پانزده - بیا با من در این لحظه، همین لحظه برقص و پای کوبی کن.

آهنگ "همین لحظه ایندو" توی گوشم میخونه: بیا با من در این لحظه، همین لحظه. برقص و پای کوبی کن... 

 دیروز توی اینجا پادکست پیداش کردم. صابر ابر گفت پلی کنید و هر کار دلتون خواست بکنید. حالا من همین لحظه که به ماه زل زدم و انتظار پاییز رو میکشم، باد اخرای شهریور از وسط موهام رد میشه و  خوندن دوباره بابا لنگ دراز رو شروع کردم. همین لحظه که آخرین شیب رو مینویسم و قفسه سینه ام تیر می‌کشه توی گوشم میخونه و باهاش میخونم :

نه آثاری ز دیروز و

نه اخباری ز فردا

همین لحظه به زودی میشود دیروز و گر صد سال هم باشی همین روز و شب است و حسرت دیروز و شادی های نا کرده

بیا تا فرصتی مانده

در این لحظه، همین لحظه

بمان با من

بخوان با من

برقص و پایکوبی کن

+

 

از همتون خیلی خیلی مچکرم که این روزها نوشته های مداوم منو تحمل کردین و خوندین :))

و آمم پاییزتون مبارک و قشنگ 🍁

روناهی | ۳۱ شهریور ۰۰، ۲۳:۴۶ | نظر بدهید

چهارده - دُرنای آرزوها

ساداسکو ساساکی دختر بچه ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما توسط نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، به دلیل تشعشعات اتمی بیمار شد. وقتی او در بیمارستان بود به توصیه دوستانش شروع به ساخت درناهای کاغذی کرد.

به او گفته شده بود که طبق یک افسانه ی ژاپنی، اگر بیماری هزار درنای کاغذی بسازد؛ ‌شفا میابد. او روی بال های درنایش نوشته بود: «من صلح را روی بال تو مینویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی.»

با این حال ساداسکو تا زمان ساخت 644 درنا طاقت آورد. دوستانش بقیه درنا ها را ساختند و به همراه ساداسکو به خاک سپردند.

درنا حالا به نماد صلح تبدیل شده. هر سال کودکان ژاپنی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در کنار مجسمه ساداسکو جمع می‌شوند و برای رسیدن دنیا به صلح و آرامش هزار درنای کاغذی می‌سازند.

تاریخچه ساخت دُرنا

 

درنای کاغذی من

تو سرشار از رویاهای چال شده ای

پرواز میکنی

بر نور ها بوسه میزنی

ماه را مینوشی

ستاره ها آرزو می‌کنند

آرزوها ها را برمیداری و پرواز میکنی

آن سوی آسمان

دخترکی برایت دست تکان می‌دهد

نور ماه و جادوی ستاره برایش می‌آوری

به آغوشت می‌کشد

می‌خندد و ناگهان 

پرواز می‌کند

روشن تر از تو

ابرها می‌بارند

تو اما

متولد میشوی، متولد میشوی

هنوز آرزوی دخترکانی در بال هایت

عزم پرواز می‌طلبد

اروزها متوقف نمی‌شوند

سبز می‌شوند

نور می‌شوند

پر می‌کشند! 

 

+ چون که امروز دُرنا ساختم. خواستم این ها رو اینجا بنویسم :) 

روناهی | ۳۰ شهریور ۰۰، ۲۳:۳۴ | نظر بدهید

سیزده- در ستایش عصرهای آغشته به نوای شجریان

یک عصر هایی باید وسط همه ی غم های دنیا بنشینی پلی لیست شجریان را پلی کنی و هی گوش بدهی. کلاغ قار قار کند تو شجریان گوش بدهی. چراغ های شهر روشن شوند تو شجریان گوش بدهی. خانه تاریک شود تو شجریان گوش بدهی. پاییز توی راه باشد تو شجریان گوش بدهی. همسایه ها داد و بیداد کنند تو شجریان گوش بدهی. غم بیاید تو شجریان گوش بدهی. غصه بنشیند کنارت تو شجریان گوش بدهی. اشک ها بچکند تو همچنان شجریان گوش بدهی. اصلا یک عصر هایی باید وسط دنیا خسته بشوی، بنشینی و تا میتوانی شجریان گوش بدهی. شاید درد هایت کمتر شد. شاید هم بیشتر.

 

 

روناهی | ۲۹ شهریور ۰۰، ۱۹:۰۸ | نظر بدهید

دوازده - امید مبهم

همیشه سعی کردم آدم امیدواری باشم. اما نمیدونم امید دقیقا چیه! 

ادامه دادن زندگی؟ هر صبح بیدار شدن؟ فکر نکردن به مرگ؟ عاشق بودن؟ 

فقط زندگی کردم. سعی کردم آدم ها رو دوست داشته باشم. شعر رو دوست داشته باشم. بنویسم. تاریخ برام جالب باشه. برگ های گلدون هام رو نوازش کنم. عاشق ماه و دریا باشم. رویاهای دور داشته باشم. رویاهایی که ممکنه رویا بمونه. 

وسط همه ی این زندگی و امیدی که ندونسته به دوش میکشم همیشه آدم دلتنگی بودم. برای آدم هایی که دارم و ندارم. برای آدم هایی که هیچ وقت کُنج مغز و قلبشون نبودم دلتنگ شدم. عجیبه، نه؟ 

یکی از همین روزها دلتنگی برای همیشه توی قلبم موندگار شد.یه صبح سرد زمستونی. خیلی ازش نوشتم اما هیچ وقت از غمش کم نشد. بعد تر پشت یه کاغذ پاره مونده از گذشته یه نوشته پیدا کردم. با دست خط خوش، خودش نوشته بود : 

این قافله عمر عجب می‌گذرد *

تا شقایق هست زندگی باید کرد *

زندگی کرد. امید داشت. 

پشت یه قاب هم نوشته بود  « دوستم داشته باش، شاید دیگر  فردایی نباشد» 

الان فرداست. فردای بعد از زندگی کردن. حداقل این خاطره ها و نوشته ها برای من همون امید مبهمه.

پس زندگی میکنم. آدم ها رو دوست میدارم. زندگی میکنم. آدم ها رو دوست میدارم.

 

*خیام

*سهراب سپهری 

روناهی | ۲۸ شهریور ۰۰، ۲۳:۱۷ | نظر بدهید

یازده - کفش های منتظر

کفش هایم پشت ویرانه های شهر

انتظار می‌کشیدند

بهار آمد

شکوفه زدند

تابستان شد

ستاره ها برایشان نواختند

برای پاییز شالگردن بافتند

پاییز شد

نیامده؛

رفتی

کفش هایم ماندند

پیر شدند

رهگذران لگدشان کردند

من اما

هنوز دلتنگم 

روناهی | ۲۷ شهریور ۰۰، ۲۳:۵۸ | نظر بدهید

ده

یک روز به شروع مدرسه‌ها مانده بود که سیاوش زنگ زد و با شور و شوق فراوان گفت: «فردا ساندویچ یا پیتزا بیار که با یه انرژی تپل شروع کنیم!» گفتم: «فردا مگه چه خبره؟» گفت: «مسخره‌بازی در نیار دیگه. ناسلامتی ما امسال ارشدیم» و با صدای شادتری داد زد: «راااستی اگه بخوای بزنی تو فاز بچه‌مثبتی و فرم مدرسه بپوشی من می‌دونم و تو». 

با خنده گفتم: «منظورتو نمی‌گیرم! واسه چی باید ساندویچ بیارم و فرم مدرسه رو نپوشم؟ اونم وقتی که اصلا قرار نیست برم مدرسه خنگول‌خانِ ارشد مدرسه!»

مطمئنم قیافه‌اش آن موقع دیدنی بوده و اگر خودم آنجا بودم چند تا عکس خوشگل ازش می‌گرفتم و با فالوورهایش که جان و دلش بودند، برای عوض‌شدن روحیه‌شان، به اشتراک می‌گذاشتم. اما حیف که فقط چند نفسِ خرسکی از یک خرسِ چاقِ پشت گوشی نصیبم شد و بس. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: «واقعا پارسا؟!» 

با خنده گفتم: «پس که چی!»

گفت: «هی پارساخان، بانمک شدی‌ها. فهمیدم سر به سرم می‌ذاری.» بعد هم تندی گفت: «فردا قرارمون سرِ کوچه‌ی چهار و البته با تمام نکاتی که گفتم. ناسلامتی ما ارشدیم. با لحن جدی‌تری گفتم: «من واقعا مدرسه نمی‌یام و امسال می‌خوام آنلاین بخونم».

توی ذوقش خورد و گفت: «باشه، باشه آقاپارسا پشیمون می‌شی!» بعد هم تلقی گوشی را قطع کرد. 

چند دقیقه بعد عملیاتش آغاز شد. استوری‌هایی که پر بودند از حس رضایت از ارشدبودن، قلدربودن، دیدن مدرسه‌ی نوشده بعد از هفت ماه و البته سرکوفت‌های متحدانه برای شاگرد اول ترسوی کلاس که من باشم.

به استوری خودش رسیدم. عکس یک زنبور را گذاشته بود که توی کندویی بود و داشت می‌لرزید و یک لپ‌تاپ جلویش بود. بعد هم نوشته بود: «وایسا وایسا کارت دارم، من کرونای بی‌آزارم!/ بیا از کندویت بیرون، شاگرد زرنگ خرخون!»

کم‌کم داشت حرصم می‌گرفت. گوشی را پرت کردم آن طرف. شبکه‌ی آموزش داشت ریاضی درس می‌داد. معلمِ توی تلویزیون با حوصله‌ای هزاربرابر آقای اسدی، دبیر ریاضی‌مان، مطالب سال قبل را مرور می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم.

طاقت نیاوردم و دوباره گوشی را برداشتم. با دیدن هشتگ #پتروس‌های عصر حاضر، جا خوردم. خود سیاوش این هشتگ را زده بود و در توضیحش نوشته بود ما پتروس‌هایی هستیم که دستمان را در سوراخِ سد علم فرو کرده‌ایم که مبادا سیل علم شاگردزرنگ‌های ترسو را با خودش ببرد.

زامبی‌های نهم «ب» هم با شیرجه‌ای ثانیه‌ای به این پویش پیوسته بودند و در عرض یک دقیقه صد و چهارده نفر به این پویش مسخره پیوستند. موضوع داشت جدی می‌شد و من بیش‌تر مضحکه‌ی خاص و عام! 

مطمئن بودم انتقام سیاوش‌خان به این مرحله ختم نمی‌شد. حتما ماجرا را به همین کوچه هم می‌کشاند و توی بلندگوی مظفر میوه‌فروش محل‌مان هم داد می‌زد و من را مسخره می‌کرد. 

به آخرین مرحله‌ی انتقامش فکر می‌کردم که مامان‌بزرگ صدایم زد. از آن شبی که حالش بد شده بود و به بیمارستان رساندیمش دوهفته‌ای می‌گذشت. موقع مرخصی، دکتر گفته بود نباید در خانه تنها بماند. حالا به خانه‌ی ما آمده بود و قرار بود مدتی این‌جا بماند. مامان گفته بود به خاطر بیماری‌های زمینه‌ای که مامان‌بزرگ دارد ما هم نباید از خانه بیرون برویم تا مبادا ویروس را به خانه بیاوریم. 

گفتم: «اومدم مامان‌جان.»

چقدر دلم برای مدرسه تنگ شده بود.

 

+این داستانو پارسال همین موقع ها برای پادکست " باز مدرسه م آنلاین شد" رادیو دوچرخه  نوشته بودم. به نظرم اومد امسالم باید اینجا باشه:(

++ اگه دوست داشتین بشنوید. کلیک

روناهی | ۲۷ شهریور ۰۰، ۱۱:۳۳ | نظر بدهید

نُه - NGC 2174

 

تصویر هابل تولد منم ایشونه:) 

این عکس گره های حک شده از گاز و گرد و غبار رو توی قسمت کوچکی از سحابی سر میمون نشون میده. سحابی سر میمون در فاصله حدود ۶۴۰۰ سال نوری از زمین قرار داره. این سحابی منطقه ای ستاره سازه که میزبان ابرهای غبارآلودیه که در برابر گازهای درخشان قرار گرفتن.

من خیلی دوستش دارمD:"

روناهی | ۲۵ شهریور ۰۰، ۲۲:۴۱ | نظر بدهید

هشت- پوچ

کتاب ها همیشه یا از گذشته حرف میزنن یا از آینده خبر میدن. یه چیز خنده داری تو این وقایع هست. اونا یه روزنامه رو تعطیل میکنن یکی دیگه راه میوفته. اونا «روشنایی روز» رو تعطیل میکنن ، «آوای فجر» راه اندازی میشه. نیروهای زیادی دارن می‌نویسن و باهاشون مقابله میکنن. کلمات، نیروی وحشتناکی دارن. باید نگاه شفاف داشت و رو‌شن بین بود.

باید مثل قدیمی ها عمل کرد: با نگاه به پروازِ پرنده ها، بازی زمانه و اقبال خوش رو پیش بینی کرد. باید حدس زد. 

آتش سوزی ها، وَجدی مُعَوَد

+ امشب تهی تهی ام. نزدیک به دو ساعت فکر کردم. فکر کردم. چند کلمه نوشتم. پلی لیستم رو زیر و رو کردم. عکس های گالری رو تماشا کردم؛ اما نتونستم چیزی که تو دلم هست رو بنویسم. 

روناهی | ۲۴ شهریور ۰۰، ۲۳:۰۰ | نظر بدهید

هفت - school kills Artists

برای موضوع جدید پادکست با بچه ها در مورد عشق به famous ها بحث می کردیم. نوجوونای الان دنیاشون از علاقه های مختلفی ساخته شده. عشق به فوتبال، گروه های موسیقی، خواننده ها و بازیگرها و حتی دنیای انیمه. یکی از بچه ها گفت :« به‌نظرم خیلی عشق پاکیه و ضرری هم به کسی نداره. تازه عشق‌شون یه‌طوریه که باهمدیگه سرش دعوا نمی‌کنن. کنار هم نشستن و همه‌شون عاشق یه نفر هستن» من کاملا با این حرف موافقم و کاش همه ی پدر و مادرها و آدمای دنیا اینو متوجه بشن. یه نفر دیگه از بچه ها در جواب به این کامنت گفت : «ضررش برای خودشونه که دنیاشون رو با یه چیز بدون بازده پر کردن.» در جوابش گفت:

« این دنیا فقط دکتر و مهندس نمی‌خواد. چندتا آدم که عشقو بلدن هم لازمن.»  

با خودم فکر کردم اگه همه ی آدم های دنیا این جمله رو درک میکردن دنیا قطعا زیباتر بود. دنیای نوجوونا مخوف نمی شد. به نظر من نوجوونا عشقو بلدن. عشق به سلبریتی ها یا هر چیز دیگه ای رو خیلی بهتر از آدم بزرگ های فراموش کار بلدن. 

اونا بلدن چطور برای نشون دادن ارادت و حسشون به اون شخص روزهای قشنگ تری رو بگذرونن. دیوونه نیستن بلکه برای ساختن روزهای خاطره انگیزشون توی این دنیا بلدن چطور عاشق باشن. 

اگه محمد زارع رو بشناسین میدونین که آدم موفقیه آدمی که به آرزوهاش رسیده. توی مصاحبه ای که اخیرا از محمد زارع توی مجله سیزده چاپ شده جملات تاثیرگذاری خوندم. 

در اطلاعات ابتدایی صفحه اینستاگرام محمد زارع نوشته : « school kills Artis» 

محمد اعتقاد داره مدرسه ها از همه ی انسان ها موجوداتی شبیه به هم خواهند ساخت، ادم هایی با پوشش شبیه به هم، رفتار شبیه به هم، دایره اطلاعاتی شبیه به هم و آینده هایی شبیه به هم. 

حرف های اون مصاحبه به صحبت های امروز من و دوستانم که چند سالی بزرگتر از من و جوون هستن بی ربط نیست. 

من بلد نیستم صریح حرف بزنم. هیچ وقت حرف نزدم. منم یه نوجوونم.یه نوجوون نگران از آینده. همین! اما خواستم با نوشتن این نقل قول ها و یاداوری شون به خودم تلاش کنم عاشق بودن رو بلد باشم. 

به هر حال دنیایی که ما توش گیر افتادیم تا همیشه اینطور میمونه و این ماییم که برای ربات نبودن باید بجنگیم. آخه میدونین، ربات ها هیچ وقت عاشق نمیشن فقط کار میکنن و کار میکنن و یه روزی متوقف میشن، برای همیشه! 

روناهی | ۲۳ شهریور ۰۰، ۲۳:۴۵ | نظر بدهید

شش_ پاستیل های بنفش

 

امروز کتاب پاستیل های بنفش رو خوندم. کتاب نوشته کاترین اپلگیت و ترجمه آناهیتا حضرتی از نشر پرتقال بود. از اون کتاب هایی بود که من توی دنیاش خودم رو میبینم و داستان برام ملموسه. 

داستان در مورد پسریه که مطمئنه  آدم خیالپردازی نیست و از خیال پردازی متنفره. از نظر جکسون همه چی باید منطقی و واقعی باشه تا اینکه برای اولین بار یه دوست خیالی پیدا میکنه. دوست خیالی که عاشق پاستیل های بنفشه. خانواده جکسون موقعیت خوبی ندارن و پدرش بابت بیماری نمیتونه کار کنه اونا مدتی مجبور میشن توی مینی ون زندگی کنن و همه چیز سخت بگذره. از اون جایی که نمیدونم چطور باید کتاب معرفی کنم دیگه ادامه نمیدم هر چند تا اینجا هم مطمئن نیستم اسپویل نشده باشه D:

شخصیت پردازی، داستان، دیالوگ ها حرفه ای و کامل بود. 

من رمان هایی که راوی اول شخصه رو دوست دارم و پاستیل های بنفش دقیقا همین بود. داستان چندان طولانی نبود اما جملاتی رو هایلایت کردم که به طرز شگفت انگیزی تاثیر گزار  و جادویی بودن. درست مثل پودر ستاره وسط کاغذ های کتاب پاشیده شدن.

چند تا رو اینجا مینویسم :

مامان و بابا نوازنده بودند؛ به قول مامان« نوازنده های گرسنه» بعد از اینکه من به دنیا آمدم، دست از ساز زدن برداشتند و شدند آدم های معمولی.

                                                  

رابین گفت :« نچ! کایلی از پاستیل متنفره. بهت گفتم که اونا جادوییَن جکسون.»

گفتم :« جادو اصلا وجود نداره.» 

مامانم گفت:«موسیقی جادوعه.» 

بابام گفت :« عشق جادوعه.» 

رابین گفت :« خرگوش توی کلاه یه جادوعه.» 

                                                   

زندگی همینه! دقیقا وقتی داری برنامه های دیگه ای رو می‌ریزی، برات یه اتفاق دیگه می افته. 

                                                     

 « یه حقیقت جالب جکسون، تو نمیتونی امواج صوتی رو ببینی؛ ولی میتونی از موسیقی لذت ببری.»

                                                     

 « آره خب این خودش خیلیه. دوستای خیالی مثل کتابن ما رو مینویسن. اَزَمون لذت میبرن، گوشه ی ورقامون تا میخوره، کاغذامون مچاله میشه، بعدش هم بسته بندی میشیم و میذارنمون یه گوشه تا زمانی که دوباره  بهمون احتیاج پیدا کنن.» 

                                                 

گفت گاهی با خودش فکر می‌کند شاید خفاش ها از ما آدم ها، آدم تر هستند!

+ متاسفم که شیب دیروز شد امروز :(

روناهی | ۲۳ شهریور ۰۰، ۰۰:۱۰ | نظر بدهید
درباره من
روبه روی خورشید
نخ آرزوهایش را در مشتش گرفته بود و ناشیانه خیال می‌بافت
نور ها پرواز کردند و بغلش کردند
ترکیب نور و خیال توی آسمان میچرخید
بادبادک ها میانش می‌رقصیدند
.
.
.
روناهی اسم دخترانه کردی ست به معنای روشنایی و نور.
| پایه‌ی اصلی قالب: عرفان