کاشکی عنوان نخوای!

قلبم آروم نمی‌گیره و باید بنویسم. اینکه وبلاگ هم تبدیل به یه چیزی شبیه کانال تلگرام شده از اون چیزهاست که خوشم نمیاد. اینجا نباید احساسات لحظه‌ای بنویسم. اما خب. چند ماهی می‌شه که با تپش قلب زیاد می‌خوابم، بیدار می‌شم و زندگی می‌کنم. تپش قلب الکی نه. انگار هزارتا شهر توی سینه‌ی من ویران شده، وسط هزارتا عروسی جنگ شده، به یه دختربچه‌ی چهار ساله گفتن دیگه نمی‌تونی مدادرنگی داشته باشی و نقاشی بکشی. انگار همه‌ی این‌ها اتفاق افتاده. شب‌ها خوب نمی‌خوابم. روزها هم درست زندگی نمی‌کنم. خواهرم می‌گه داره فکر می‌کنه وقتی داره فیلم سینمایی می‌بینه چه خوراکی‌ای بخوره؟ با تعجب ازش می‌پرسم الان فکرت همینه یعنی؟ و می‌گه آره. باید به چیز دیگه‌ای فکر کنم؟ دلم یک‌طوری می‌شه. فکر می‌کنم آدم از وقتی می‌بازه که بزرگ می‌‌شه.

این چندتا پست اخیر رو که اینجا نوشتم فکر کردم آدم‌ها خودشون کم بدبختی دارن که باید این چیزها هم بخونن؟ از خوبی‌ها بنویس. هر چقدر کم. ولی خب چی بگم؟ چطوری با اون‌طور قلبی می‌تونم از زیبایی‌های زندگی حرف بزنم؟ از رفرش کردن بهخوان و بیان هم خسته شدم. همه‌جا رو قطع کنند هم باز آدم‌ها یه جایی برای توی سروکله‌ی هم زدن پیدا می‌کنن. همه‌چیز از عمق خرابه. کاشکی یکی بهم زنگ می‌زد و می‌گفت این‌ها همش خواب بوده. این تماس تموم بشه تو به زندگی واقعی خودت برمی‌گردی.

این چند روز خیلی کتاب خوندم. فقط خوندم حواسم پرت بشه. شاید هیچی یادم نمونده باشه. پادکست‌های دانلود شده‌م دارن تموم می‌شن. تکلیف‌هام ادامه دارن. همه‌ی این‌ها به کنار. چیزی که بیشتر از همه غصه به جونم می‌ندازه نگرانی برای آدمیه که تو هزارتا فکر حوالیش هم وجود نداری. این احساس مزخرف امسال من بود. وقتی که جنگ بود، الان. فقط توی دلم باید نگران می‌بودم و به کسی نمی‌تونستم چیزی بگم. حتی اینجا هم که می‌نویسم یک‌طوریم می‌‌شه. فقط با این نگرانی زندگی می‌کنم. همیشه به شوخی می‌گم من کارشناس در آوردن شور نیمه‌ی پر لیوانم. همیشه هم این بوده. توی تاریک‌ترین لحظه هم دنبال نور می‌گردم اما یه وقت‌هایی واقعاً لیوانی نمونده. لیوانی که وجود داشته باشه تا نیمه‌ی پرش رو ببینم. خیلی ناراحتم اینجا این‌طوری می‌نویسم. اینترنت وصل بشه دیگه نمی‌نویسم.

۱۱ نظر
Nobody -
۲۷ دی ۱۷:۰۸

ولی کاشکی اینترنت وصل بشه هم باز اینجا بنویسی. حتی اگه احساسات لحظه‌ای باشه.

پاسخ :

خیلی دارم اراجیف می‌بافونم :((( کاشکی کسی با خوندنشون ناراحت نشه... آدم‌ها خودشون کلی بدبختی دارن.
.. میخک..
۲۷ دی ۱۷:۱۳

«الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، همان کسانى که ایمان آورده‏‌اند و دل‌هایشان به یاد خدا آرام می‌‏گیرد، آگاه باش که با یاد خدا دل‌ها آرامش مى‌یابد»

 

به عنوان یه آدم فوق العاده استرسی ، آرامش رو هیچوقت جایی غیر از نزدیک خدا پیدا نکردم 

 أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

این ذکر رو زیاد بخون

آرومت می‌کنه 

یه مدت پنیک میشدم، خیلی زیاد و خیلی بد، کلا مغزم قفل میکرد، حالم افتضاح میشد، استرس هام افتضاح بود، قلبم تو دهنم بود همش انگار، میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار تا متلاشی بشه و دردش بخوابه ، با ذکر آروم شدم. 

تو دفترم نوشته بودم چه ذکری اما گمش کردم 

پیدا کنم بهت میگم 

ببین بدون ارتباط با متافیزیک واقعا نمیشه تلخی‌های زندگی رو دووم آورد 

یاد خدا تنها آرام بخشه...

پاسخ :

ممنونم نوشتین. خاطرم می‌مونه. 
عینک ‌‌‌
۲۷ دی ۱۷:۱۴

حافظ یه بیت داره که می‌گه ناصحم ازم پرسید که عشق جز غم چه هنری داره؟ و من در جواب گفتم: «ای مرد عاقل هنری بهتر از این؟». خواستم بگم زندگی هم همین شکلیه و اگه یه لحظه بخوایم اونو بدون غم تصور کنیم دیگه هنری براش نمی‌مونه و یه هزارتوی توخالیه.

پاسخ :

فکر کنم دیشب داشتم از اکنون پادکست گوش می‌دادم این زو خوند و بعدش داشتم زمزمه‌ش می‌کردم. گفتم ای خواجه‌ی عاقل هنری بهتر از این؟ 
آره. همین شکلیه. 
Nobody -
۲۷ دی ۱۷:۱۶

ولی خواننده‌هات دلشون می‌خواد همیشه کنارت باشن. :( چه توی روزهای خوش، چه توی این روزهای پر از غم‌.

پاسخ :

این از ناز و مهربان بودن شماست. 🌷
حمید --
۲۷ دی ۱۷:۴۶

کار خوبی می‌کنید. هرچی دوس دارید بنویسید و بعد وصل شدن نت هم ادامه بدید. امیدوارم احوالتون بهتر باشه... من که ناراحت نشدم از پست. اتفاقا نوشته‌هایی که از درون میان، دلنشین‌اند.

منم یه عزیزی دارم که نه تنها از خودش خبری نمیده، بلکه جواب تماسمم نمیده. امیدوارم همه عزیزان در سلامت باشند

پاسخ :

چی بگم والا. ممنونم می‌خونین.
خیلی غم‌انگیزه. من حتی نمی‌تونم زنگ بزنم. توقع دارم دل به دل راه داشته باشه ولی خوب می‌دونم نداره.
غَزَلْ (هیرای)
۲۷ دی ۱۸:۱۰

گفتی پادکست :((((((((((((((

اینقدر تشنه‌ی پادکست هستم ولی هیچ جا پادکستای موردعلاقه‌م رو برای دانلود پیدا نمی‌کنم

پاسخ :

من قبلنا توی کست‌باکس چندتا دانلود کرده بودم که فرصت نشده بود گوش بودم‌. این روزها اون‌ها رو گوش دادم منتها دیگه دارن تموم می‌شن و کست‌باکس باید زودتر بیاد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دلم برای اونجا هم تنگ بشه.
یاس گل
۲۷ دی ۲۰:۱۵

روناهی.

فقط خواستم بگم لطفا از بابت حس و حالی که تجربه می‌کنی و درموردش می‌نویسی عذاب وجدان نگیر. راحت باش. اینجا خونه توئه. من می‌تونم انتخاب کنم با شناختی که از قلم روناهی و شخصیتش دارم، به این خونه سر بزنم یا نه. بخونمت یا نه. ولی نمی‌تونم بگم لطفا از این چیزها ننویس! بنویس. بنویس تا فشاری که از درون باهاش در جدالی، کمی تخلیه شه.

 

بهتر می‌شی. بالاخره روزی می‌رسه که بهتر می‌شی...

شک نکن روناهی.

پاسخ :

کامنتت خیلی دلگرم‌کننده بود یاسمن. ممنونم که برام نوشتیش. اینکه هنوز اینجا رو می‌خونی، هستی و برای کامنت می‌ذاری خیلی ارزشمنده برام. جمله‌ی آخرت رو روی صفحه‌ی کاغذ روبه‌روم نوشتم.
امیر +
۲۷ دی ۲۰:۲۱

برای پادکست می‌خواستم «شنوتو» رو پیشنهاد کنم که اون هم مثل اینکه با اینترنت فعلی باز نمی‌شه...

بعدش رفتم زومیت که اونجا چند تا سایت رو معرفی کرده بود برای پادکست ولی اون ها هم جوابگو نبودن...

پاسخ :

عجب وضعیه... همون فکر کنم باید صبر کنیم اینترنت وصل بشه.
هلن پراسپرو
۲۷ دی ۲۱:۱۴

لیوان ما یه ترک گنده داره. حتی اگه نیمه پر هم داشته باشه، نمی‌تونیم با خیال راحت از اون نوشیدنی لذت ببریم چون می‌ترسیم هر لحظه تو دستمون خرد و خاکشیر بشه.

 

"خیلی دارم اراجیف می‌بارونم." خواهش می‌کنم دیگه از این حرفا راجع به خودت و نوشته‌هات نزن. :-(

نه تنها لازم نیست همیشه از خوبی‌ها بنویسی، "نباید" اینکارو بکنی. بعضی وقتا آدم نیاز داره وبلاگ یکی رو باز کنه و ببینه اوه. چقدر خوب غم، خشم، حسادت، و این چیزایی که ما بهش میگیم احساس منفی رو توصیف کرده. مگه غم توی‌ inside out نبود؟ این چیزا اراجیف نیست. این چیزا واقعیه، و چیزی که زیبا و واقعی باشه نمی‌تونه اراجیف یا بد باشه.

خلاصه که همین. بغل فراوان بهت.

پاسخ :

هوم. درست می‌گی گمونم. باید یاد بگیرم همش انتظار یه لیوان درست و حسابی نداشته باشم که همیشه نیمه‌ی پر داره. 

خیلی کامنت‌هاتون قشنگ، مهربون و بغل بود. وقتی خواننده‌های من شما انسان‌های عزیز هستین فکر کنم نباید از اون نگرانی‌‌ها داشته باشم. :(
ممنونم ازت هلن. بغل گنده برای خودت. :*
هلن پراسپرو
۲۷ دی ۲۱:۱۶

الان دیدم عینک خیلی بهتر حرف من رو زده بود. منم همون:)

پاسخ :

آره... اون شعر هم همین رو می‌گه اگر تعمیم بدیم به زندگی. 
/ ضمیر
۲۹ دی ۰۰:۴۱

 وبلاگ یه چیز راحت صمیمی دنج باحال بود که هر چی دوست داشتی توش می‌نوشتی و می‌خوندی و با بقیه درموردش حرف می‌زدی.

بعضیا اون فضای صمیمی رو خراب کردن و از قضا زودم در رفتن!

هرطور دوست داری، و هرچقدر دوست داری، و از هرچیز که دوست داری بنویس؛ ولی هیچ‌وقت با وبلاگ غریبگی نکن. (:

به قول یکی از منقرض‌شدگان: معشوقه‌های چندروزه هیچ‌وقت جای همسر رو‌ نمی‌گیرن. ((:

پاسخ :

نمی‌دونم چرا وقتی پونزده سالم بود اصلأ به این چیزها فکر نمی‌کردم و راحت می‌نوشتم. شاید یک دلیلش همون جو بهتر وبلاگ‌نویسی بود. بعد حالا راحت نیستم ولی باز هم نمی‌تونم ننویسم. :) علی‌رغم همه‌چیز باز هم می‌نویسم. 
کاشکی این فکرها سراغم نیومده بود ولی خب.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان