--

دلم برای وبلاگم تنگ شده. اما الان اینجا می‌نویسم چون هیچ جای دیگه‌ای نمی‌تونم این چیزها رو بنویسم. به هر حال جایی که خونه‌ی کلمات من از پونزده سالگیه باید این چیزها رو هم بدونه. سوارِ بی‌آر‌تی‌ای هستم که ولیعصر رو می‌ره بالا و این گذرِ مورد علاقه‌م‌ توی این شهره. امروز توی برف راه رفتم، بین آدم‌ها دویدم، بین آدم‌ها به تماشای تئاتر نشستم و حالا که این ته نشستم به زندگیم در همین لحظه فکر می‌کنم. قلبم شکسته. قلبم در واقعی‌ترین شکلی که می‌تونست بشکنه یک روزی اواخر بیست سالگی حواللی دیروز و امروز شکسته. نمی‌خوام یادم برم. توی تئاتر بغضم رو قورت دادم و اشک‌هام رو نذاشتم راه بیوفتن. الان هم می‌نویسم که اینجا بمونه. که یادم نره. یادم نره که قلبم شکسته، یاور همیشه مومن داریوش توی گوشم می‌خونه، گریه نمی‌کنم و زنده‌ام.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان