چیزهای دلتنگی‌آور

اون وقتی که من مدرسه می‌رفتم و آبله‌مرغون گرفته بودم. امتحان‌‌های خرداد بود. تو اومدی خونه‌ی ما و برای من یک عالمه خوراکی آوردی. تو مهربون، خوب و سرحال بودی. تو می‌خندیدی. تو زنده بودی. زنده و مهربون. چرا فکر نکردم یه روزی می‌رسه که نیستی؟ البته هنوز هم مهربونی. فقط زنده نیستی. چقدر دلم برات تنگ شده. وقتی به چهره‌ت فکر می‌کنم دیگه دلم نمی‌خواد چشم‌هام رو باز کنم و دنیا رو ببینم.

همیشه موقع نماز دعا با صدای بلند می‌خوندی. شکلات دوست داشتی حتی وقتی می‌گفتند نباید بخوری. باغچه‌ت پر از درخت‌های انار بود. وقتی من بچه بودم می‌اومدی خونه‌مون و از روستا با خودت انار تازه و مرغ و خروس می‌آوردی. بامزه بود مرغ و خروس توی کارتن می‌آوردی. من کلاس اول بودم که رفتی کتاب دیکته واسه من خریدی. چقدر همه‌چیز موقع بچگی من معنا داشت. از روستا متنفر نبودم، از باغ‌ها، از اون خونه‌ای که سوت و کور شده.

خیال‌های مشترک داشتیم. قرار نبود من ادبیات بخونم تو ریاضی. قرار بود جفتمون نویسنده بشیم اما تجربی بخونیم. سال‌های مدرسه کنار هم می‌نشستیم و یک‌بار که من مداد نداشتم و علوم رو نوبتی با مداد تو می‌نوشتیم و از ته دل می‌خندیدیم خوب یادم مونده. سال‌هاست ازت خبر ندارم. نمی‌دونم چیکار می‌کنی یا چی می‌خونی. کاشکی دوستی ما با کرونا تموم نشده بود. کاشکی دوست بودیم هنوز. 

پشت تلفن می‌گه فکر می‌کنم من مُردم و همه‌ی اون دوستی خواب بوده. احساس می‌کنم همه فراموشم کردن. فکر می‌کنم منم راستش همین. یعنی همش خواب بوده؟ وقتی که یه روز صبح تا عصر بیرون بودیم و عصر اومدیم توی میدون تجریش نشستیم و خسته بودیم و خوشحال؟ اون وقتی که توی برف‌ها تا بالای توچال رفتیم و از چشم‌هامون که می‌خنده توی برف عکس انداختیم؟ بهار توی محله‌ی تجریش که صدای رودخونه می‌اومد و من سبزی تازه خریده بودم تا کوکو درست کنیم؟ اون شب شهریور که ساعت دو شب پیاده راه افتادیم بریم کتابخونه مرکزی یه چایی بخوریم برگردیم اما ساعت دو-سه شب روی سقف ورزشگاه نشسته بودیم و به شهر نگاه می‌کردیم؟ فکر کنم آخرین‌بار بود. بعدش آقای حراستی بهمون گیر داد و من دیگه هیچوقت نرفتم. فقط با تو جرئت می‌کردم. خنده‌م گرفته بود می‌پرسیدم چرا آقای حراستی فکر می‌کنه از جونمون سیر شدیم؟ چرا نمی‌بینه داره خوش می‌گذره؟ کاشکی همش خواب نبوده باشه و ما نمرده باشیم. 

اون عصر جمعه که خوشی عالم توی دلم بود و می‌دونستم احمقانه‌ست اما بود. یه غروب شهریور ته دنیا وقتی هنوز امید داشتم. بید مجنون مدرسه‌‌ی راهنماییم وقتی هنوز با اون آدم‌ها دوست بودم. تاب مدرسه‌‌ی دبیرستانم و ردیف دو سمت چپ کلاس دوازده انسانی ته راهرو، گیم‌نتِ پایین بلوک دو اون شب، بغل‌های طولانی آدم‌هایی که نیستن، چشم‌های تو، چشم‌های تو، چشم‌های تو. من یک عصر بارونی بهار وقتی فکر می‌کردم قلبم رو توی سینه‌م نمی‌تونم تحمل کنم. اون شب که تنهایی توی امامزاده صالح گریه کردم و به خودم قول دادم آخرین‌بار باشه این گریه اما نشد. اون موقع که مهدیه گفت آقای کارگردان تئاتر سراغ تورو گرفته و گفته صداش مثل بندانگشتیه، خودش هم مثل بندانگشتیه؟ نورِ تختم وقتی ترم یک و دو بودم. چقدر دلتنگم. چقدر دلتنگ همه‌چیزم و چقدر نوشتن بی‌فایده‌ست و فقط دلتنگ‌ترم می‌کنه‌. کاشکی انقد همه‌چیز سریع به اینجا نمی‌رسید. آخه آدم باید با قلبش چیکار کنه؟ 

*عنوان از یک عکسی که توی توییتر دیده بودم و صفحه‌‌ای از یه کتاب کودک بود.

۱۳ نظر
Hana :)
۲۳ دی ۲۲:۰۱

وای من توقع داشتم وبلاگ‌های مدنظرم خود‌به‌خود برام ستاره‌شون روشن بشه بدون ادد کردن :D الان ادد کردم تازه. بهبه.

پاسخ :

باید اد کنیی. همین پیوندهای منم وبلاگ‌های خوبی‌ان خواستی ببین. پیوندهای ملت هم. همین‌طوری دومینوواز جلو برو چیزهای خوبی می‌یابی.
Hana :)
۲۳ دی ۲۲:۰۲

🫂🫂❤️

پاسخ :

*__* 🫂
Hana :)
۲۳ دی ۲۲:۰۴

عه پس می‌رم سراغشون. 

پاسخ :

هوهو. 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۳ دی ۲۲:۱۰

حتی من هم با خوندن این دلم تنگ شد. 

پاسخ :

زندگی خیلی نامنصفانه‌ست. می‌خوام برنامه‌ی همگانی جداسازی قلب و انداختن آن در رود نیل برگزار کنم. البته چون رود نداریم شاید انداختن جلوی سگ و گرگ‌های دانشگاه هم ایده‌ی بدی نباشه. 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۳ دی ۲۲:۱۹

رود هم بالاخره پیدا می‌شه... من پایه‌م. بیا یه اردو برگزار کنیم و بریم کنار یه رودخونه و همه در طی یه سری حرکت نمادین و حقیقی، قلب‌هامون رو در بیاریم و ولشون کنیم تو رودخونه تا برای خودشون شنا کنن. اون وقت شاید بتونیم دوباره نفس بکشیم. 

فقط...

اگر قلب‌ها به پرواز در بیان چی؟

اگر دیگه تو سینه‌مون نباشن ولی باز هم غمگین باشیم چی؟ اون وقت شاید دونه‌دونه بقیه اعضای بدنمون رو هم در بیاریم تا بفهمیم مشکل از کجاست و اون‌قدر ادامه بدیم تا بالاخره تموم بشیم. 

پاسخ :

ایده‌ی خوبی به نظرم میاد.
ولی مشکل همینه. قلب به پرواز در بیان؟ شاید مشکل قلب‌ها نیستن. مشکل ماییم. ولی آخه ما بدون قلبمون هیچی نیستیم...والا این مغز فکر نکنم خیلی بتونه از این غلط‌ها بکنه. من دور اون رو خط کشیدم. ولی خیلی ترسناکه قلب نداشته باشیم و بازم غمگین باشیم. 
ری را ‌‌
۲۳ دی ۲۲:۲۲

دلتنگی فقط برای گذشته نیست

گاهی تو لحظه میفهمم قراره دلتنگ اون لحظه بخصوص شم

دلتنگیم از همون نقطه شروع میشه، از هر واقعه

پاسخ :

آره. من هم همین‌طور‌م. یک وقت‌هایی در لحظه هم متوجه این می‌شی که قراره چقدر دلتنگ بشی.
سُولْوِیْگ 🌻
۲۳ دی ۲۲:۲۴

آره... این‌جور احساسات معمولا خیلی موذی‌ان، می‌دونی؟ تو تمام سوراخ‌سنبه‌های بدن خودشون رو قایم می‌کنن. نمی‌دونم اصلا می‌تونیم به این راحتی‌ها از دستشون راحت بشیم یا نه. 

پاسخ :

هعی. جدی اگر یه رشته وجود داشت که ببینم ته این چیزها به کجا می‌رسه می‌رفتم می‌خوندم. اون حوالی رشته‌ی شما از این‌ چیزها نداره؟ 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۳ دی ۲۲:۲۹

یه چیزهایی داره، ولی نمی‌دونم خیلی به درد ما می‌خوره یا نه. اصلا مطمئن نیستم جای درمونمون دیگه تو دانشگاه و بیمارستان باشه. شاید باید بزنیم به دل کوه و کمر و غار و کنج عزلت و این‌جور چیزها. 

پاسخ :

راست می‌گی. همین تازگی کتاب من شماره‌ی سه رو تموم کردم. وقت خوندنش هی داشتم فکر می‌کردم دیگه بودن اونجا و بین اون آدم‌ها من رو درست نمی‌کنه. 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۳ دی ۲۲:۳۳

آره، من هم اون رو خونده‌م... می‌فهمم چی می‌گی. 

پاسخ :

:( 🫂
.. میخک..
۲۴ دی ۰۰:۲۴

نباید الان این پست رو می‌خوندم... نه الان که از شدت بغض خنده ام گرفته ... احساس میکنم از ارتفاع هزار کیلومتری سقوط کردم... حالا حالا ها مونده که به زمین بخورم و خاکشیر بشم... تا قبل از اینکه بغضم بترکه میتونم بخندم و احساس رهایی کنم اما....

با خوندنش حس کردم یه نفر دیگه هم داره همراهم سقوط می‌کنه 

متاسفم...

پاسخ :

چی بگم والا... متأسفم که این‌طوری. 
Hana :)
۲۵ دی ۱۸:۲۵

ستاره رو دیدم خوشحال شدم بعد دیگه نبود :(((

پاسخ :

ستاره‌ی خوبی نبود پاکش کردم. :(
Hana :)
۲۵ دی ۱۸:۴۵

من می‌خوامش😭

پاسخ :

ایشالا یه پست بهتر. 🌷
Hana :)
۲۵ دی ۱۸:۴۶

راستی ماشین تایپ بغل وبلاگت خیلی زیباست😭

پاسخ :

ممنونمم ^-^ 
قبلنا اونجا بود منتها یه زمانی برش داشته بودم. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان