رها

جوری که این‌بار شکستم، جوری که این‌بار شکستم اگر زنده بمونم هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، هیچ‌وقت آدم قبلی نمی‌شم. نوشته: «قلبم می‌شکنه، قلبم‌ می‌شکنه، یادم افتاد دوباره، قلبم می‌شکنه، این‌که روزی زمین رو ترک می‌کنم قلبم رو می‌شکنه!» 

قلبم می‌شکنه.

ارکیده‌ی لاجوردی

خودم رو از درد مچاله می‌کنم و زل می‌زنم به کلمات توی صفحه‌‌ی گوشی. تندتند می‌خونمشون و غصه‌ی دختربچه‌‌های توی داستان رو با غصه‌های خودم قورت می‌دم‌‌. دیشب گفته بودم دیگه از چپوندن خودم توی قصه‌ها خسته شدم. شاید روزی یه دونه کتاب رو دارم تموم می‌کنم. که نفهمم؟ که گم بشم؟ نمی‌شه. این یکی که تموم بشه در گریز گم می‌شویم می‌خونم تا برای آدم‌هاش غصه بخورم. برای آدم‌های بیچاره‌‌ی خاورمیانه. می‌نویسم خسته‌ام، فکر می‌کنم کی خسته نیست؟ می‌نویسم فکر کنم باید از همه‌ی آدم‌ها دور بشم تا حرف‌های تاریکم تاریکشون نکنه؛ می‌گه همین حرف هم با هم نزنیم چیکار کنیم؟ می‌ترسم. من تلاش کرده بودم ترسو نباشم اما می‌ترسم. از همه‌چیز می‌ترسم. از آدم‌ها، دنیا، خودم و بودن. شب‌ها که قلبم بیشتر درد می‌گیره بیشتر به این فکر می‌کنم که آرزوهام رو یادم رفته؟ یه چیزهای محوی یادمه ولی یادم می‌ره. مطمئنم. برام می‌نویسه: «زندگی ما داره می‌سوزه. جون ما داره می‌ره. ما مُردیم.» می‌خونم و قلبم بیشتر درد می‌گیره. زل می‌زنم به صفحه‌ی چت و نمی‌دونم چی بنویسم.‌ روزهای اول همش گریه می‌کردم، هفته‌ی دوم اشک‌هام خشک شد اما الان باز هم گریه می‌کنم. با صدای گرفته توی ویس می‌گم من افتادم ته چاهی که کل زمستون قراره توش بمونم. شاید هم تموم بشم و به بهار نرسم. پر از بی‌خبری و ترسم. می‌فهمی؟ روزهای دیگه می‌شمردم چی باعث شد لبخند کوچیک‌ بزنم. الان فکر می‌کنم، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم شاید پیام شهرزاد که گفت: «دیشب خیلی خوابت رو دیدم. همه‌ش تو کتاب‌فروشی‌های قدیمی بودیم، دنبال یه کتاب خاص» یا وقتی که وقتی گفتم هیچی ندارم گوش بدم چندتا آهنگ برام فرستادن که آهنگ ما هم بینش بود. گفتم یه پلی‌لیست درست می‌کنم و اسمش رو می‌ذارم روزهای...

توی کتاب قبلی‌ای که خونده بودم از یه گل ارکیده‌ی لاجوردی می‌گفت. نوشته بود باید گیاه‌شناس باشید تا بفهمید این ارکیده‌ها چقدر حساس و لطیفن. اینکه چطور بدون مقدار معینی آب و نور می‌میرن. اما همین گل‌ها وقتی که توی نیومکزیکو لوله‌ی پالایشگاه ترکیده بود و تمام خاک شهر از مواد شیمیایی سمی و آلوده شده بود، درست وقتی که همه‌ی گل‌ها مُرده بودن دو سال بعدش از خاک در اومدن. از اون روز به ارکیده‌ی‌ لاجوردی فکر می‌کنم. کتاب دیگه‌ای که صوتی گوش می‌دم از زندگی حلزون می‌گه. می‌گه: «زنده ماندن اغلب بستگی به تمرکز بر یک چیز خاص دارد: یک رابطه، یک باور یا یک امید که تعادل خویش را بر لبه‌ی امکان حفظ کرده است.» فکر می‌کنم. فکر می‌کنم. اون‌قدر به چیزهایی که می‌خونم فکر می‌کنم که خسته می‌شم. حلزون و ارکیده‌ی لاجوردی نیستم. کاشکی بودم. 

می‌خوام از این روزها بنویسم تا یادم نره اما کلمه کم میارم. کلمات من کم و کوچیک‌ و بی‌ارزشن برای نوشتن از این روزها. کاشکی کسی ازم نپرسه قصه‌ی هایلایتر فسفری روی میزت چیه، کسی نپرسه حسش چه شکلی بود، کسی نخواد منم چیزی بفرستم تا گوش بده، می‌خوام این گوشه بشینم و به همیشه نگران بودن ادامه بدم. نامرئی و نگران. می‌دونی، در نهایت کاشکی منم ارکیده‌ی لاجوردی بودم، دووم‌ می‌آوردم. نیستم. همه‌ی این چیزها رو با هم دووم‌ نمیارم.

۱ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان