ترم‌ پنج و باقی قضایا

مدام فکر می‌کنم دوست دارم یکی سرش رو بذاره روی پام و من شروع کنم به تعریف کردن قصه‌ی زندگیم. با این شروع کنم که جونم برات بگه که... و بگم و بگم و بگم. دوست دارم توی وبلاگم یک آدم شکست‌‌خورده‌‌ی واقعی باشم که قایمش نمی‌کنه و در موردش حرف می‌زنه. اگر آدم نتونه توی وبلاگش خودِ خودش باشه پس کجا می‌تونه از زندگیش تعریف کنه؟

خب وبلاگ کوچولوی عزیزم جونم برات بگه که شاید ده روز پیش بود که غروب توی قطار از خواب بیدار شدم، گوشیم رو برداشتم نگاه کردم و بعدش ناخودآگاه زدم زیر گریه. رفتم پشت پرده‌ی کوپه و به بیابون خالی زل زدم و از ته دلم گریه کردم. اونجا بود که احساس کردم شکست خوردم. همون موقع نوشتم فکر می‌کنم توی تمام چیزهایی که بوده شکست خورده‌م. توی دوست و خانواده‌ی کسی بودن، دانشجوی جایی بودن، هم‌اتاقی آدم‌هایی بودن. من حتی توی دوست داشتن کسی شکست خوردم. فکر نکرده بودم که آدم‌ها باید توی دوست داشتن هم کافی باشند و من نبودم. وقتی به بیابون زُل زدم و احساس شکست کردم گریه کردم، بعد از ماه‌ها رسیدم به شهرم و برای یک هفته بدترین مریضی چند سال اخیر رو شدم. فکر کردم لابد وقتی آدم‌ها متوجه می‌شن شکست خوردن دیگه بدنشون هم کم میاره تا بهشون ثابت کنه می‌بینی بدتر از این هم می‌تونه بشه؟ یک هفته‌ی عجیبی بود. مدام سر هر چیزی گریه می‌کردم. البته هنوز هم تمام نشده. دوست داشتم برای این دوره‌ی زندگیم یک اسمی بذارم. دوره‌ای که اشک‌های زیادی دارم و بعد از سه ماه ترم پنجه. ترم پنجِ کذایی که هنوز امتحان‌هاش روی هواست بدترین ترم کارشناسی بود. اگر کسی این رو به من قبلش می‌گفت می‌گفتم دیگه بدتر از ترم یک هم مگه می‌شه؟ و شد.‌ خیلی بدتر. 

من نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که من افتادم وسط انجمن. آخه آدمی که همیشه می‌خواد گوشه باشه و همون‌جا برای خودش زندگی کنه چرا باید دبیر انجمن‌شون بشه؟ این شکست اول ترم پنج. البته من اینجا دارم می‌نویسم شکست. نمی‌دونی چقدر سخت بود. چقدر سخته و تموم نشده. اگر آدم‌ها این‌قدر احمق نبودن قطعا این‌قدر سخت نمی‌شد اما آدم‌ها تصمیم گرفتن احمق باشن و اذیتم کنن. همش فکر می‌کنم کاشکی ترم دیگه هم بگذره تا من خودم رو نکشتم. دلم می‌خواست از خوبی‌های انجمن بگم اما فکر می‌کنم خیانته به همه‌ی اذیت‌هایی که شدم. چه می‌دونم حالا می‌نویسم برای آیندگان که یه روزی شاید فکر کردن باید برن وبلاگ مامان‌بزرگ‌شون رو بخونن. با آدم‌های مهمی حرف زدم، متوجه شدم که با داشتن یک دنیا نگرانی توی قلبم هیچ‌‌وقت نباید بچه داشته باشم، فهمیدم که چقدر راه دارم تا به دنیای آدم‌بزرگ‌ها برسم. اگر خوب نتونم سر بقیه کلاه بذارم و دروغ بگم شاید هیچ‌وقت بزرگسالی نشم که بتونه بین بقیه دووم‌ بیاره. انجمن شبیه اون بچه سر‌راهیه که با همه‌ی بدبختی‌هاش چند ماه برش داشتم و باهاش زندگی کردم اما بدجوری خسته‌م کرده. انجمن لعنتی‌‌ای که می‌دونم سال دیگه این موقع دلم براش تنگ هم شده. 

من اولِ این ترم عزیزترین دوستم رو‌ دیگه به طور فیزیکی نداشتم. از این دانشگاه رفت و تمام تحملی بودن خوابگاه و دانشگاه رو با خودش برد. این شروع بیچارگی ترم پنج بود. من تنهای تنها موندم و دیگه نمی‌خواستم با هم‌اتاقی‌‌های جدید کنار بیام. اون آدمِ ذوق‌‌های کوچک من توی زندگی تهرانم بود و با رفتنش همه‌ی ذوق‌هام روی هوا موند. هر روز که برمی‌گشتم کسی نبود تا براش بی‌اهمیت‌ترین چیزها رو تعریف کنم و این بدترین چیز ممکن بود. بعدش هم همین‌طوری گذشت و هیچ‌چیزی درست نشد. منم همین‌طوری موندم و این بار که برگشتم خواهرم می‌گه چرا چشم‌هات این‌طوری شده؟  

همیشه به اون دیالوگ استاد شب‌های روشن فکر می‌کردم که فکر نمی‌کردم این‌طوری اتفاق بیوفته اما راستش من اصلا فکر نکرده بودم چطوری قراره اتفاق بیوفته. اما اتفاق افتاد و شاید ده ماه طول کشیده که من بتونم حداقل توی وبلاگم در موردش بنویسم. حتی نمی‌دونم چی. یک دفعه به خودت میای و می‌بینی دیگه حتی یک لحظه‌ که به آسمون نگاه کردی و یک آدم دیگه هم نگاه کرده برای ابد یادت مونده. یا بیخود و بی‌جهت‌ترین چیزهای ممکن رو دوست داری در مورد یک آدم بدونی. بعدش هم از خودت خوشت نمیاد که این‌طوری شد اما دیگه گرفتار شدی و کاری از دستت بر نمیاد. بعدش گریه می‌کنی. شاید خوب بشی شاید هم نه. هی گریه کنی. الان با احتمال تا آخر دنیا.

نمی‌تونم بفهمم می‌خوام با زندگیم چیکار کنم. البته بیست ساله وضعیت همینه. کاشکی و اما و اگر هم کار رو درست نمی‌کنه. فعلا تصمیم گرفتم از خواب بیدار بشم، گریه‌هام رو بکنم، تکلیف‌هام رو بنویسم، درس بخونم و زُل بزنم به آدمی که بهم می‌گه ارشدت رو یه رشته‌ی دیگه بخون بتونی بری سر کار. سر تکون می‌دم اما من هنوز هم ته قلبم دلم می‌خواد معجزه اتفاق بیوفته. دنیا خوب بشه، آدم‌هایی که همدیگه رو دوست دارن انقد بیچاره نباشن، آدم‌ها اگر ادبیات خوندن کارتن‌خواب نشن، در کل دنیا طوری پیش نره که من آخرِ بیست سالگی بیام توی وبلاگم و مثل یک آدم شکست‌خورده‌ی متمدن با زندگیم رفتار کنم و وانمود کنم دارم ادامه میدم چون خوش می‌گذره. نخیر. چون مجبورم عزیزم.

پ.ن: شما چه خبرها از زندگی‌ دارید؟ 

۱۲ نظر
هلن پراسپرو
۲۲ دی ۲۰:۱۸

"یک دفعه به خودت میای و می‌بینی دیگه حتی یک لحظه‌ که به آسمون نگاه کردی و یک آدم دیگه هم نگاه کرده برای ابد یادت مونده. یا بیخود و بی‌جهت‌ترین چیزهای ممکن رو دوست داری در مورد یک آدم بدونی."

"در کل دنیا طوری پیش نره که من آخرِ بیست سالگی بیام توی وبلاگم و مثل یک آدم شکست‌خورده‌ی متمدن با زندگیم رفتار کنم و وانمود کنم دارم ادامه میدم چون خوش می‌گذره. نخیر. چون مجبورم عزیزم"

:(((((((((

*بغل گنده‌ی گنده‌ی گنده در تعداد بالا‌*

هم خانم پ برمی‌گرده هم مریضیت خوب می‌شه هم قرار نیست کارتن‌خواب بشی.

و دوست داشتن تو کافی بوده. من مطمئنم.

پاسخ :

*بغل گنده‌ی گنده برای خودت*
اوه.. امیدوارم بهتر بشه و حداقل کارتن‌خواب نشم.
:(

محمدحسین قربانی
۲۲ دی ۲۰:۳۴

خب خوبه با خوندن این پست مشکلات خودمون یادم رفت:)

ولی واقعیتش من شکست خاصی ندیدم اینها بخشی از مسیر هست به نظرم. فقط میتونم بگم دوره کارشناسی معمولا بهترین دوران دانشجویی هست و متاسفانه دلت برای این روزها خیلی تنگ میشه. 

 

پاسخ :

ای بابا. خیلی غر بود. ببخشید :)) 
ایشالا که همین باشه. الان ولی آدم فکر می‌کنه کاشکی بهتر پیش می‌رفت. آره متأسفانه من حتی توی بدترین موقعیت هم می‌دونم قراره دلم خیلی خیلی تنگ بشه. این دیگه کار دل آدمیزاده. از اون عصبانی‌ام.
Nobody -
۲۲ دی ۲۰:۳۸

هرچقدر ترم پنج نامهربونی و اذیت کرد، امیدوارم ده‌ برابرش ترم شیش دوست‌داشتنی‌ و رنگارنگ و درخشان باشه، مثل خودت.

پاسخ :

خیلی ممنونم نوبادی عزیزمم! 
منم امیدوارم ترم جدید برات فوق‌العاده باشه:*
Mohammad Javad
۲۲ دی ۲۰:۵۳

منم طی چند ماه اخیری که سرباز بودم بدترین روزای زندگیم رو تجربه کردم و مصادف شد با جنگ ۱۲ روزه و جریانات اخیر و کلی سختی دیگه ولی در نهایت باید پذیرفت خیلی چیزا رو، متاسفانه زور و قدرت تقدیر از ما خیلی بیشتره 

پاسخ :

متاسفم که شما هم روزهای سختی رو پشت سر گذاشتید. امیدوارم در ادامه بهتر پیش بره براتون. 
کامو ...
۲۲ دی ۲۲:۲۲

دووم میاری؛ بزرگسالی بشو که خودت دوست داری.

پاسخ :

هوم. ایشالا. 
سُولْوِیْگ 🌻
۲۲ دی ۲۲:۳۲

ترم شیش کوتاه‌تره و زودتر می‌گذره. انجمن کم‌تر اذیتت می‌کنه، بهت قول می‌دم. می‌شه لطفا هرجا حس کردی حتی کوچک‌ترین کاری ازم برمی‌آد، بیای و بهم بگی؟

تجربه‌ی من به سختی و عجیبی مال تو نبود و برای همین نمی‌تونم بگم درکت می‌کنم یا بگم که نه بابا مهم نبوده و فلان. ولی خب گمونم یه چیزی بود که باید تجربه‌ش می‌کردیم تا بفهمیم چیه و از دور هیچ‌وقت عمق ماجرا رو متوجه نمی‌شدیم. متاسفم که گیر این بچه‌ننرهایی افتادی که باعث شدن روزهات سخت‌تر بگذره. 

خوشحالم که از بستر بیماری بلند شدی. خیلی نگرانت بودم. 

به قول هلن، خانم پ هم برمی‌گرده و نور، دوباره روزهات رو درخشان‌تر می‌کنه. و می‌دونم که الان خیلی زوده، ولی یه روزی به خودت می‌آی و می‌بینی که دوست داشتن یه آدم هم شاید یه طور دیگه‌ای بشه، هوم؟

اگر باز هم یه وقتی دلت خواست کسی سرش رو بذاره رو پات تا فقط حرف بزنی براش و از هرچیز بی‌اهمیت و بااهمیت و جالب و مسخره‌ای بهش بگی، من همیشه هستم. 

بغل از راه دور. 

پاسخ :

نمی‌تونی باور کنی چقدر این کامنت شبیه به یک بغل گرم و نرم و دلنشین بود. چندبار خوندمش. خیلی ممنونم ازت بابتش. فکر می‌کنم چیزی که توی دوستی خودمون می‌تونم بابتش خوشحال بشم گرفتن همچین کامنتیه. کلا ارزشمنده واسه‌م که می‌تونم ازت چنین کامنتی زیر پست وبلاگم بخونم و با همین آدم هم می‌تونم در حالی که رندوم زیر بارون دیدمش بشینم چایی بخورم و در مورد آدم‌های مشترک آشنا حرف بزنم. این از بهترین تجربه‌های دوستی زندگیم و از نقاط روشن خوندن کارشناسی توی این دانشگاهه. 

برگشتیم باز باید بشینیم یه دنیا صحبت کنیم.‌.. مراقب خودت باش. 
ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌
۲۲ دی ۲۳:۳۱

بیا بغلم 🫂

پاسخ :

*بغل*
مراقب خودت باش نسترن. 
Machu Picchu
۲۳ دی ۰۷:۰۸

سلام 

چه زود ترم 5 شد !

خب قطعا روزهای خیلی بهتری هم در راه هست . ولی اینا هم بخشی از زندگی هر شخصی هست و همه چه مرد و چه زن ، در طول مدت زندگیشون بارها و بارها این تجربه های سخت رو داشتن .

کارتن خواب از کجا دراومد ؟

شما درست تموم شد ، خودبخود بقیه مسیر زندگی جور میشه . نگران آینده نباشید .

زیاد غصه ی افراد دیگه رو نخورید . کلا کمی بی خیال همه چیز باشید .  زندگی رو سخت نگیرید .

پاسخ :

سلام. 
تازه ترم پنج تموم شد. می‌ریم برای شیش اگر این امتحانات به خیر بگذره.
کارتن‌خواب ترس بزرگ آدم‌هایی که در این مملکت علوم انسانی می‌خونن. :)

امیدوارم. نمی‌دونم شاید هم امیدوارم نیستم و الکی می‌گم‌ اما خب چاره‌ای نیست. باید پیش رفت. ببینیم زندگی ما رو به کجا می‌بره. کاشکی می‌تونستم نگران نباشم و انقد اضطراب آینده نداشته باشم اما انگار نمی‌شه. از وقتی یادم میاد همین بودم.

.. میخک..
۲۳ دی ۱۲:۲۰

یه دنیا حرف دارم اما حرف گفتنم نمیاد 

فقط سلام ... :)

پاسخ :

سلام سلام :)
Hana :)
۲۳ دی ۱۴:۴۴

همین که می‌تونی انقدر قشنگ بنویسی از چنین روزهایی، یعنی بُرد. 

منم واقعا امیدوارم اذیت‌ها زودِ زود جبران شن واست🫂💞

پاسخ :

قربونت برم :*

یاس گل
۲۳ دی ۱۷:۰۳

معمولا همین‌شکلیه روناهی. وقتی روحت کم می‌آره و از غصه یه چیزی خیلی اذیت می‌شی، جسمت هم از رمق می‌افته و مریض می‌شی. تجربه‌ش کردم و می‌دونم تلخه.

 

متاسفم که ترم پنج سخت‌تر از همیشه گذشت و فشار زیادی رو تحمل کردی. اما خواهش می‌کنم از بابت یک چیز مطمئن باش. تو حتی توی دوست‌داشتن هم کافی هستی. اینکه گاهی به چشم اون کسی که بهش مایلیم، به قدر کافی دیده نمی‌شیم واقعا مسئله ما نیست. این رو امروز دارم با اطمینان می‌گم. امروز که ماه‌ها از روزهای خودکم‌بینی‌ام گذشته. پس نذار این فکر باطل اذیتت کنه.

پاسخ :

آره فکر کردم این مدت ضعیف شدم. همش مریض می‌شدم این پاییز منتها چون خیلی وقت نداشتم سری یه چیزی می‌خوردم سر پا بشم اما این دفعه کامل افتادم. اتفاقاً یاد نوشته‌های اون موقع تو می‌افتادم که مریض بودی و نوشته بودی...

کاشکی این‌طوری باشه که تو می‌گی. چون خیلی غصه می‌خورم با این‌طوری که خودم دارم فکر می‌کنم.
ᴺᵃᶳᵗᵃʳᵃᶰ ‌
۲۳ دی ۲۰:۴۳

توعم همینطور قشنگم♥️

پاسخ :

💗
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان