پشت تلفن میپرسم هفتهی بیاینترنت خود را چطور گذراندی؟ مثل همیشه میگوید ببخشیدا و چهارتا فحشش را میدهد. فکر میکنم من هم دلم میخواهد همینطوری ناسزا بگویم و اعتراف میکنم که حتی بعضی وقتها به آدمهایی که راحت فحش میدهند غبطه میخورم. من از اولش انگار توی دهانم نچرخیده و هیچوقت هم قرار نیست اینطور بشود. هماتاقیام یکبار پرسیده بود یعنی تو توی ذهنت هم فحش نمیدی؟ هیچی؟ پس وقتی عصبانی میشی چیکار میکنی؟ و من فکر کرده بودم پس وقتی عصبانی میشوم، تا سر حد مرگ عصبانی میشوم چه کار میکنم؟ به نتیجهای نرسیده بودم. الان ملغمهای از خشمهای فروخورده هستم که نمیدانم کی قرار است فوران کنم. به خاطر همین دلم میخواست وقتی عصبانی میشدم داد میزدم، فحش میدادم، چیزی را میشکستم یا چه میدانم هر چیزی. اما فقط ساکتتر میشوم. این روزها هم وضعیت همین است.
امروز داشتم فکر میکردم این روزها چطور گذشته؟ هر روز به امید صبحانه خوردن بیدار شدهام چون وقتی تنها هستم چنین کاری نمیکنم. هر روز به خاطر غذای مامانم ذوق کردهام و فکر کردم شاید زندگی ارزشش را داشته باشد وقتی غذای بدمزهی سلف را نمیخورم. آسمان قشنگ خانهمان را نگاه کردهام. وسط بهخوان بودهام و آمار کتاب خواندن آدمهای دیگر را نگاه کردهام. تندتند توی طاقچهام کتاب الکترونیکی و صوتی برای خواندن اضافه کردهام. پادکستهایی که یک عمر پیش توی کستباکس دانلود کرده ولی گوش نداده بودم را گوش میدهم. سریالی که صد سال است دانلود کرده بودم ولی ندیده بودم را میبینم و تا دلتان بخواهد تلفنی با آدمها صحبت میکنم. من از یکجایی به بعد دیگر حوصلهی چت کردن را نداشتم و رفتهرفته تلفنی برایم راه راحتتری بود. با آدمهایی که راحت هستم میتوانم بهتر صحبت کنم. حالا این روزها هم ساعتها با آدمها تلفنی حرف میزنم و چیزهای بیاهمیت مغزم را برایشان شرح میدهم. بعد فکر میکنم چقدر آدمها به هم وصلند و چقدر بدون حرف زدن با همدیگر نمیتوانیم تاب بیاوریم.
من این ترم ادبیات داستانی دارم و این درسی است که هر چقدر تکلیف مینویسم تمامی ندارد. ترم پیش هم نمایشنامه داشتم و همین بود و ترم بعد هم نقد ادبی این است. بعدش هم جریانشناسی نثر. همهی این درسها با یک استاد است و بیشتر نمره خواندن و نوشتن است. باید نمایشنامه، رمان بخوانیم و در موردشان کارنوشت بنویسیم. کارنوشت که یعنی دل و رودهی رمان را در بیاوریم و کلی طول بکشد. من از اول ترم دارم رمان معاصر ایرانی میخوانم و مینویسم و هنوز وضعیتم همین است. یکجایی به بعد خسته شدم اما دقیقاً همین روزها به خیلی معاصرها رسیدم که در شهر اتفاق میافتند و تندتند دارم چیزی میخوانم. نوشتنش است که سخت میشود. همین حالا برای فرار کردن از نوشتن یک کارنوشت جدید دارم پست وبلاگ مینویسم.
رابطهام با درس خواندن عجیب است. دو هفته درس نخواندم. (اینکه کی میخواد این بیست و چهار واحد رو پاس کنه مسئلهی مهمیه البته) و دلم تنگ شده. البته من این ترم به نحو خیلی خوبی در مورد درس اذیت شدم چون مدام دارم تکلیف مینویسم و تکلیفهایم تمامی ندارد. واحدهای زیادی برداشتم، دبیر انجمنمان شدم، برای همکاری با یکی از استادهایم داوطلب شدم و کارهای دیگر سرم ریختم تا سرم به قدری شلوغ باشد که نتوانم به چیزهایی که نمیخواهم فکر کنم اما تأثیری نداشت. علیرغم همهی اذیت شدنها و سر شلوغیها فکرهایم بود. داشتم میگفتم من و درس خواندن اینطوری هستیم که یک وقتی به همدیگر ناسزا میگوییم و آبمان توی یک جوب نمیرود اما خوب میدانیم بدون هم نمیتوانیم زندگی کنیم. یعنی به این فکر میکنم یک وقتی قرار است درس نداشته باشم؟ و خیلی یکجوری است. نمیخواهم. وقتی درس میخوانم هر چقدر درسی که در دورترین نقطه از نجات بشریت ایستاده باشد باز هم فکر میکنم خیلی آدم بهدردنخوری نیستم. پشت تلفن از دوستم میپرسم میخوای دکتری هم بخونی؟ میگوید آره. معلومه و میگویم من نمیدونم چی ها اما همینطوری میخوام بخونم. از بودن توی دانشگاه خوشم میاد با اینکه میدونم بخش زیادیش -حداقل اینجا- وقت تلف کردن است اما یک چیزهایی دارد که من را علیرغم تمام اذیتهایی که در این ترم در آن دانشکده شدم حالا بعد از دو هفته دلتنگش کرده. دانشگاه هیچی، کاشکی آخرش بیسواد نمیرم. این از بزرگترین ترسهاست.
پ.ن: حالا شما هفتهی بیاینترنتتون رو چطوری سر کردید؟ آیا مثل من کمکم دارید سر به بیابون میذارید؟