش روی هواست بدترین ترم کارشناسی بود. اگر کسی این رو به من قبلش می‌گفت می‌گفتم دیگه بدتر از ترم یک هم مگه می‌شه؟ و شد.‌ خیلی بدتر. 

من نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که من افتادم وسط انجمن. آخه آدمی که همیشه می‌خواد گوشه باشه و همون‌جا برای خودش زندگی کنه چرا باید دبیر انجمن‌شون بشه؟ این شکست اول ترم پنج. البته من اینجا دارم می‌نویسم شکست. نمی‌دونی چقدر سخت بود. چقدر سخته و تموم نشده. اگر آدم‌ها این‌قدر احمق نبودن قطعا این‌قدر سخت نمی‌شد اما آدم‌ها تصمیم گرفتن احمق باشن و اذیتم کنن. همش فکر می‌کنم کاشکی ترم دیگه هم بگذره تا من خودم رو نکشتم. دلم می‌خواست از خوبی‌های انجمن بگم اما فکر می‌کنم خیانته به همه‌ی اذیت‌هایی که شدم. چه می‌دونم حالا می‌نویسم برای آیندگان که یه روزی شاید فکر کردن باید برن وبلاگ مامان‌بزرگ‌شون رو بخونن. با آدم‌های مهمی حرف زدم، متوجه شدم که با داشتن یک دنیا نگرانی توی قلبم هیچ‌‌وقت نباید بچه داشته باشم، فهمیدم که چقدر راه دارم تا به دنیای آدم‌بزرگ‌ها برسم. اگر خوب نتونم سر بقیه کلاه بذارم و دروغ بگم شاید هیچ‌وقت بزرگسالی نشم که بتونه بین بقیه دووم‌ بیاره. انجمن شبیه اون بچه سر‌راهیه که با همه‌ی بدبختی‌هاش چند ماه برش داشتم و باهاش زندگی کردم اما بدجوری خسته‌م کرده. انجمن لعنتی‌‌ای که می‌دونم سال دیگه این موقع دلم براش تنگ هم شده. 

من اولِ این ترم عزیزترین دوستم رو‌ دیگه به طور فیزیکی نداشتم. از این دانشگاه رفت و تمام تحملی بودن خوابگاه و دانشگاه رو با خودش برد. این شروع بیچارگی ترم پنج بود. من تنهای تنها موندم و دیگه نمی‌خواستم با هم‌اتاقی‌‌های جدید کنار بیام. اون آدمِ ذوق‌‌های کوچک من توی زندگی تهرانم بود و با رفتنش همه‌ی ذوق‌هام روی هوا موند. هر روز که برمی‌گشتم کسی نبود تا براش بی‌اهمیت‌ترین چیزها رو تعریف کنم و این بدترین چیز ممکن بود. بعدش هم همین‌طوری گذشت و هیچ‌چیزی درست نشد. منم همین‌طوری موندم و این بار که برگشتم خواهرم می‌گه چرا چشم‌هات این‌طوری شده؟  

همیشه به اون دیالوگ استاد شب‌های روشن فکر می‌کردم که فکر نمی‌کردم این‌طوری اتفاق بیوفته اما راستش من اصلا فکر نکرده بودم چطوری قراره اتفاق بیوفته. اما اتفاق افتاد و شاید ده ماه طول کشیده که من بتونم حداقل توی وبلاگم در موردش بنویسم. حتی نمی‌دونم چی. یک دفعه به خودت میای و می‌بینی دیگه حتی یک لحظه‌ که به آسمون نگاه کردی و یک آدم دیگه هم نگاه کرده برای ابد یادت مونده. یا بیخود و بی‌جهت‌ترین چیزهای ممکن رو دوست داری در مورد یک آدم بدونی. بعدش هم از خودت خوشت نمیاد که این‌طوری شد اما دیگه گرفتار شدی و کاری از دستت بر نمیاد. بعدش گریه می‌کنی. شاید خوب بشی شاید هم نه. هی گریه کنی. الان با احتمال تا آخر دنیا.

نمی‌تونم بفهمم می‌خوام با زندگیم چیکار کنم. البته بیست ساله وضعیت همینه. کاشکی و اما و اگر هم کار رو درست نمی‌کنه. فعلا تصمیم گرفتم از خواب بیدار بشم، گریه‌هام رو بکنم، تکلیف‌هام رو بنویسم، درس بخونم و زُل بزنم به آدمی که بهم می‌گه ارشدت رو یه رشته‌ی دیگه بخون بتونی بری سر کار. سر تکون می‌دم اما من هنوز هم ته قلبم دلم می‌خواد معجزه اتفاق بیوفته. دنیا خوب بشه، آدم‌هایی که همدیگه رو دوست دارن انقد بیچاره نباشن، آدم‌ها اگر ادبیات خوندن کارتن‌خواب نشن، در کل دنیا طوری پیش نره که من آخرِ بیست سالگی بیام توی وبلاگم و مثل یک آدم شکست‌خورده‌ی متمدن با زندگیم رفتار کنم و وانمود کنم دارم ادامه میدم چون خوش می‌گذره. نخیر. چون مجبورم عزیزم.

پ.ن: شما چه خبرها از زندگی‌ دارید؟ 

۱۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان